به گزارش برنا، محمد گلزاری؛ دبیر شورای اطلاع رسانی دولت در یادداشتی در روزنامه سازندگی نوشت: روز معلم امسال برای من که سالها شوق تدریس در کلاس درس را تجربه کردهام؛ بوی دلتنگی نمیدهد؛ بوی غیبت میدهد.
متن یادداشت به شرح زیر است:
غیبتِ چند صدا، چند نگاه، چند نیمکت که دیگر پر نمیشوند. دلگرفتگیام از همان شب اول جنگ شروع شد. برای بچههای میناب استوری گذاشتم؛ نه برای اعلام موضع، برای اینکه بگویم «حواسمان به شما هست». اما پاسخ بعضی از شاگردان قدیمیام- آنها که حالا بیشترشان از ایران دور هستند- تکانم داد. یکی نوشت: «حیف اسم معلم که روزی به شما می گفتم.» و روایت غصهدار حوادث دی ماه را از منظر خودش برایم یادآور شد. از «دوشکا در خیابانهای تهران و ۴۰ هزار جان باخته» گفت و نوشت:«تنها دلیل ریخته شدن خون بچههای میناب شما هستید».
شاگرد دیگری که از قضا در تمام سالهای تحصیل بسیار به او علاقمند بودم و حتی او هم تا قبل از اینکه مهاجرت کند هرسال روز معلم را به من تبریک میگفت؛ سعی کرد احترام بیشتری بگذارد و نوشت:« آن مدرسه، مدرسه ی بچههای سپاهی بود. خیلی نگران نباشید».
با اینکه بیش از شصت روز از آغاز جنگ گذشته اما هنوز ذهنم درگیر مکالمههای روز اول جنگ است: چه زمانی یاد گرفتیم قبل از همدردی، محلِ ایستادنِ قربانی را بررسی کنیم؟
سالها سر کلاس، از «انسان» گفتهام؛ از اینکه ارزش آدمی به جای ایستادنش نیست. تخته سیاه، پادگان نیست؛ همانطور که کودکی، «هدف» نیست. اگر این بدیهیات حالا محل مناقشه است، لابد در آموزشِ ما و نظام تعلیم و تربیت، چیزهایی جا مانده است.
این روزها خبر درگذشتِ عبدالله موحد، قهرمان پرآوازه کشتی کشور را نباید فقط در صفحات ورزشی دنبال کرد. چرایی آوازه او فقط بهخاطر مدالهایش نیست، بلکه باید راز این ماندگاری را در «نه» آرام اما گرانش جستجو کرد.
پسرِ یک خانوادهی فرهنگی بود که افتخار معلمی داشتند. پدری که درس میداد و برادران معلمی که کلاس درس را خانه همه شاگردان میدانستند. عبدالله موحد از همانجا، حرمتِ ایستادن را یاد گرفته بود. وقتی از او خواستند دستی را ببوسد که به آن باور نداشت، گفت «نه» و هزینهاش را هم داد؛ محرومیت، دوری، و سکوتی که معمولاً سهمِ آدمهای سرراست است. باید معلمانی چون پدر و برادران عبدالله موحد در کلاسهای درس ما بایستند که آزادگی و استقلال مدال افتخار فرزندان این سرزمین شود.
مدرسه و معلمی رنگ و بوی آینده یک کشور را میدهد. باید به فردا فکر کنیم. به ایرانِ پس از جنگ؛ ایرانی که اگر قرار است سرپا بماند، باید بیش از هر چیز «گوش» داشته باشد. پشت همین نیمکتها، فقط چند دانشآموز نمینشینند؛ رنگینکمانی از زبانها، لهجهها، باورها و تجربهها می نشیند. کلاس، جایی است که ایران خودش را تمرین میکند؛ با همهی تفاوتهایش.
اگر شاگردی از جایی دور، رنجِ دیگری را انکار میکند، شاید نشانهی یک گسست است؛ گسستی که با دستور ترمیم نمیشود، با شنیدن ترمیم میشود. جامعهی پساجنگ، بیش از قهرمان، به «شنونده» نیاز دارد. به معلمی که بلد است میان اختلافها، نقطهی مشترک پیدا کند؛ که به شاگردش یاد بدهد، میشود متفاوت بود و هنوز کنار هم نشست، هنوز انسان ماند.
من هنوز خودم را معلم میدانم، حتی اگر میز کارم عوض شده باشد. معلمی یعنی تکرار همین جملههای ساده که گاهی سختتریناند؛ یعنی جرأتِ یک «نه» به وقتِ لازم - حتی به قیمت محروم شدن- برای اینکه آزادگی نگذارد قامتِ آدمی خم شود و در کنار آن، گفتنِ یک «آری» مهم: آری به شنیدن، آری به تفاوت، آری به اینکه ایران، فقط وقتی ایران است که همهی صداهایش شنیده شود.
امسال روز معلم، بیشتر از تبریک، شبیه یک یادآوری است؛ حتی آنها که کیلومترها دور شدهاند: آزادگی، هم در «نه» گفتن است و هم در «پذیرفتن»؛ پذیرفتنِ دیگری، همانگونه که هست.
انتهای پیام/