سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

غفلت از تقدس جغرافیا و تفرقه عربی

۱۴۰۴/۱۱/۱۳ - ۱۱:۳۳:۵۹
کد خبر: ۲۳۰۷۱۹۳
برنا - گروه بین‌الملل: یک تحلیلگر با مرور تاریخ امپراتوری‌های کهن و وضعیت کنونی جهان عرب، از «تغییر قداست جغرافیا» به عنوان ریشه اصلی تفرقه و بحران‌های کنونی یاد می‌کند.

این تحلیل که توسط احمد الشیخ تهیه و در انتهای ژانویه ۲۰۲۶ در وب‌سایت الجزیرة. نت منتشر شد، به بررسی عمیق یکی از مفاهیم فراموش‌شده در گفتمان سیاسی معاصر جهان عرب می‌پردازد: «قداست جغرافیا». نویسنده با طرح این پرسش بنیادین که «جغرافیا مهم‌تر است یا تاریخ؟» استدلال می‌کند که تمام معضلات کنونی ملل عربی، ریشه در «تضییع آگاهی از جغرافیای خود و انسلاخ از قداست عقیدتی، تاریخی و تمدنی آن» دارد. او تأکید می‌کند که جغرافیا شرط اولیه شکل‌گیری هر موجودیت بزرگ جهانی یا امپراتوری است، تاریخی که بشر می‌سازد، نیازمند بوم‌رنگی جغرافیایی است تا بر آن نوشته شود.

الشیخ برای اثبات نظریه خود، به گذشته دور بازمی‌گردد و خاطرنشان می‌سازد که سرزمین عربی نه تنها بیگانه با مفهوم امپراتوری نبوده، که گهواره نخستین امپراتوری تاریخ بشریت نیز بوده است. او به «امپراتوری آکادی» اشاره می‌کند که بین ۲۳۳۴ تا ۱۱۵۴ پیش از میلاد به دست قبایلی از شبه‌جزیره عربستان بنیان نهاده شد و از بین‌النهرین و شام تا آناتولی و ایران گسترش یافت. در غرب این سرزمین نیز، فینیقی‌های کنعانی که آنان نیز ریشه در صحرای عربستان داشتند، امپراتوری تجاری و اقتصادی قدرتمندی را تأسیس کردند که از شام تا یمن و شمال آفریقا امتداد داشت. نقطه اوج دیگر، ظهور اسلام و تشکیل دولتی است که به سرعت به یک امپراتوری تمدن‌ساز تبدیل شد و در مدت زمان کوتاهی، تعریف مرز‌های جغرافیا و تاریخ را دگرگون کرد.

سپس نویسنده این پرسش را مطرح می‌کند که با چنین پیشینه درخشان وحدت‌آفرین جغرافیایی، چگونه و چطور این سرزمین و مردمانش تا این حد «پراکنده و متفرق» شده‌اند؟ به زعم او، ریشه این افول را نمی‌توان صرفاً به استعمار غربی در دو قرن اخیر تقلیل داد، اگرچه نقش آن انکارناپذیر است. او روند زوال را متقدم‌تر می‌داند و نقطه آغاز را در زمانی جست‌و‌جو می‌کند که خلفای متأخر عباسی، «دعة الحیاة و طیب القصور» را بر میادین جهاد و فتح ترجیح دادند و از آگاهی نسبت به میراث امپراتوری که از امویان به ارث برده بودند، غافل شدند. نتیجه این غفلت، انحطاط تدریجی بود که نهایتاً با حمله مغولان به بغداد در سال ۱۲۵۸ میلادی، منجر به پایان «واقعی عملی» امپراتوری عربی-اسلامی شد. از آن زمان به بعد، دیگر هیچ امپراتوری عربی به معنای جغرافیایی گسترده آن، از اقیانوس اطلس تا خلیج فارس، پا نگرفت. او نقش امپراتوری عثمانی را به عنوان سپری که تا حدودی جهان عرب را از سرنوشت فلاکت‌بار قاره آمریکا حفظ کرد، یادآور می‌شود، اما تأکید می‌کند که عثمانی نیز زمانی رو به افول نهاد که جانشینان متأخر آن از اهمیت جغرافیا غافل شدند.

نویسنده معتقد است استعمار غربی به خوبی از این ضعف آگاه بود و جهان عرب از عثمانی و سپس تکه‌تکه نگه داشتن آن را به یک هدف استراتژیک تبدیل کرد. توافق‌های پنهانی مانند «سایکس-پیکو» نمونه بارز این نگاه استعماری به جغرافیای منطقه است؛ نگاهی که بدون هیچ توجهی به بافت تاریخی، اجتماعی و فرهنگی ساکنان آن، مرز‌های مصنوعی و کشور‌های قطری را رسم کرد. این موجودات سیاسی جدید، که محصول دوران استعمار هستند، به گفته نویسنده، نه تنها خود فاقد آن آگاهی جغرافیایی مقدس هستند، بلکه به صورت نظام‌مند هر گونه آرمان وحدت، حتی در پایه‌ترین سطوح یکپارچگی سیاسی، را مصادره و سرکوب کرده‌اند.

الشیخ برای روشن‌تر شدن موضوع، نگاهی مقایسه‌ای به دیگر مناطق جهان می‌اندازد. او اتحادیه اروپا را نمونه‌ای موفق از درک «محیط حیاتی جغرافیایی وسیع‌تر» می‌داند. به زعم او، اروپایی‌ها با وجود حفظ استقلال سیاسی کشور‌های عضو، توانسته‌اند با ایجاد این اتحادیه، فواصل را کاهش داده و مرز‌ها را کمرنگ کنند. همین درک از جغرافیا است که باعث می‌شود حمله روسیه به اوکراین، با وجود عدم عضویت این کشور در اتحادیه، به عنوان یک تهدید استراتژیک برای تمام اروپا تلقی شود. در سوی دیگر اقیانوس، او به «دکترین مونرو» آمریکا اشاره می‌کند که در ۱۸۲۳ اعلام شد و نیمکره غربی را تحت حوزه نفوذ انحصاری واشنگتن قرار داد. او خاطرنشان می‌سازد که رهبران آمریکایی، حتی در دورانی که کشورشان یک قدرت نظامی برتر نبود، به اهمیت بنیادین جغرافیا برای ساختن یک موجودیت امپراتوری واقف بودند و سیاست خارجی خود را بر اساس آن بنا نهادند. نویسنده حتی اقدامات بحث‌برانگیز دونالد ترامپ، مانند اظهار تمایل به خرید گرینلند یا مداخله در ونزوئلا، را نه صرفاً حرکاتی عجولانه، که نشانه‌ای از یک «آگاهی متجدد از جغرافیا و ضرورت‌های آن برای تداوم امپراتوری» تفسیر می‌کند.

نویسنده هشدار می‌دهد تا زمانی که این آگاهی جغرافیایی مقدس در میان ملل عرب احیا نشود، بحران‌ها ادامه خواهد یافت. او با لحنی تند می‌پرسد که اگر چنین آگاهی‌ای وجود داشت، آیا اسرائیل می‌توانست در قلب این جغرافیا مستقر شود و به مدت هشتاد سال به تخریب و کشتار ادامه دهد؟ آیا کشور‌های عربی شاهد تجزیه‌طلبی در صومال، بحران در یمن، و جنگ در سودان بودند؟ به باور او، احیای این ایمان به جغرافیای واحد، تنها راه رهایی از وابستگی، تفرقه و مداخلات خارجی است.

انتهای پیام/

نظر شما