"حمید داوودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنههای فراموشناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیماییهای سال 1357 بود. آنچه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنههای فجیع و شکننده جنگ و نبرد بیامان، که دوستیها، رفاقتها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر است. کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده است. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبهرو شد که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 12000 تومان، از سوی "مؤسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.
به این بهانه گفتوگوی تفصیلی برنا با وی را میخوانید:
- بارزترین ویژگی متن کتاب "از معراج برگشتگان"، سادگی و صراحت آن است. بهعنوان مثال، بخش "پایان خوشیها" بهراحتی و صراحت، اطرافیان خود را که از دوستان شما بودند، نقد میکنید و حتی برخی از آنها را زیر سوال میبرید. این موضوع برای جذب مخاطبتان بوده یا اینکه خواستهاید صرفا به بیان واقعیتها بپردازید؟
اولین نقد را شما در خاطرهی عملیات "بیت المقدس" میخوانید. زمانی که من بخشی از عملیات را بهخاطر ترس نرفتم. پاهایم لرزید. این را بهراحتی تعریف کردم. حتی در "یاد ایام" این اتفاق افتاد. دوستی داریم که بهقول خودمان امروز در ادبیات "اوپن" شده است و البته من قبول ندارم. او این قسمت را حذف کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت بد است که بگوییم بسیجی ترسیده. گفتم همانطور که شجاعت من را جلوی دوشکا میبینی، باید ترسم را هم ببینی. من هم آدم هستم. اولین نقد را من بر خودم وارد کردهام. دلیل آن، صداقت است.
در این کتاب هشتصد صفحه خوشی میبینی؛ اما مگر میشود تلخی در آن دیده نشود؟ شک نمیکنی؟ از من نمیپرسی که تو همهی رفیقهایت خوب بودند؟ آدم بد در جبهه نداشتیم؟ که من باید بگویم چرا داشتیم. مثلا در عملیات رمضان کسی را داریم که از جبهه فرار کرد و آمد در اینجا پز میداد. وقتی میدیدم کسانی که از جبهه فرار میکنند، پاتوقشان شده جبهه حالم ازشان بههم میخورد. در اواخر جنگ، این اتفاقات بیشتر شده بود. نامردی برای بعضیها عادی شده بود. من هیچ عمدی در نوشتن این خاطرات نداشتم. همانطور که از خوشیها و دوستیها نوشتهام، از تلخیها هم یاد کردهام. اگر شلاقی هم زدهام، اول به خودم زدهام. به هیچ وجه نخواستم چیزی را غلیظ کنم. اگر در جایی نوشتهام که چندشم شده، واقعا چندشم شده بود. همانطور که نوشتم رزمندهای را دیدم که دو سال از من کوچکتر بود و شب عملیات دیدم رفت دوشکا را بزند، رفتم دستش را بوسیدم. در بغلش گریه کردم. دو دقیقه بعد هم شهید شد. وقتی نوشتهام دست او را بوسیدهام، بهخاطر این است که از روی عشق دست او را بوسیدم. وقتی امروز میبینم یکی که جنگ را ندیده، ادای جنگرفتهها را درمیآورد و در جایی حالت آن آدمها را بهخود گرفته، خب چندشم میشود.
اما در کل بحث انتقام گرفتن از هیچ کس نبوده است. این را میخواهم بگویم که خاطره نوشتن و حقیقت گفتن از جنگ، گلچین خاطرات آن نیست. با گلچین کردن هیچ چیز درست نمیشود. شما بهعنوان جوان اگر میخواهید این کتاب را بخوانید، باید همهی حقیقت را بدانید. اگر من گل و بلبل در این کتاب به شما نشان دهم، اگر بدیهای آن را در جای دیگری ببینی، اساس نگاهت نسبت به من و جنگ بههم میریزد. پس بهتر است که بدیها را هم از خود من بشنوی. باید بفهمی که ما با بهبه و چهچه به جنگ نرفتیم. ترس داشتیم، رفیق نامرد داشتیم، تهمت زدن هم داشتیم. در اوایل این کتاب نوشتهام که دو هفته زندان افتادم. یک منافقی را در منطقه شناسایی کرده بودم. در همان سال 60. رفتم او را لو دادم. اطلاعات سپاه بهجای آنکه او را بگیرد، آمد من را گرفت برد زندان. گفتیم چرا؟ گفتند شما منافقید. بعدا فهیمیدم که مسئول اطلاعات سپاه در آن منطقه، خودش از منافقها بوده. یک بچهی پانزده شانزده در غرب کشور، دو هفته افتاده زندان. همهی اینها را نوشتهام. شاید برخیها بدشان آمده، اما بخشی از زندگیام بوده است. شاید یکی از عللی که سبب شده بگویند ادبیات جنگ مخاطب ندارد، این است که صداقت ندارد. شما اگر کتابی بخوانید که در آن بزن بزن و بکش بکش باشد، میگویید که خب آرنولد که بهتر از این میجنگد و دیگر آن کتاب و کتاب دیگر از این دست را نمیخوانی.
- در بخش آخر کتاب، عکس وصیتنامهای به خط شما که برای یک شهید نوشته شده، آمده است. چند تا از این وصیتنامهها نوشتهاید؟
وصیتنامه یکی نوشتم. اما یک کاغذی بود که متاسفانه گیرش نیاوردم که در کتاب چاپ کنم. این کاغذ را سپاه گیلان غرب به ما داده بود برای اینکه به مدرسه بدهیم. در آن تایید شده بود که ما چند ماه در جبهه حضور داشتهایم. بچه محلهای ما که میخواستند بروند جبهه، با تیغ اسمم را پاک میکردم و اسم آنها را مینوشتم. با این کار، تعداد زیادی از دوستان ما به جبهه رفتند که چند نفرشان هم شهید شدند. آن وصیتنامه برای شهید مصطفی کاظمزاده بود که چون خط خوبی نداشت، من برایش نوشتم. جالب اینجا بود که در بخشی از وصیتش گفت که خانوادهاش دو سال نماز قضا برای او بخوانند. من گفتم تازه دو سال است نماز به تو واجب شده، یعنی تو کلا نماز نخواندهای؟ گفت به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکند، شاید نمازهایی که تا بهحال خواندهام هیچ کدام درست نبوده. برای خودم این جمله خیلی قشنگ بود.
- در نثر کتاب شما، رگههایی از طنز وجود دارد که خواندن آن را جذاب کرده است. دربارهی این موضوع هم توضیح میدهید.
من هیچ نثر و زبانی را برای کتاب "از معراج برگشتگان" انتخاب نکردهام. من زبان حرف زدن و اخلاقم را برای کتاب انتخاب کردهام. شاید برخی بگویند نثر این کتاب سبک فلان و بهمان است، اما من هیچ سبکی را برای نوشتهام انتخاب نکردهام. گر چه دورههای نویسندگی مختلف را دیدهام اما هیچکدام از آنها بهدردم نخورد جز اینکه خودم باشم. جالب این است، قسمتی از خاطراتم را در سال 61 پیدا کردهام که نثر امروز من شبیه همان نوشتهها است. خودم تعجب کردم. دیدم نثرم هیچ تغییری نکرده. چون خودم را در کتاب آوردهام. نخواستهام که ادای کسی را دربیاورم. باز هم میگویم اگر کسی بخواهد جذب این کتاب شود جذب صداقت آن خواهد شد نه چیز دیگر.
در اوایل دههی هشتاد سمیناری در تهران برگزار شد با عنوان "بررسی خاطرات جنگ ایران و عراق و جنگ فرانسه". انجمن دوستی ایران و فرانسه آن را برگزار کرده بود. پروفسور "کریستف بالایی" رئیس این انجمن در سمینار حضور داشت به همراه دکتر "محمودی طالقانی" که مشاور آنها بود. کریستف بالایی تسلط کاملی به فارسی داشت. محمودی طالقانی به همراه بالایی پیش من آمد و گفت آقای بالایی این هم داودآبادی، همانی که دنبالش میگشتی. آمد من را در آغوش گرفت و گفت آرزو داشتم روزی تو را ببینم. من به طالقانی گفتم این بابا ما را فیلم نکرده؟ من نه خوشگل هستم نه چیزی دارم که آرزو داشته باشد ما را ببیند. طالقانی گفت که بالایی کتاب "یاد ایام" تو را خوانده بود گفت چقدر رفاقت و دوستیها در این کتاب زیبا است. قلم من در آن کتاب همین است هیچ فرقی نداشته است.
- نوشتن "یاد ایام" با "از معراج برگشتگان" برای شما فرقی داشت؟
آن کتاب در سال 70 نوشته شده بود. آن زمان جنگ تازه تمام شده بود. برخی میگفتند که مردم تازه از جنگ رها شدهاند. شما باز میخواهید خاطرهی جنگ را برایشان زنده کنید؟ خیلیها مخالف بودند. چه بسا اگر دفتر ادبیات مقاومت را آقای سرهنگی و بهبودی و کمری راه نمیانداختند، حالا حالا کسی به فکر ادبیات جنگ نبود. من داودآبادی در آن موقع نشستم به نوشتن. کسی هم تحریکم نکرد. چون میترسیدم اگر آن خاطرات را ننویسم گم شوند. خیلی از گم شدن خاطراتم میترسیم. حتی خاطرات تلخم.
این را حواستتان باشد من خاطرات دیروز را با نگاه امروز ننوشتم. داودآبادی پانزده ساله را با همان حال و هوا نوشتم. زبانم و لحن و اخلاقم همان چهارده پانزده سالگی است. اگر میخواستم خاطرات بیست سال پیش را با زبان امروزم بنویسم، میشدم مثل خیلی از آدمها که خاطراتشان را مینویسند و بهجای برخی از اسامی، سه نقطه میگذارند. چون مصالح امروز را در نظر میگرفتم.
- اتفاقات و نکتههایی بوده که شایسته بود در کتاب باشد، اما خودتان صلاح دیدید که آنها را منعکس نکنید؟
کم است. خیلی کم است. اسمش را گذاشتهام "ناگفتنیها". بهدرد این کتاب نمیخورند. خیلی تلخ بودند. میشود گفت مثل زهر بود. اگر گفته میشد، شاید نگاه بعضیها را نسبت به دفاع مقدس عوض میکرد. برخی حوادث و اتفاقات باید در جای خودش آورده و تحلیل شود. البته خیلی کم است اینها. نوشتهام گذاشتهام کنار. خواه ناخواه جنگ اتفاقات بسیار تلخی هم داشته است.
- دوست دارید "از معراج برگشتگان" تبدیل به فیلم یا سریال بشود؟
هر کسی این کار را بکند به من لطف کرده است. بعد به خودش و بعد به مملکت لطف کرده است. اول باید ببیند که این کتاب ارزش فیلم شدن دارد یا نه. که من میگویم دارد. این کتاب برای من نیست. همه، شامل خصوصیات اخلاقی دوستان من است. پیشنهادهایی شده است، من هم بدم نمیآید اما میخواهم درست این کار انجام شود. متاسفانه ما در کارهایمان مشورت نمیکنیم. بد نیست بگویم که دو تا از سناریوهایی که نوشتهام بدون اجازهی من ساخته شده. دو تا از کتابهایی که من نوشتهام به اسم فرد دیگری چاپ شده. چه کار میشود کرد. رفیقهایم هستند دیگر. هدف من این بوده که واقعیت فرهنگ این مملکت را نشان دهم. اگر کسی بخواهد از این کتاب فیلم بسازد، من خوشحال میشوم. خودم هم کمکش میکنم. اگر بخواهد در فیلمش غلو کند من اجازهی این کار را به او نمیدهم. اگر رشادتها را میخواهد نشان دهد، باید ترسها را هم نشان دهد. فقط نمازشبها را نشان ندهد بلکه شر و شوخیها را هم به نمایش بگذارد. ما شوخی زیاد میکردیم اما به گناه و غیبت و تهمت نمیرسیدیم. آنقدر بدون گناه میشود شاد بود که حد ندارد.