اگر تمام چسب زخم هایت را هم بخرم باز نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو.
بسیاری از اوقات بعضی معضلات اجتماعی آنقدر تکراری و نخ نما می شوند که در نظر مردم ومسولان اهمییت خود را از دست می دهند و به سادگی از کنار آن می گذرند و در کنار آن عده ای هم هستند که مدام به این فکر می کنند که چه باید کرد و راه حل گریز از این مشکلات چیست. کودکان کار از جمله مهمترین دغدغه های اجتماعی حال حاضر جامعه ما میباشد که روز به روز در حال گسترش است و در صورت بی توجهی به آن می تواند پیامدهای ناگواری را برای جامعه ما به وجود بیاورند.
همه ما بارها در مسیر رفت آمد های روزانه خود با این گونه بچه ها برخورد کرده ایم. حتما وقتی در اتوبوس نشسته اید نمونه این بچه ها را زیاد دیده اید و گاهی از اوقات هم از دست آنها کلافه هم شده اید که سعی دارند با سماجت تمام اجناس مختلف خود را به شما بفروشند. از چسب زخم و خودکار و دستمال کاغذی گرفته تا آن بچه هایی که با ساز و دهل خود وارد می شوند و مشغول ترانه خواندن می شوند.
یکی از جاهایی که این بچه ها را زیاد می بینیم خیابان ولیعصر تهران در محدوده پارک ملت است که پر شده از دختران و پسرانی که حتی تحصیلات دوران ابتدایی خود را نیز تمام نکرده اند و در گروه سنی کودکان جای می گیرند.
در مسیری که هر روز عبور می کنی، دختری نوجوان نظرت را جلب می کند که با بسیاری از بچه های کار فرق دارد، چه از نظر ظاهری و چه به لحاظ شخصیتی همین نکته است که باعث می شود من به طرف او کشش پیدا کنم و بخواهم بیشتر او را بشناسم.
دختری است 15 ساله که درکنار خیابان دستفروشی می کند ،گل سر، آینه ،سنجاق قفلی،اسباب بازی های کوچکی که همگی با ترتیب و ظرافت خاصی درکنار هم چیده شده اند. همیشه وقتی از کنار او رد میشوم چند کتاب را در کنارش می بینم که یکی ازآنها کتاب آموزش زبان انگلیسی است.
روزی که با او از نزدیک آشنا و هم صحبت شدم با شرم و خجالت زیاد از من خواست که در صورت امکان به چند سوالی که در ذهن داشت پاسخ دهم. من هم قبول کردم اما وقتی سوالات او را شنیدم باور نمی کردم که این سوالات دغدغه های ذهنی یک نوجوان 15 ساله باشد. وقتی دغدغه های اورا با همسن و سال هایش مقایسه می کنم فهمیدم که او دختری استثنایی و با هوش و زکاوت بالا است. سوالات او عمدتا دغدغه های دینی و اجتماعی و نحوه برخورد با آن ها را شامل می شد.
کتاب هایی که او می خواند و اطلاعاتی که در مورد مسایل مختلف داشت من را به حیرت می انداخت که چگونه در این سن توانسته به این بینش دست پیدا کند؛ مثلا برای من از کتاب نبرد من که درباره هیتلر بود صحبت کرد.
ندا دانش آموزی است که در مقطع راهنمایی درس می خواند و همزمان مشغول فراگیری زبان انگلیسی درمقطع پیشرفته است. به گفته خودش کار می کند تا بتواند هم کمک خرج خانواده اش باشد و هم بتواند از پس هزینه های درمانی اش برآید.
او را بیشتر اهالی محل می شناسند و می بینم که مدام از احوال او باخبرمی شوند و با او صحبت می کنند و هر کدام به نوعی سعی می کنند که ازاو حمایت کنند که البته بیشتر شامل حمایت های معنوی میشود تا مادی. مثلا او می گوید خانم دکتری است که گاهی اوقات می آید و او را درزمینه درسی کمک می کند و یا صاحب مغازه ای که او در کنارش نشسته است، در آخر شب لوازم و اجناس او را که نسبتا سنگین نیزاست برایش در مغازه نگه می دارد تا او مجبور نباشد هرروز آنها را با خود حمل کند.
او برایم از مسایل و مشکلات کارش گفت که او را هم از لحاظ جسمی و هم روحی به هم ریخته است.
می گوید: یکی از خاطرات تلخم، روزی بود که یکی از کارکنان سد معبر شهرداری می خواست که وسایلم را با خود ببرد. با گریه و التماس از او خواهش کردم که این کار را نکنند و وسایلم را به من باز گرداند. یا مزاحمت افرادی که می خواستند از من اخاذی کنند و پول هایم را بگیرند. همچنین وجود افراد لاابالی و مزاحمی که با دیدن دخترانی مثل من کنار خیابان به عمد از جملات زننده و رکیک استفاده می کنند.
او در این وضعیت بسیار معذب و تحت فشار روحی قرارگرفته است.
طرزنشستن این دختر در کنار خیابان به لحاظ فیزیکی بسیار سخت و طاقت فرسا بود به طوری که باعث مشکلاتی در ستون فقرات و کمر او شده است.
او از آرزوهایش برایم حرف زد و اینکه دوست دارد در بهترین دانشگاه های ایران و در مقاطع بالاتردردانشگاه های جهان درس بخواند وبه گفته خودش بتواند دانشمندی بزرگ شود و به درجات بالای علمی دست پیدا کند.
هر چند بسیاری از مردم با خرید کردن از این بچه ها بخواهند حمایت هایی هر چند مختصراز آنها داشته باشند و همچنین نهادهای مختلف هر یک به نوعی سعی می کنند که مشکلات و مسایل کودکان کار را شناسایی و حل کنند اما به نظر میرسد که تا کنون نه تنها شمار این کودکان کم نشده بلکه ما هر روز تعداد بیشتری از کودکان را درسطح شهر می بینیم که هریک به نوعی سعی دارند که چرخه اقتصادی خانواده خود را بچرخانند و چه بسا در این مسیر گرفتار انواع معضلات و آسیب های اجتماعی می شوند که اگر امروز برای آن فکری نشود هزینه های بسیار سنگینی را برای جامعه خواهند داشت و این جمله را که یکی از سازمانهای خیریه در جهت جذب کمک برای این کودکان را نوشته بود یاد آورمیشوم که اگر تمام چسب زخم هایت را هم بخرم باز نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو.