سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

اختصاصی/قدم به قدم با فتح خرمشهر؛

احمد بهداروندی: حاج احمد متوسلیان به ما روحیه می داد/ بالاخره خرمشهر آزاد شد

۱۳۹۳/۰۳/۰۳ - ۱۴:۴۸:۳۴
کد خبر: ۱۹۰۳۱۵
شب عملیات، شبی بود که ماه در آسمان نبود. یعنی حدود ساعت دو و نیم تا سه نیمه شب ماه پیدا می شد. ما از ساعت 10 شب پیاده راه افتادیم...

فتح خرمشهر یکی از مهم ترین اتفاقاتی است که در تاریخ ایران به عنوان یک نقطه عطف به حساب می‌آید. هر لحظه و هر زمان می توان از آن گفت و شنید. احمد بهداروندی، یکی از جانبازانی است که در زمان فتح خرمشهر در جبهه حضور داشته است.

حاج احمد متوسلیان فرمانده بود
در آن زمان من در تیپ محمد رسول الله (ص) بودم. فرمانده حاج احمد متوسلیان بود که بعدها با چند دیپلمات در لبنان اسیر شد. در آن زمان سیصد و شصت و پنج نفر در هر گردان حضور داشت که به تناسب عملیات نیرو به ما تزریق می شد. بیشتر بچه ها از کرج و تهران و ورامین آمده بودند. عملیات از فتح المبین بسترسازی شده بود و تا کرخه و پشت اندیمشک باید می رفتیم. عراق با خمپاره به راحتی می توانست دزفول و اندیمشک را بزند. عملیات آزادسازی شروع شد.

دژ خرمشهر دست عراق بود
جاده اهواز- خرمشهر معروف به دژ خرمشهر، دست عراق بود. حدود 38 کیلومتر را پیاده روی کردیم. با تجهیزات بدون اینکه با عراقی ها درگیر شویم تا دمدم های طلوع خورشید رفتیم و بعد درگیر شدیم. این اولین مرحله عملیات بود. برای رفتن به خرمشهر و در چند مرحله این حرکت انجام شد. در این دژ بیشترین درگیری را داشتیم. جاده اهواز حدود 4-3 متر از کف دشت بلندتر بود. کل منطقه دشت بود و حالت کویر داشت. خاکریزهای عراق مستقر شده بود. تانک و ضد هوایی وجود داشت و برای نیروهای پیاده سکوی ضد هوایی گذاشته بود. روی این خاکریزها علیه نفرات استفاده می شد. بدون جان پناه باید پیش روی می کردیم.

ماه در آسمان نبود
شب عملیات، شبی بود که ماه در آسمان نبود. یعنی حدود ساعت دو و نیم تا سه نیمه شب ماه پیدا می شد. ما از ساعت 10 شب پیاده راه افتادیم. باید مسافت را طی می کردیم تا ماه روشنایی خودش را نشان دهد. باید ماه از روبروی ما بیرون می آمد چون اگر از پشت سرمان در می آمد، دشمن بهتر می توانست ما را ببیند. بچه ها با سکوت کامل و بدون اینکه دیده شوند، پیاده می رفتند تا به نقطه نهایی خود برسند و درگیر شوند و دژ را بشکافند. مرحله سنگین شکستن مواضع عراق به خرمشهر بود. گردان ها مجددا بازسازی می شدند.با ارتش ادغام شدیم. از ارتش برای کارهای پدافند استفاده می شد. ما در محورهای خاص خودمان حرکت کردیم.

فرمانده با پای آسیب‌دیده همراه‌مان بود
الان همان دژ خرمشهر بازسازی شده است. جاده اهواز که ماشین ها در آن رفت و آمد دارند. فرمانده گردان ما شهید علی اصغر رنجبر بود که در عملیات های بعدی شهید شد. در آن نقطه سختی در همان جاده بود. احمد متوسلیان با همان پای آسیب دیده و ترکش خورده اش، به یک چوب دستی تکیه داده بود و دایم در خط رفت و آمد داشت. به ما سر می زد. خودش با این کار حس راحتی داشت. آتش عراق سنگین ریخته می شد. همیشه حاج آقا متوسلیان می گفت من باید باشم تا بچه ها بدانند که فرمانده شان با آنها همراه است. سخت ترین لحظه شاید دیدن وضعیت حاج احمد آقا بود که آمده بود به ما سر بزند و دلگرمی بدهد. زرهی ارتش را باید می آورد و پدافند می کرد. خودش دوست داشت دایم با ما همراه باشد. درس بزرگی که از حضورش گرفتم این بود که یک مدیر، راهبر و فرمانده به زیبایی در کنارمان حضور دارد. در کنار نیروهای زیردست، سختی هایی که دیگران تحمل می کنند را وی نیز تحمل می کند. سختی ها را می بیند و رفع می کند. نیروی زیر مجموعه باید می دانست که مدیر حضور دارد.

درسی که با من همراه شد
در مراحل بعدی زندگی خود نیز همین درس را نگه داشتم. رسته اصلی من دیده بانی و واحد ارتباط عملیات بود. دیده بانی در خط باید حضور داشته باشد و رفت و آمد دشمن را باید دید بزند و هر نوع تحرک دشمن را ثبت کند. وقتی که درگیر می شدند از حالت استتار و اختفا در می آمدند. باید نیروها را برای پشتیبانی هماهنگ می کردیم.

خاطرات برایم زنده است
عملیات کش و قوس داشت. پاتک می زدند و نیروها باید بازسازی می شدند. آنهایی که مجروح یا شهید می شدند. ولی نهایتا حدود 10-8 روز کار را انجام دادیم. عملیات فتح خرمشهر به پایان رسید. این روزها را هیچ وقت فراموش نمی کنم. من در عملیات 7 جزیره مجنون و جزیره فاو جانباز شدم. در آنجا حمله سنگین بود. شیمیایی شدم. 18 روز اول جانبازی، دید چشمم را از دست دادم. اکثر دوستانم شهید شدند ولی هنوز خاطرات آن روزها برایم زنده است.

گفتگو: غزاله پورخاکی

نظر شما