تبسم کشاورز_ بعضی اجراها را نمیتوان با خلاصهکردن داستانشان توضیح داد. باید از تصویری شروع کرد که در ذهن میماند؛ از بدنی که تکهتکه میشود، از موجودی غولآسا که روی صحنه حرکت میکند و از زنی که در میانه این ویرانی، گاهی میخندد، گاهی زار میزند و گاهی چنان میرقصد که گویی قواعد معمول زندگی دیگر درباره او صدق نمیکنند.
«تن، منهای من» به نویسندگی، طراحی و کارگردانی پیام قربانی، برای من از همین تجربهها بود؛ مواجههای با بدن، مرگ، عشق و آن میل عجیبی که انسان را وامیدارد با وجود تمام رنجهایش، باز هم به زندگی برگردد.
پیام قربانی هنرمندی است که مدام از فرمی به فرم دیگر عبور میکند. از تصویر به فضا، از صدا به بدن و از سینما به تئاتر.
در این اجرا نیز فرم صرفا ظرفی برای روایت نیست بلکه خودش بخشی از اندیشه اثر است. تصویر، صدا، حرکت و بدن، جهانی غریب میسازند که در آن مرز میان انزجار و شیفتگی، مرگ و زندگی، ذهن و بدن، مدام جابهجا میشود.
در مرکز این جهان، (شیرین) با بازی فرشته حسینی قرار دارد؛ زنی که گویی از زندگی عبور کرده اما هنوز چیزی در او از حرکت بازنمیایستد. حسینی با اجرایی درخشان، جسورانه و الهامبخش، شخصیتی را شکل میدهد که میان خنده و زاری، رقص و فروپاشی، آرام نمیگیرد. او نه صرفا بازنمای رنج، بلکه نیروی محرک آن است. حضوری که به اجرا انگیزه میدهد، چارچوبهای معمول تصمیمگیری را پیش چشم مخاطب میگذارد و او را به بازاندیشی در انتخابهایش فرامیخواند.
در بازی فرشته حسینی، نوعی جاهطلبی هنری وجود دارد؛ جاهطلبی برای عبور از مرزهای آشنا، برای نپذیرفتن پاسخهای از پیشتعیینشده و برای بازنویسی آنچه زندگی و جامعه بهعنوان مسیر طبیعی پیش پای انسان گذاشتهاند. گویی حضور او دعوتنامهای است برای بازنویسی جاهطلبی... برای آنکه به جای تسلیمشدن در برابر چارچوبهای تثبیتشده، امکان دیگری برای زیستن را تصور کنیم. بدن او هم ابزار بیان است و هم میدان اصلی کشمکش؛ بدنی که انگار دیگر نمیخواهد به قواعدی تن بدهد که جهان برایش تعیین کرده است.
در برابر (شیرین)، کرمی عظیمالجثه با صورتی خدایگونه و با صدای بابک کریمی، حرکت میکند. موجودی که بدن را میبلعد، اجزای آن را از هم جدا میکند و سرانجام حتی اثری از یکپارچگی تن باقی نمیگذارد. تصویر هولناک است اما اهمیتش فقط در غافلگیری بصری نیست. پرسش از همینجا آغاز میشود... وقتی بدن از میان میرود، چه چیزی از «من» باقی میماند؟
شاید مهمترین پرسش «تن، منهای من» همین باشد، چرا باید ادامه داد؟ چه کسی گفته است که انسان باید تولیدمثل کند؟ آیا عشق همیشه چیزی فراتر از میل به بقاست؟ آیا ما دیگری را دوست داریم، یا در پی آنیم که تنهایی و فرسودگی خود را در چرخهای تازه از زندگی پنهان کنیم؟ نمایش، این بداهتها را به پرسش میگیرد؛ همان چیزهایی که چنان به آنها عادت کردهایم که کمتر به ضرورتشان فکر میکنیم. جامعهای که بازتولید انسان را ضامن استمرار خود میداند، گاه میل به بقا را چنان طبیعی جلوه میدهد که امکان نخواستن، نپذیرفتن و حتی امتناع از این چرخه به حاشیه میرود.
در این معنا، نمایش نوعی اکراه از طبیعت را با خود دارد؛ امتناعی از پذیرفتن بیچونوچرای قواعدی که تولد، میل، تولیدمثل و مرگ را به حلقههای ناگزیر یک چرخه تبدیل میکنند. با این حال، همین اثر که منطق بقا را به چالش میکشد، در ستایش عشق و زندگی نیز هست. تناقض جذابش همینجاست. چگونه میتوان از ضرورت ادامهدادن سر باز زد اما همچنان شیفته شد؟ چگونه میتوان به چرخه حیات اعتراض کرد و در عین حال، از میل به زیستن دست نکشید؟
اینجا میتوان به شوپنهاور و نگاه بدبینانهاش به میل و اراده زندگی نزدیک شد؛ به این تصور که انسان، حتی وقتی از رنج خسته است، همچنان در چرخه خواستن و ادامهدادن گرفتار میماند.
اما «تن، منهای من» به نفی ساده زندگی ختم نمیشود. شیرین، حتی در آستانه نابودی، همچنان میل دارد؛ میخندد، میرقصد و به موجودی نزدیک میشود که هم هراسانگیز است و هم او را به شکلی غریب به خود میکشاند. انگار انسان میتواند از ضرورت ادامهدادن خسته باشد اما نمیتواند بهسادگی از میل به عشق خلاص شود.
در لایهای دیگر، این اجرا را میتوان مواجههای با تروما، رنجهای بهجامانده و ضرورت شنیدن دوباره بازماندگان دانست؛ شنیدن آنچه پس از فاجعه همچنان در بدن و حافظه ادامه دارد. رهاشدن از رنج، الزاما به معنای پاککردن گذشته نیست. گاهی باید دوباره به آنچه رخ داده گوش سپرد، به زخمهایی که دیده نشدهاند مجال ظهور داد و امکان دیگری برای نگریستن به زندگی پیدا کرد. بدن در این اجرا فراموش نمیکند؛ آینده، حتی اگر بخواهد، نمیتواند بهآسانی از گذشتهای آکنده از اندوه جدا شود. زندگی ادامه پیدا میکند، اما ادامهدادن لزوما به معنای رهایی از زخمها نیست.
این جهانبینی، نگاه مخاطب را نیز تغییر میدهد. نمایش از یک سو مرز میان ذهن و بدن را کمرنگ میکند و از سوی دیگر، رنج را از محدوده تجربه فردی بیرون میبرد و به حافظهای جمعی پیوند میزند. آنچه بر بدن گذشته، دیگر صرفا خاطرهای خصوصی نیست؛ میتواند به پرسشی درباره جامعه، سازوکارهای فراموشی و اصرار جهان بر بازگشت به وضعیت عادی تبدیل شود.
و تماشاگر؟ ما به این ویرانی نگاه میکنیم؛ گاهی منزجر میشویم و گاهی نمیتوانیم چشم برداریم. این میل به تماشای رنج دیگری، خود پرسش دیگری است که نمایش پیش میکشد... چرا آنچه در واقعیت ممکن است تحملناپذیر باشد، روی صحنه تا این اندازه تماشایی میشود؟
برای من، درخشش «تن، منهای من» در همین توانایی برای برهمزدن عادتهای ذهنی است. فلسفه، اگر قرار باشد کاری بکند، گاهی باید آزردهمان کند؛ باید آنچه را بدیهی میپنداریم، از جای خودش بیرون بکشد.
پیام قربانی با ساختن جهانی نامتعارف و فرشته حسینی با حضوری که تناقضهای این جهان را به بدن میسپارد، چنین تجربهای را رقم میزنند؛ تجربهای که نه فقط درباره رنج، بلکه درباره امکان رهایی، بازنگری و دوباره دیدن زندگی است.
در پایان، بدن از میان میرود اما پرسش باقی میماند... اگر میدانیم همهچیز تمام میشود، چرا هنوز میل به دوستداشتن در ما زنده است؟ شاید انسان موجودی است که حتی وقتی علیه منطق بقا شورش میکند، باز هم دلش میخواهد زندگی کند. و شاید برای مواجهه با این تناقض، بهجای پیدا کردن پاسخی قطعی، باید به احترام این جنون، یک دقیقه سکوت کرد.
انتهای پیام/