باشگاه جوانی برنا/
شلمچه بودیم!
آتش دشمن سنگین بود و همه جا تاریکِ تاریک. بچه ها، همه کُپ کرده بودند به سینه خاکریز. دورِ شیخ اکبر نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که یه دفعه دو نفر، اسلحه به دست از خاکریز اومدند پایین و داد زدند: «الایرانی! الایرانی!» و بعد هر چی تیر داشتند ریختند تو آسمون.
نگاشون می کردیم که اومدند نزدیکتر و داد زدند: «القُم! القُم، بپر بالا». صالح گفت: «ایرانی اند! بازی درآورده اند!»
عراقی با قنداق تفنگ زد به شانه اش و گفت: «اَلخَفه شو! اَلیَد بالا!». نفس تو گلوهامون گیر کرد. شیخ اکبر گفت: «نه! مثل اینکه راستی راستی عراقی اند». خلیلیان گفت: «صداشون ایرانیه».
یه نفرشون چند تیر شلیک کرد و گفت: «رُوح! رُوح!» دیگری گفت: «اُقتُلوا کُلُّهُم جَمیعاً». خلیلیان گفت: «بچه ها می خوان شهیدمون کنند» و بعد شهادتین و خوند. دستامون بالا بود که شروع کردند با قنداق تفنگ، ما رو زدن و هُلِمان دادن که ببرندمون طرف عراقیا.
همه گیج و منگ شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم که یه دفعه صدای حاجی اومد که داد زد: «آقای شهسواری! حجتی! کدوم گوری رفتین؟!»
هنوز حرفش تموم نشده بود که یکی از عراقیا، کُلاشو برداشت. رو به حاجی کرد و داد زد: بله حاجی! بله! ما اینجاییم! حاجی گفت: «اونجا چیکار می کنید؟» گفت: «چند تا عراقیِ مزدور دستگیر کردیم» و زدند زیر خنده و پا به فرار گذاشتن.