فریبا نادری از آن دسته هنرمندانی است که خاکی رفتار می کند. خاکی با تو به گفتگو می نشیند. خاکی می خندند. همان چیزی را که در ذهنش می گذرد را بر سر زبان می آورد به خاطر همین است که حرف هایش بوی سادگی و صداقت می دهد.
خواستم از قالب خود بیرون بیایم
سر کار رضا رشیدپور هستم که هر شب در حال پخش از شبکه نسیم است، یک آیتم طنز دارم و در مجموع طنز یکنواختی دارد و همچنین سر کار مسعود معظمی هستم که برای ماه رمضان است و در حال پخش از شبکه دو است. نقش طنز را به این خاطر انتخاب کردم چون خواستم از قالب خودم بیرون بیایم. چون معمولا وقتی سر کاری هستیم تهیه کننده های دیگری برای همان کارها یا کارهایی شبیه به آن به ما زنگ می زنند. در خانه 4 فیلمنامه دارم که کاملا شبیه به نقش پری سیماست. البته کار آقای معظمی هم بی شباهت به پری سیما نیست ولی قرار نیست که من همیشه نقش منفی و آدم بد فیلم را بازی کنم. طنز کار کردم و فیدبکی که از کار طنز می گیرم خیلی بیشتراست، با اینکه مدت زمان زیادی از پخش آن نمی گذرد.
جوانی کردن را در کار می بینم
به نظر من برای جوونی کردن خیلی نباید تلاش کرد، بالاخره ما جوان هستیم و هر آنچه اقتضای سن مان باشد این است که "هر چه پیش آید خوش آید"... البته با رعایت قوانین و قید بندهای خانوادگی کار سختی نیست، به نظر من کار سخت زمان پیری فرا می رسد که باید استراحت کنیم ولی تعریف ها از جوانی فرق می کند. من جوانی را در کار کردن دیدم با توجه به اینکه در این رشته هنری در سنین پیری خیلی جای مانور ندارم!
قرار است برای جوانی کردن چه کار کنیم؟
مگر برای جوانی کردن می خواهیم قرار است چه کار کنیم؟ به عنوان مثال برای من، همین که از زندگی ات راضی باشی همه چی به نظر تو خوب و روبراه باشد حس خوبی است . من اولویت زندگیم را به کارم دادم، اما یک سری انگیزه ها، آدمها و معاشرت ها هست که برای من انرژی می آورد و این انرژی را من در کارم خرج می کنم.
فیدبک هایی که از نقش هایم به یاد مانده است
فیدبک بدی که از نقش هایم به یادم مانده این بود که تابحال برای مادرم کاری نکرده بودم بالاخره بعد از مدتی با مادرم به کیش رفتم. یکی از شب ها به رستورانی رفتیم و چند دقیقه بعد خانواه ای آمدند و با من عکس گرفتند. پدر خانواده شروع به حرف زدن کرد و همه شان فکر می کردند که شخصیت من شخصیتی است که در ستایش نمایش داده می شود. اما به او توضیح دادم که نقشم بوده و خوشحال بودم که نقش برای دیگران باور پذیر بوده و فکر کردند من همان شخصیت را دارم! در نهایت از کار جدید یا آخر ستایش می پرسیدند! برای دیگران مثلا سوال است که ما بازیگران غذا چه می خوریم؟! یا وسایل مان چگونه است؟! اما من این جواب دادن به سوالهای آدم ها را دوست دارم.
بعضی ها در نقش ها ماندگار می شوند
زمانی نقشی را می پذیریم و بعد به شخص برچسبی می خورد. فکر می کنم به واسطه تولیدی های زیادی که در سیما داریم مردم ما زودتر یک نقش را فراموش می کنند. بعضی ها هستند که در یک نقش ماندگار می شوند، مثلا وقتی می گوییم داریوش ارجمند، یاد امام علی(ع) می افتیم. امیدوارم نقش پری سیما در سریال ستایش آنقدر ماندگار شود که در ذهن مردم بمانم.
ما زن های موفقی در جامعه داریم
برای خودم نمی دانم. من بیننده ستایش 1 بودم و فکر نمی کردم ستایش 2 در کار باشد. تصویر ذهنی من این بود که حشمت فردوس تقاص کارهایش را پس بدهد و به جایی برسد که ستایش از او پرستاری کند. حالا چقدر قرار است این اتفاق بیفتد یا نه نمی دانم! قصه ستایش در دهه ای بود که زن ها بیشتر مورد ظلم قرار می گرفتند. در زمانهای پس از جنگ و فقر فرهنگی که در اجتماع موج می زد، اما برای اکنون و این زمان این حرف را اصلا قبول ندارم که زنان در جامعه ما مظلوم واقع می شوند. ما زنهای موفقی در صنف های مختلف هنری و ورزشی و خیلی از پست های مهم دولتی و چیزهای دیگر داریم و این چیز کمی نیست. نمی خواهم کشورمان را با کشورهای خیلی پایین آسیایی مقایسه کنم.
شاید آقایان می ترسند ما را جدی بگیرند
حضور زنان ما در صحنه از خیلی کشورهای پیشرفته کمتر است و من امیدوارم که ما به جایگاه آنها برسیم. خیلی چیزها هم به خاطر خط قرمزهایی که عرف و شرع مملکت ما مشخص می کند است و همه ما تا زمانی که در این خاک زندگی می کنیم باید تابع آن باشیم چون من معتقدم تا وقتی که پذیرفتی در اینجا باشی باید قوانینش را رعایت کنی! شاید هم آقایان می ترسند که ما را جدی بگیرند و ما خانم ها مملکت را در دست بگیریم! جای شک نیست که زن ها قابل و قادر هستند در هر جایگاهی که قرار بگیرند. اما احساس می کنم در دوره جدید ریاست جمهوری اتفاقات خیلی بهتری از حضور بانوان در جامعه افتاده و خواهد افتاد .
توهمی که در سی سالگی زدم
سی سالگی برای من کمی حس متفاوتی دارد. من اولین توهمی که زدم این بود که گردن درد داشتم و چون عادت دارم کتاب زیاد بخوانم فکر می کردم طوری شده! دقیقا از دو ماه پیش که سی سالم شد، شروع شد و مدام دکتر می رفتم مثلا اگر این خط به گردنت افتاده مدل گردنت است و یا شب اینطور میخوابی که اینطور شده... ولی اینکه وای دیگر لاغر نمی شوم و صورتم فلان شد و اینها نه! البته جو سی سالگی هم هست که فکر می کنی و درون خودت حس می کنی که پخته تر شدی! مثلا سر این دو کار جدیدی که هستم بچه ها اغلب از من می پرسند که چرا انقدر آرومی؟ من همیشه دنبال یک را ه فرارم که کتاب بخوانم یا فیلم های خوب را ببینم و احساس می کنم که خیلی زود می گذرد. فکر میکنم از بیست و پنج سال به بعد شیوه زندگی تند می شود و انگار هر سال خیلی زودتر به روز تولدت نزدیک می شوی! هی کارهایم را تند تر انجام میدهم و حس میکنم به مرگ هم نزدیک تر می شوم! تا سی سالگی تمام آزمون و خطاها را انجام داده ای و از آن موقع به بعد تمام کارهایت روی برنامه است.
من و تئاترهایم
یک تئاتر بیشتر کار نکردم، تئاتر شمس و مولانا با محمد حاتمی بود که نقش کیمیا خاتون را داشتم و نقش مادرم را رویا نونهالی و نقش شمس را خود محمد حاتمی بازی می کرد. ولی چون من خیلی وابسته به کار تلویزیونی هستم و درآمد تئاتر برای من که باید خودم اجاره خانه ام را بدهم و خرج همه چیز پای خودم است کمی سخت است. رفت و آمد تئاتر که سرویس ندارد وخودت باید خرج طرح ترافیک بدهی و اینها ... با حقوق تئاتر نمی خواند. اما تجربه جذابی بود، اجرای تهرانش را خودم رفتم اما اجرای خارج از کشورش را خواهرزاده خانم نونهالی به جای من بازی کرد که متاسفانه فوت شد. وی سر اجراهای من می امد که کاملا حالت های مرا اجرا کند.
دو کلمه پایانی...
آرزوی خوبی و خوشحالی برای همه جوانان و اینکه یادمان نرود جوانی کنیم، گاهی وقت ها یک سری کارهای یواشکی هم به همه ما مزه می دهد!