به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر برنا؛ «خیابان جمهوری» جهانی را تصویر میکند که از همان ابتدا در آن راه خروجی وجود ندارد. زنِ فیلم نه در آستانه تغییر ایستاده و نه حتی رؤیای نجات را در سر میپروراند. او در موقعیتی ثابت و فرساینده گرفتار است؛ وضعیتی که قرار نیست شکسته شود، فقط تکرار میشود. تکراری که بهتدریج معنای زندگی را از بین میبرد و بقا را به شکلی دیگر از مرگ بدل میکند.
حجم تلخی در روایت آنقدر بالاست که پس از مدتی، احساس همدلی جای خود را به دلزدگی میدهد. فیلم مدام بر یک وضعیت تأکید میکند، بیآنکه زاویه تازهای به آن اضافه کند یا لایهای پنهان را آشکار سازد. نتیجه، تلخیای است که از نمایش واقعیت عبور میکند و به فرسودگی میرسد؛ تلخیای که دیگر تکاندهنده نیست، بلکه خستهکننده است.
مسئله «خیابان جمهوری» در خلأ شکل نمیگیرد. فیلم در مسیری قدم میزند که سالهاست در سینمای ایران بارها پیموده شده؛ مسیری که زن را نه بهعنوان یک فرد با امکان انتخاب، بلکه بهعنوان موجودی از پیش شکستخورده به تصویر میکشد. زنی که قرار نیست تصمیم بگیرد، واکنش نشان دهد یا حتی مسیر زندگیاش را اندکی جابهجا کند. این تصویر آنقدر تکرار شده که دیگر شوکهکننده نیست؛ حتی اعتراضآمیز هم نیست. بیشتر شبیه الگویی آماده است که فیلمساز با تکیه بر آن، از ورود به پیچیدگیهای واقعی شخصیت فرار میکند.
{$sepehr_key_10707}
در چنین وضعیتی، نمایش رنج بهتنهایی معنای نقد اجتماعی را از دست میدهد. وقتی یک تصویر بارها و بارها بدون زاویه تازه تکرار میشود، بهجای افشاگری، به عادت تبدیل میشود. مسئله حذف درد زنان نیست؛ مسئله این است که این درد چگونه روایت میشود. رنجی که نه شخصیت را عمیقتر میکند، نه او را به کنش میرساند و نه حتی دریچهای تازه برای فهم وضعیت میگشاید. زن در این روایتها، کمتر یک انسان است و بیشتر ابزاری است برای ایجاد همزات پنداری در مخاطب از طریق ایجاد روایتی تلخ که به شکل غیر قابل باوری شخصیت زن داستان باید در تمام مسیر آن دوام بیاورد.
این نگاه در ریتم فیلم نیز انعکاس پیدا میکند. ضرباهنگ کند و کشدار «خیابان جمهوری» نه به تعمیق فضا کمک میکند و نه مخاطب را به جهان درونی شخصیت نزدیکتر میسازد. تکرار موقعیتها و مکثهای طولانی، بهجای ایجاد خفقان احساسی، فاصلهای سرد میان تماشاگر و روایت میسازد. گویی فیلم تصور میکند هرچه روایت سنگینتر و کندتر باشد، اثرگذارتر خواهد بود؛ در حالی که نتیجه، یکنواختی و فرسایش است.
مشکل «خیابان جمهوری» صرفا تلخی آن نیست، بلکه ایستایی آن است. فیلم مدام رنج را تکرار میکند، بیآنکه لحظهای اجازه بدهد شخصیت نفس بکشد، واکنشی نشان دهد یا حتی اشتباه کند. زنِ داستان نه فرصت انتخاب دارد و نه امکان تغییر؛ روایت فقط او را از موقعیتی به موقعیت بعدی هل میدهد و هر بار همان حس را بازتولید میکند.
وقتی فیلم از ساختن فراز و فرود صرفنظر میکند، حتی تلخترین موقعیتها هم اثر خود را از دست میدهند. آنچه باقی میماند، نه یک تجربه تکاندهنده، بلکه تماشای مداوم یک بنبست است. بنبستی که بیش از آنکه تماشاگر را درگیر کند، او را خسته میکند و این سؤال را بیصدا باقی میگذارد: آیا سینما قرار است فقط رنج را نشان دهد، یا قرار است چیزی بیش از آن بگوید؟
در پایان لازم بذکر است که این فیلم منوچهر هادی نسبت به فیلم های قبلی او در زمینه کارگردانی و روایت داستان و خصوصا فیلمبرداری پویا آنهم در خیابان و اتوبوس و ... موفق تر بوده است و 120 دقیقه کشاندن مخاطب همراه داستانی تلخ ( بدون اینکه بتوان انتهای داستان را حدس زد) قابل تقدیر است . البته از بازی درخشان الناز ملک و فاطیما بهارمست نیز نباید غافل شد .
انتهای پیام/