خم شد.
چیزی از زمین برداشت.
باز خم شد.
چیزی از زمین برداشت.
دوباره و چندباره.
نزدیک رفتم به پرسش.
نگاه کرد به آتش های فراوان سپاه دشمن.
فرمود: «فردا کودکانم در این بیابان پی پناهی می دوند.»
دستهایش پر بود از خارهای بیابان.
شب عاشورا بود.
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***