داشتم از روضه برمی گشتم خانه.یک غذای نذری اضافه هم برای مادرم گرفته بودم. مادرم خیلی قیمه دوست داشت. بوی قیمه فضای اتوبوس را پر کرده بود.موقع پیاده شدن، راننده گفت:"قیمه امام حسینه؟"
کمی مکث کردم؛بدون هیچ حرفی قیمه را به او دادم و پیاده شدم.تمام طول کوچه را به مادرم و حرفش فکر می کردم ."حتی اگر شده یک دانه برنج ازغذای هیات را به نیت شفا برای من بیاوری،بیاور."
وارد خانه شدم.با تعجت نگاهی به مادرم و ظرف های قیمه اطراف او انداختم.
"گفتم یک دانه برنج نه یک دیگ برنج!"
* اثر منتخب سومین جایزه ادبی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
***