سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

نگاهی به فیلم «حبس شدگان»

هزارتویی بدون راه خروج

۱۳۹۲/۰۸/۱۸ - ۱۴:۰۴:۲۰
کد خبر: ۱۴۷۵۷۵
حسام حاجی‌پور

به گزارش خبرنگار سینمایی برنا،اگر تعداد انگشت شماری از فیلم‌های قابل تامل که هر سال ساخته می‌شوند را کنار بگذاریم، اکثر فیلم‌هایی که باقی می‌مانند از شدت بی‌حوصلگی در مرحله نگارش فیلم نامه، در مدت زمان صد دقیقه ایشان بیشتر به تعریف قصه‌ای می‌پردازند که چندان مجالی پیدا نمی‌کند برای نزدیک شدن به درون شخصیت‌ها. حالا اگر فیلم یک درام جنایی باشد که این موضوع خودش را پررنگ‌تر نشان می‌دهد. عنصر تعلیق در یک داستان جنایی حرف اول را می‌زند. خب، در چنین داستانی مخاطب قصه‌ای را می‌خواهد که با خست تمام اطلاعاتش را عرضه و تا پایان او را با خودش همراه کند؛ یک جور رابطه حدس زدن و رودست خوردن. این ماهیت ژانر جنایی است. جنایتی که نتوان آن را شناسایی کرد به هیچ دردی نمی‌خورد، اما این فضا و داستان بعد دیگری هم دارد که کمتر فیلم سازی به آن پرداخته. جذابیت یک قصه پرکشش و پر تعلیق به جای خود، اما مهم‌تر از دنبال کردن جرم و پرده برداری از آن، واکاوی شخصیت و اعمال مجرم و افراد اطراف او و درگیر ماجراست. عنصر گمشده‌ای که مدتهاست در فیلم‌های اینچنینی به آن پرداخته نشده و حالا در فیلمی با ستاره‌های هالیوود، حضور قدرتمند و موفقی از خودش نشان داده. «حبس شدگان» در بین ده‌ها فیلم اکران شده امسال مثل ستاره دنباله داریست که هر چند سال یک بار در آسمان سینما خودش را نشان می‌دهد. با اینکه در مدت زمان طولانی حدود ۱۵۰ دقیقه ایش، تعلیق فراوانی را خلق می‌کند و تا لحظه پایانی پرده برداری از راز حقیقی آن کار دشواری است، اما با این وجود، فیلم با طمانینه بسیاری بر کنش و واکنش شخصیت‌ها در موقعیت بلاتکلیفی و بی‌خبری که در آن قرار گرفته‌اند تمرکز می‌کند؛ تا جایی که در بعضی از مواقع کنش شخصیت‌ها در لحظات فیلم اهمیت بیشتری از آشکار و باز شدن حقیقت و گره‌های داستاتی پیدا می‌کند. این نوع نگرش به شخصیت‌ها در داستانی رمزآلود در «حبس شدگان» شاهکارهای ویلیام فریدکین در سال‌های دور را یادآوری می‌کند.‌‌ همان رویکردی که فریدکین در «ساحر» و «جن گیر» به شخصیت‌هایش دارد که هیچ تصویر و اطلاعاتی از گذشته آن‌ها بروز نمی‌دهد و فقط به حال آن‌ها و موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند می‌پردازد و به جای واکنش آن‌ها، کنش و عملشان را در آن لحظه به تصویر می‌کشد. دنیس ویلنیو، کارگردان این فیلم هم به پیروی از این روش، داستان حال شخصیت‌های «حبس شدگان» را به تصویر می‌کشد. داستان ساده است: دوخانواده در روز شکرگزاری دور هم جمع شده‌اند و در همین حین دو دختر بچه این دو خانواده ناپدید و چون در آن لحظه یک ون نا‌شناس با راننده‌ای در آن، در نزدیکی خانه آن‌ها حضور داشته به او مظنون می‌شوند. ایده اصلی یک آدم ربایی است که بار‌ها دستمایه ساخت فیلم‌های بسیاری شده، اما فیلم خیلی سریع به سراغ این اتفاق می‌رود تا خیلی زود شخصیت‌های داستان را توسط همین اتفاق محک بزند. این آدم ربایی توسط دو قطب دنبال می‌شود: خانواده‌های این دو کودک از‌‌ همان ابتدا جست‌و‌جو را آغاز می‌کنند و از طرفی هم کارآگاه لوکای به دنبال حل معمای این پرونده می‌رود. لوکای در قالب یک پلیس تنها و خسته از زندگی ظاهر می‌شود که به جز لحظه‌های حضورش در کار، تصویر دیگری از او در زندگی شخصی‌اش نمی‌بینیم؛ اما جزئیات دقیق عینی شخصیت‌اش به خوبی بیان گر ساختار درونی این کارآگاه «حبس شدگان» می‌شود. پلک زدن‌های گا‌ها پشت سر هم، رفتار صبورانه که این طور به نظر می‌رسد برای بی‌دردسر پیش بردن کارش این روش را پیش گرفته، نوع لباس پوشیدنش که در بیشتر لحظات فیلم پیراهنی آبی رنگ که تا آخرین دکمه آن را بسته بر تن دارد که خبر از بی‌اهمیتی او به ظاهرش دارد، نمونه‌هایی از کدهای تصویری معرف شخصیت کارآگاه هستند که اشاره به یک نوع خستگی و کم اهمیت بودن زندگی از سوی او دارد که حضور سنگین و قدرتمند جیک جیلنهال، لوکای را در مرحله اجرا بی‌نقص خلق می‌کند.
در سوی دیگر پدر یکی از دختر‌ها، کلر (با بازی هیو جکمن) را داریم که بدون داشتن مدرکی، فقط از روی احساسش به الکس، راننده ون، به شدت به او مظنون است و خیلی به امید پلیس‌ها نمی‌نشیند و خودش دست به کار می‌شود. او الکس را می‌رباید و در خانه‌ای زیر شکنجه‌های سنگین قرار می‌دهد و حبس می‌کند تا شاید به حرف بیاید. به موازات آن، لوکای هم به دنبال مجرم این پرونده است و به شخص دیگری مظنون می‌شود. دو دختر ربوده شده اند، پلیس به دنبالشان است و پدر یکی از آن‌ها به خاطر شک به الکس واکنش‌اش را در قالب شکنجه او نشان می‌دهد. تا اینجا همه شخصیت‌ها‌‌ همان کاری را می‌کنند که در چنین شرایطی هرکسی ممکن است انجام دهد؛ اما هر چه جلو‌تر می‌رویم چالش اصلی نمایان می‌شود. الکس روز‌ها تحت شکنجه کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد و در این بین مظنون جدید پیدا می‌شود و اطلاعات مبهم تازه‌ای از این پرونده به دست پلیس می‌رسد. سوال‌های بی‌جواب یکی یکی از راه می‌رسند. اگر دو جمله‌ای که الکس به زبان می‌آورد که مربوط می‌شود به این آدم ربایی، دلیلی بر گناه کار بودنش است، پس چرا زیر شکنجه‌های سنگین اعتراف نمی‌کند؟ اگر مظنون شخص دیگری است پس با شواهد گناه کار بودن الکس چه باید کرد؟ مدام این معادله مجهول‌تر می‌شود و با هر قدم که جلو‌تر می‌رود عمق فاجعه را بیشتر می‌کند. اما به جای اینکه فقط به طرح سوال، معما و پهن کردن سایه‌ای از تعلیق بر داستان بپردازد، به اعمال شخصیت‌های اصلی‌اش در چنین موقعیتی تمرکز می کند. کلر واکنش‌اش را با گروگان گرفتن الکس نشان داده بود، ولی از حالا به بعد که حتی خودش هم نمی‌داند که واقعا او گناه کاراست یا نه، فقط کنش او و اطرافیان‌اش است که ادامه داستان را پیش می‌برد. حالا اعضای دو خانواده هستند که باید برای چگونه پیدا کردن فرزندانشان و ادامه دادن به وضعیت وخیم الکس تصمیم بگیرند. آنها ابتدا با یک بحران بر سر راه زندگیشان مواجه شدند، اما رفتار و تصمیم گیری آن‌ها بر سر دوراهی و بلاتکلیفی مقابلشان، خودشان را هم عضوی از خود ماجرا کرده تا جایی که پلیس باید مراقب رفتار خود آن‌ها هم باشد. «حبس شدگان» فرا‌تر از روایت یک قصه جنایی پر تعلیق عمل می‌کند. در ظاهر شاید ایده مرکزی قصه، خانواده‌های نگران و عصبی دختران ربوده شده و پلیس تنها و خسته از زندگی عناصر کلیشه‌ای برای چنین فیلمی به نظر برسند، اما آرون گازیکویسکی نویسنده فیلم نامه، همین عناصر را وسیله‌ای قرار می‌دهد برای به تصویر کشیدن وقوع یک اتفاق ناگوار و ریزش دومینو وار انسان‌های درگیر آن، پس از وقوع اتفاق. «حبس شدگان» با ضرباهنگ آرامی که دارد سعی می‌کند به عملکرد انسان‌هایی از طبقه‌ای متوسط در دل جامعه در مواجهه با بحران روبه رویشان بپردازد که باید برای پیشبرد قصه، خودشان تصمیم بگیرند؛ آن هم در شرایطی که هیچ چیز در دست ندارند و ناگزیر به احساساتشان متوسل می‌شوند. «حبس شدگان» در پایان باز و تاثیرگذارش، زمانی که کلر به خاطر احساسات عمیق به فرزندش و به خاطر تلاش اش برای پیدا کردن او، توسط مجرم اصلی در زیر زمین حبس می‌شود بازگشتی پیدا می‌کند به عنوان فیلم، که با همین صحنه و مقایسه شرایط کلر با دیگران که در شکنجه الکس شرکت نکردند باز هم سوالات بی‌جواب جدیدی شکل می‌گیرد که مثلا اگر کلر این روش را انتخاب نمی‌کرد وضعیت‌اش بهتر از این نبود؟ یا وضعیت مصاعدتر بقیه نسبت به او از روی ترس، ناتوانی یا محافظه کاریست که سعی در اعتراف گرفتن از الکس را نداشتند؟ این سوال‌ها و سوالهای بیشتر، زنجیروار درباره شخصیت‌ها شکل می‌گیرد، چرا که تک تک آدم‌های داستان، حبس شدگانی هستند در محفظه‌ای از اعمالشان و این داستان حتی با تمام شدن فیلم همچنان ادامه دارد.

نظر شما