به گزارش خبرگزاری برنا از قزوین؛ رویداد «سروهای دربند» با هدف روایت و بازخوانی خاطرات آزادگان سرافراز و نگاهی به شکوه ایستادگی در ادبیات اردوگاهی، با حضور شهرام احمدپور معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری قزوین، سرهنگ امیریمقدم مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان، حمیدرضا ملازینل رئیس حوزه هنری استان، مهدیه قافلهباشی مدیرکل کتابخانههای عمومی استان و جمعی از خانوادههای آزادگان در سالن کتابخانه عمومی امام خمینی(ره) قزوین برگزار شد.
این پرسش، آغاز روایتی بود که سالها در سینه آزادگان مانده بود؛ روایتی از روزهایی که اسارت تنها به معنای پشت میلههای اردوگاه بودن نبود، بلکه حکایت مقاومت، تشنگی، شکنجه، بیخبری و چشمانتظاری خانوادههایی بود که گاه سالها از سرنوشت عزیزانشان هیچ اطلاعی نداشتند.
در محفل «سروهای دربند» که با هدف روایت و بازخوانی خاطرات آزادگان سرافراز و نگاهی به شکوه ایستادگی در ادبیات اردوگاهی برگزار شد، عصر یکشنبه سالن کتابخانه عمومی امام خمینی(ره) قزوین به محل بازگویی بخشی از این خاطرات تبدیل شد؛ خاطراتی که پس از گذشت سالها همچنان تازه و دردناک بودند.
این مراسم با حضور شهرام احمدپور معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری قزوین، سرهنگ امیریمقدم مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان، قافلهباشی مدیرکل کتابخانههای عمومی استان و جمعی از خانوادههای آزادگان برگزار شد و تعدادی از آزادگان قزوینی، بخشی از آنچه را در سالهای اسارت بر آنان گذشته بود، روایت کردند.
روایت داود حسینپور؛ خاطراتی که هنوز برای فرزندش نگفته است
«داود حسینپور» از نیروهای لشکر ۵۸ تکاور ذوالفقار، سال ۱۳۶۷ در سومار به اسارت درآمد و پس از دو سال، در سال ۱۳۶۹ به میهن بازگشت؛ اما بازگشت به وطن به معنای پایان همه خاطرات نبود.
او معتقد است هنوز بخشهایی از آن دوران ناگفته مانده است؛ خاطراتی که حتی همه آنها را برای نزدیکترین اعضای خانوادهاش بازگو نکرده است.
حسینپور برگزاری محفل «سروهای دربند» را اقدامی ارزشمند برای ثبت این ناگفتهها دانست و گفت: کار پسندیده و بهجایی انجام شده است. در تهران نیز نمایشگاهی از دستساختههای آزادگان دوران اسارت برگزار شد که بسیار جذاب بود.
وی افزود: کتابهای زیادی درباره آزادگان نوشته شده و آثار ماندگاری از آن دوران داریم، اما هنوز ناگفتههای بسیاری وجود دارد. این دورهمی به همت حوزه هنری قزوین برگزار شده و امیدواریم تداوم داشته باشد تا ناگفتههای دوران اسارت بیان شود؛ چراکه بسیاری از این خاطرات را حتی برای فرزند خودم نیز بازگو نکردهام.
اما به باور حسینپور، همه آزادگان شرایط یکسانی نداشتند. برخی خانوادهها میدانستند عزیزشان اسیر شده و اگرچه سالها در انتظار بودند، دستکم خبری از زنده بودن او داشتند؛ اما گروهی دیگر، مفقودالاثر بودند و خانوادههایشان در بیخبری مطلق به سر میبردند.
او گفت: به نظرم مظلومترین آزادگان، مفقودالاثرها بودند. خانواده اسرا، بهویژه پدر و مادر و همسران آنها، سختی زیادی کشیدند. برخی خانوادهها سه سال و برخی حتی هشت سال هیچ خبری از عزیزشان نداشتند و این انتظار و بیخبری رنج بزرگی بود.
حسینپور از همینجا به روایتی دیگر اشاره کرد؛ روایتی که به اعتقاد او کمتر شنیده شده است: روایت مادران، همسران و فرزندان آزادگان.
وی تأکید کرد: درخواست من این است که درباره همسران، مادران و فرزندان آزادگان نیز روایت شود؛ چراکه آنها نیز بخشی از این تاریخ و رنج دوران اسارت هستند.
تونل وحشت؛ جایی که اسارت معنای دیگری پیدا میکرد
حسینپور وقتی از شکنجههای دوران اسارت سخن گفت، به «تونل وحشت» رسید؛ تونلی که نامش بهتنهایی برای بسیاری از آزادگان یادآور یکی از تلخترین بخشهای دوران اسارت است.
وی اظهار کرد: خاطرات ما مشخص است و شکنجه در اردوگاهها امری طبیعی بود. اگر «تونل وحشت» نبود، شاید مفهوم اسارت برای بسیاری قابل درک نبود.
او از رفتار بعثیها و نگاه آنان به اسرای ایرانی گفت و با اشاره به جنایتهای رژیم بعث عراق اظهار داشت: داستان عاشورا را خواندهاید که چه ظلمهایی در آن اتفاق افتاد. بعثیها نیز با همان تفکر با ما رفتار میکردند، ما را مجوس میدانستند و حتی میگفتند مگر شما نماز میخوانید؟ آنها قسم خورده بودند ما را نابود کنند.
حسینپور در ادامه، خاطرات آن سالها را به امروز پیوند زد و گفت: امروز نیز همان تفکر را در حمله به جمهوری اسلامی ایران میبینیم، اما ملت ایران نشان داده است که در برابر چنین تفکری تسلیم نمیشود.
وی با یادآوری روزهای آغاز جنگ تحمیلی خاطرنشان کرد: در سال ۱۳۵۹، زمانی که کشور درگیر مسائل پس از انقلاب بود و ارتش شرایط مناسبی نداشت، دشمن به ایران حمله کرد تا نظام را ساقط کند. در طول سالهای پس از آن نیز تلاش کردند اجازه ندهند ایران استقلال و اقتدار خود را حفظ کند.
این آزاده دفاع مقدس گفت: هشت سال جنگیدیم، خاک ندادیم و اجازه ندادیم دشمن به هدف خود برسد. امیدوارم سایه جنگ از کشور برداشته شود. ما از جنگ نمیترسیم، اما وقتی مردم ناراحت و تحت فشار هستند، حال دل ما هم خوب نیست.
از کجا بگوییم؛ از دستهای بسته یا تونل وحشت؟»
نوبت به «علی پروندی» که رسید، روایت اسارت بار دیگر با همان پرسش تلخ آغاز شد.
او گفت: از کجا بگوییم؟ از دستهای بسته و شکنجه، بیخوابی شبها و عطش اسرا بگوییم یا از روزهایی که با دستهای بسته آب میخوردیم؟
پروندی در ادامه، خاطره و پیام برادر شهیدش را یادآور شد و اظهار کرد: پیام برادر شهیدم این است که شاید در لشکر حق امام حسین(ع) آبی برای خوردن نباشد، اما نباید عهد و پیمان خود را بشکنیم و پای رهبری بمانیم.
از ۷۵ شهید قزوینی تا روایت شهدای عطش
در ادامه این محفل، «موسوی» از دیگر آزادگان حاضر در مراسم، بخشی از آمار شهدای دوران اسارت را روایت کرد و گفت: در کشور ۳ هزار و چهار شهید قریب در اسارت داریم که سهم قزوین ۷۵ شهید قریب در اسارت است و ۳۵ شهید عطش متعلق به قزوین از میان ۷۰۰ شهید دوران اسارت است که باید به آنها افتخار کنیم.
وی افزود: درصددیم برای شهدای عطش یک اجلاس ملی در مشهد برگزار کنیم.
موسوی سپس به یکی از خاطرات تلخ اردوگاه موصل ۴ بازگشت؛ خاطرهای که در آن «اکبرشاهی» یکی از آزادگان، با وجود ترکش و بخیههای نامناسب، در «تونل وحشت» مجبور به دویدن شده بود.
او روایت کرد: در موصل ۴، در تونلهای وحشت همراه چند نفر دیگر، آقای اکبرشاهی ترکش خورده بود و بخیههای بدی زده بودند. چون راه رفتن برایش سخت بود، او را مجبور به دویدن کردند. در همین حال زمین خورد و دچار خونریزی شد و حالش بسیار بد شد و سختی زیادی متحمل شد.
اما یکی دیگر از خاطرات موسوی، ماجرایی متفاوت و حتی عجیب داشت؛ ماجرای «چلچله» که به دلیل سوءتفاهم میان اسیر ایرانی و بعثیها، به یکی از خاطرات ماندگار اردوگاه تبدیل شده بود.
وی گفت: آقای شهرباف از آزادگان نمیدانست چلچله به چه سلاحی میگویند و عراقیها از ایشان نشانی چلچلههای ایران را میپرسیدند. ایشان گفته بود «پشت کوه زیاد است». عراقیها سه شب او را میبردند تا جای چلچلهها را نشان دهد و در یک مقطع نیز ترسیدند و عقبنشینی کردند.
موسوی ادامه داد: بعدها آقای اکبرشاهی متوجه شد منظور عراقیها از چلچله، سلاح کاتیوشا بوده است و آنها در واقع دچار سوءتفاهم شده بودند.
روایت «۲۳ نوجوان»؛ وقتی اسارت هم نتوانست صدای مقاومت را خاموش کند
در بخش دیگری از این برنامه، «جواد خواجویی» از اسرای معروف به «۲۳ نفر» که از نیروهای لشکر ۴۱ ثارالله بود و در عملیات بیتالمقدس به اسارت درآمد و سال ۱۳۶۹ به وطن بازگشت، روایت خود را از آن روزها بازگو کرد.
خواجویی با اشاره به سالهای آغاز جنگ گفت: ۴۶ سال قبل دولت عراق با کمک ۱۷ کشور عربی به ایران حمله کرد و آمده بودند که بمانند و حیثیت و شرف ما را تاراج ببرند، اما آنچه خداوند میخواست بالاتر بود و اراده الهی شکل گرفت و دشمن شکست خورد.
وی در ادامه با گرامیداشت یاد شهدای دوران دفاع مقدس اظهار داشت: امروز میهمان حوزه هنری هستیم و یاد ابوترابی، شهید لشگری و شهید اسارت تندگویان را گرامی میداریم.
خواجویی از شهید تندگویان به عنوان شهیدی مظلوم یاد کرد و گفت: شهید تندگویان خیلی مظلوم بود و ایشان اردوگاه را ندید و در سلولهای استخبارات عراق به شهادت رسید.
اما بخش دیگری از روایت خواجویی به سالهای نوجوانی و ماجرای «۲۳ نفر» بازمیگشت؛ نوجوانانی که حتی در اسارت نیز حاضر نشدند هویت و اراده خود را تسلیم خواستههای دشمن کنند.
او گفت: ما ۲۳ نوجوان بودیم و کلکل بین ما و صدام بود. به ما گفتند باید به فرانسه برویم. ما اعتصاب غذا کردیم و گفتیم ما بچه نیستیم، رزمندهایم. سپس گفتند حرف ما نیست، حرف رئیسجمهور عراق است که باید به فرانسه بروید.
خواجویی ادامه داد: ما پاسخ دادیم صدام که رئیسجمهور ما نیست که از او اطاعت کنیم و با زبان نوجوانی حرف خود را زدیم که همه از این میزان ایستادگی و مقاومت متحیر شدند.
وی افزود: ما را پیش معاون صدام بردند و پرسیدند چرا اعتصاب کردهاید. ما گفتیم بچه نیستیم؛ کسی که در نوجوانی بجنگد بچه نیست، رزمنده است.
روایتی که هنوز تمام نشده است
محفل «سروهای دربند» تنها بازخوانی خاطرات چند آزاده نبود؛ روایتی بود از سالهایی که بخشی از تاریخ ایران را شکل داد و در آن، رنج اسیران با چشمانتظاری خانوادهها گره خورد.
آزادگان در این محفل از شکنجه و تشنگی گفتند، از تونل وحشت و دستهای بسته، از دوستانی که در اسارت شهید شدند و خانوادههایی که سالها چشم به راه ماندند؛ اما در پس همه این خاطرات، یک روایت مشترک وجود داشت؛ روایت ایستادگی.
خواجویی در پایان سخنانش گفت: ما آزادگان، ملت ایران و کسانی که پای کار ایستادهاند، با هر عقیدهای، برای اینکه ایران، ایران شود خون دلها خوردهایم.
او همچنین از ناطق و عباسنژاد، از نویسندگان و فعالان حوزه ادبیات دفاع مقدس، به دلیل نگارش کتابهایی درباره خاطرات اسرا تشکر و قدردانی کرد.
محفل «سروهای دربند» به پایان رسید، اما روایتها همچنان باقی است؛ روایتهایی که به گفته خود آزادگان، هنوز بخشهای ناگفته بسیاری دارد و شاید ادامه این محافل فرصتی باشد تا صدای نسلی که سالها پیش در اردوگاههای عراق ایستاد، به نسلهای امروز و فردا برسد.
انتهای پیام