خبرگزاری برنا-روح انگیز شریفیان نویسنده ایرانی ساکن خارج از کشور با رمان «چه کسی باور می کند» در ایران شناخته شد.او برای این کتاب جایزه بهترین کتاب سال کتاب گلشیری را از آن خود کرد. با هم داستان کوتاهی از او را مرور می کنیم...
در اتاق من تابلویی است که هرکس آن را می بیند پس از اولین نگاه دوباره بر می گردد و با دقت به آن نگاه می کند.خیلی ها می-پرسند:این چیست؟
عکس زن است یا مرد؟درست آویزانش کرده ای؟اسمش چیست؟
اما تابلوی من اسمی ندارد، نام نقاش را هم نمی دانم.اصل هم نیست.یک نسخه کپی شده از روی نسخه اصلی است که نمی دانم چه کسی کشیده، عکس یک زن و مرد است، طوری یکدیگر را بغل کرده اند که نشخیص هر یک به تنهایی مشکل است.شاید تابلو فقط تجسمی است از لحظه برخورد دو انسان.
دیگر به این که هر کس آن را ببیند و سئوالی بکند عادت کرده ام.برای هیچ یک هم جواب درست و حسابی ندارم.رازی که من و این تابلو را به هم وصل می کند آن قدر به خودم تعلق دارد که خیال ندارم هرگز برای کسی باز گویم.
یارا اولین و تنها کسی بود که تابلو را در اتاقم دید، روبه رویش ایستاد و مدتها به آن خیره شد.بعد هم بدون اینکه چیزی بگوید سرش را تکان داد و لبخندی زد.وقتی هم می خواست برود صورتم را بوسید،طوری بوسید که هزاران کلمه سپاسگزاری در آن بود.
انتظار داشتم بگوید:چه نقاشی ای، یا این را از کجا آورده ای، یا من این تابلو را می¬شناسم.اما هیچ نگفت.گویی تنها او بود که تابلو را می دانست.
از آن روز به بعد به خیلی چیزها معتقد شده ام.از هنگامی که شاهد آن ماجرا بودم، ماجرایی که هیچ اسمی نمی توانم برایش بیابم، این که حق مسلم ما را هیچ کس،هیچ وقت نمی تواند بگیرد، به شرطی که ایمان داشته باشیم.ایمانی عمیق با تمام وجود.این را از یارا یاد
گاهی فکر می کنم می توانم اسمش را هر چه دلم می خواد بگذارم، فقط اگر جرات کنم و بتوانم بیانش کنم.عشق عمیق و جا افتاده آن-ها آن قدر طبیعی بود که به آن عادت کرده بودیم،کسی ازآن متعجب نمی شد، نیازی به بیان توصیف نداش.
تا روزی که...روزی که تلفیق مرگ و زندگی را در لحظه ی نادر و باورنکردنی به چشم دیدم.از آن روزی شاهد بزرگترین حادثه عشقی جهان بوده ام.از آن روز به بعد باورم را که نسبت به خیلی چیزها از دست داده بودم، باز یافتم.بعد از آن وقت بود که وقتی آن تالو را پیدا کردم انگار جواب همه سردر گمی هایم را یافته ام.
تابلو را قاب کردم، و در مقابل سئوال ها و اظهار نظرها سکوت کردمو
دیگر کمتر حرفی برایم اهمیت بی چون و چرا دارد، اعتقادهایم یکسره به هم ریخته اند.به چیزهایی معتقد شده ام که کمتر کسی باور دارد.اما چه باک؟
باور نکردنی ها را بهتر می توانم باور کنم.از آن روزی که آن واقعه را به چشم خودم دیدم.
باور کنید من حتی دیگر عشق را باور ندارم، جز در همان تابلوی ارزان قیمت و یارا، که گویی همه عشق های جهان را در آغوش گرفته است.
یارا نمی توانست مرگ او را باور کند.می گفت:بدون هوا مانده ام، در خلائی که نفسم را بند می آورد و دیوانه ام می کند.
نمی دانستم چه طور می شود دلداریش داد.جرات دلداریش را نداشتم.آخر چگونه می توانستم او را که عزیزترین کسش را از دست داده بود دلداری دهم؟حرفها به نظرم مسخره و تو خالی می آمدند.
سرانجام روزی که همه نیروی زنده ماندن در او به پایان رسیده بود و دیگر نمی خواست حتی دهانش را برای نفس کشیدن باز کند، دستش را گرفتم، سوار اتومبیلش کردم و بردمش جایی که فقط نشانی از او باقی مانده بود.
دل به دریا زدم و گفتم:«این تنها چیزی است که می توانی به آن امید ببندی، آیا می توانی به این یک وجب خاک امید ببندی؟»
نگاهم کرد.نگاهی سخت مغرور، جدی و مصمم، نگاهی که همه غم های جهان را در خود داشت و همه شادی های جهان را.
سرم را پایین انداختم و گفتم:«حتی اگر بخواهد خودش را بکشد همین جا، سر این خاک، از دست من دیگر کاری بر نمیآید.»
یارا دو زانو روی خاک نشست، دستهایش را توی خاک فرو برد.سرش را خم کرد،انگار می خواست جذب خاک شود،انگار می-خواست زمین را بشکافد و برای خودش جایی باز کند، کنار او...
آهسته و با کلماتی بریده حرف می زد،گله می کرد،سئوال می کرد،طوری که فکر می¬کرد او زنده است و روبه رویش نشسته.
چنان روی خاک خم شده بود که ترس برم داشت، می ترسیدم با خاک یکی شود،چشم از او بر نمی داشتم.می ترسیدم حتی اگر مژه بر هم زنم، نا پدید شود.
آن وقت دیدم آن مرد مانند ابر، موج، یا نور از میان خاک برخاست.شانه های او را گرفت،نگاهش کرد،مدت ها نگاهش کرد بعد سرش را خم کرد و چشمهایش را بوسید.
دستش را میان دستهایش گرفت، سرش را خم کرد.
دستش را دور شانه هایش انداختو بغلش کرد.یارا سرش را میان سینه او فرو برد.صدای آرام هق هقی را شنیدم، کدام گریه می-کردند؟نمی دانم...
موهایش را نوازش کرد،آنها را از روی صورتش کنار زد، پیشانی¬اش را بوسید،چشمهایش را بوسید...
آن گاه فرزند یارا صورت او را میان دستهایش گرفت و چشمهایش را بو سید و آهسته با او یکی شد.
یارا به سویم چرخید، صورتش روشن بود، لبخندی صورتش رل پوشانده بود که بی نهایت به پسرش نبود.آنها با هم بودند.من می-دانم.هیچ کس باور نمی کرد، هیچ کس نمی داند..