سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

داستانک/۴

تلنگر

۱۳۹۳/۰۵/۰۶ - ۱۵:۱۷:۰۸
کد خبر: ۲۰۷۲۹۷
مرد آهسته به سگ نزدیک شد. روی دوپا نشست و همانطور که پشت سگ را نوازش می کرد، گفت: از خونه خوب مواظبت کن! باشه؟

مرد آهسته به سگ نزدیک شد. روی دوپا نشست و همانطور که پشت سگ را نوازش می کرد، گفت: از خونه خوب مواظبت کن! باشه؟

سگ دمش را تکان داد و مرد که لبخندی از رضایت بر چهره اش نشسته بود، به آرامی قلاده سگ را باز کرد و به همراه خانواده از خانه خارج شد. سگ سرمست و رها در حیاط بزرگ خانه شروع به دویدن کرد.

با آمدن شب، سکوت بر فضای خانه سنگینی می کرد و خانه، غرق در تاریکی بود. سگ در وسط حیاط به خواب رفته بود که ناگهان صدای مبهمی او را از خواب بیدار کرد. وقتی خوب گوش هایش را تیز کرد، صدای کلیدی را که در قفل در چرخانده می شد، شنید. به سرعت از جا برخاست و بدون آنکه پارس کند، به سمت در خانه دوید و در پشت آن، منتظر ایستاد.

دزد کلید های مختلف را یکی پس از دیگری امتحان می کرد و با درآوردن هر کلید از قفل، نگاهی به دو سوی کوچه می انداخت و وقتی که خوب مطمئن می شد، کلید دیگری را آزمایش می کرد.

پس از چند دقیقه، سرانجام یکی از کلید ها قفل را باز کرد. دزد خیلی آرام در را گشود و همانطور که در آستانه ایستاده بود و حیاط خانه را ورانداز می کرد ناگهان سگ جستی زد و از بین پاهای دزد گریخت.

دزد که شوکه شده بود، دستش را روی قلبش گذاشت و نفس راحتی کشید.

سگ در تاریکی کوچه ناپدید شد!

*نویسنده: احمد طبایی

نظر شما