هر روز فوج فوج مرد جنگی به لشگر مقابل افزوده می شد.
بچه ها ترسیده بودند.
"بابا، پس کِی لشگر تو می رسد؟"
"به زودی"
طولی نکشید، بچه ها را صدا زد:
"بیایید عزیزانم.لشگر من نزدیک می شود."
بچه ها خیره خیره سپاه پدر را که از دور می آمد نگاه می کردند.مسلم بن عوسجه، حبیب بن مظاهرو غلامی که همراهی شان می کرد!!
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***