به گزارش گروه فرهنگ و هنر برنا، اخیرا قسمت اول سریال «تاکسی» به کارگردانی حسن نوری و با اقتباس از کتاب «تاکسیسواری» سروش صحت منتشر شد. این اثر بهجای دنبال کردن اتفاقات بزرگ سراغ لحظههای معمولی زندگی میرود تا از دل روابط انسانی و جزئیات روزمره، معنایی فراتر از اتفاقات ظاهری پیدا کند.
با این حال قسمت نخست نشان میدهد که رسیدن به چنین فضایی، بدون قصهای منسجم و متناسب با زمان هر اپیزود، چندان آسان نیست
«تاکسی» از نظر جهانبینی و نوع نگاه به زندگی، به آثار سروش صحت شباهت دارد؛ آثاری که در آنها اتفاقات ساده روزمره بهانهای برای پرداختن به روابط انسانی و معنای زندگی میشوند.
حسن نوری که سالها دستیار سروش صحت بوده، در نخستین قسمت نیز از همین جنس نگاه استفاده میکند؛ هرچند هنوز مشخص نیست این شباهت تا چه اندازه میتواند به خلق هویتی مستقل برای سریال منجر شود
در عین حال «تاکسی» از نظر حالوهوا به آثاری مانند «تد لاسو» و «رواندرمانی» نزدیک است؛ مجموعههایی که روابط انسانی، امید و جزئیات زندگی روزمره را در مرکز توجه قرار میدهند. تفاوت مهم اینجاست که آن آثار بر شخصیتها و داستانهایی نسبتا ثابت تکیه دارند، اما «تاکسی» ساختاری اپیزودیک دارد و در هر قسمت به سراغ ماجرایی متفاوت میرود. این ویژگی از یک سو امکان تجربه داستانهای متنوع را فراهم میکند و از سوی دیگر، کیفیت نامتوازن اپیزودها را به خطری جدی برای مجموعه تبدیل میکند.
قسمت اول نشان میدهد که دستکم در این اپیزود، ماجرا همیشه ظرفیت لازم برای پر کردن زمان روایت را ندارد. گاهی میتوان تصور کرد که همین داستان با حذف بخشهایی از مسیر، به نتیجهای مؤثرتر میرسید. اگر قرار باشد تمام قسمتها با همین مدتزمان ساخته شوند حفظ ریتم و جلوگیری از کشآمدن قصه به یکی از چالشهای اصلی سریال تبدیل خواهد شد.
در کنار این مسئله منطق دراماتیک داستان نیز چندان محکم نیست. بعضی تصمیمهای شخصیتها بیشتر بهانهای برای پیش بردن ماجرا به نظر میرسند تا انتخابهایی باورپذیر در موقعیت موجود. برای مثال، وقتی نامزد شخصیت اصلی در روزی مهم منتظر اوست، رفتن با وانت به آپاراتی و بازگشتن به همان شکل تصمیمی است که ضرورت آن بهخوبی روشن نمیشود.
در چنین موقعیتی انتظار میرود شخصیتها راهحل سادهتر و منطقیتری پیدا کنند. مگر آنکه قرار باشد همین رفتارهای نامتعارف، بخشی از شخصیتپردازی آنها باشد. مسئله این است که قسمت اول هنوز مرز میان رفتار عامدانه غیرمنطقی و ضعف در طراحی موقعیت را بهروشنی مشخص نمیکند.
با وجود این ضعفها، ترکیب نیما شعباننژاد و علی مصفا از نقاط جذاب قسمت اول است. تقابل شخصیتی که برای رسیدن عجله دارد با مردی که خونسردیاش از حد معمول فراتر میرود، ظرفیت خوبی برای شکلگیری موقعیتهای طنزآمیز دارد. با این حال، همه شوخیها بهاندازه این تضاد شخصیتی طبیعی نیستند و بعضی از آنها بهجای آنکه از دل موقعیت بیرون بیایند، به نظر میرسد به داستان اضافه شدهاند تا صرفا خندهای ایجاد کنند. در نتیجه، جذابیت رابطه میان دو شخصیت گاهی بیشتر از خود شوخیهاست.
مهمترین ویژگی سریال، دستکم در قسمت نخست، حس صمیمیتی است که به مخاطب منتقل میکند. فضای ساده و روزمره داستان میتواند زمینه مناسبی برای روایت تجربههایی آشنا باشد؛ تجربههایی که شاید در ظاهر اهمیت چندانی نداشته باشند، اما در روابط انسانی معنا پیدا میکنند. با این حال پایان اپیزود بهاندازه مسیر رسیدن به آن قانعکننده نیست و بیشتر به وصلهای برای بستن داستان شباهت دارد تا نتیجه طبیعی اتفاقات پیشین.
از نظر بصری نیز میان فضای سرسبز مسیر و تنش ناشی از دیر رسیدن، تضادی وجود دارد. نماهای باز و آرام، حسوحالی متفاوت از اضطراب قصه ایجاد میکنند. این تضاد میتواند انتخابی آگاهانه برای فاصله گرفتن از روایتهای پرتنش باشد، اما در قسمت اول هنوز پیوند روشنی با وضعیت شخصیتها پیدا نکرده است.
«تاکسی» شروعی با ظرفیتهای قابل توجه دارد، اما صمیمیت و حالوهوای آشنای آن بهتنهایی برای موفقیت کافی نیست. سریال باید بتواند در هر اپیزود، میان شخصیتپردازی، منطق دراماتیک و زمان روایت تعادل برقرار کند. قسمت اول نشان میدهد که این مسیر میتواند جذاب باشد، اما برای تبدیل شدن به مجموعهای ماندگار، قصهها باید بیش از این به انسجام و پرداخت نیاز داشته باشند.