پس از پذیرش قطعنامه، یكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 -8:30 شب ادامه یابد. ما براى اولین بار تا آن وقت شب بیرون ماندیم و من موفق شدم دوباره پس از هشت سال و نیم، آسمان مهتابى و پر ستاره را ببینم. در این مدت، نه ماه دیده بودم نه ستاره و این برایم تازگى داشت و خیلى جالب بود. به خاطر دارم فرداى آن شب بچهها از فرمانده اردوگاه به خاطر دادن وقت بیشتر براى هواخورى و درك آن شب مهتابى تشكر كردند.
و سرانجام پس از آن شب هاى بىمهتاب، بىفروغ و بىنور بدون هیچ نقطه امید، بالاخره در 25 مرداد 1369 اولین گروه از اسراى ایرانى پا به میهن اسلامى گذاشتند. من جزء شانزدهمین گروه از اسیرانى بودم كه به ایران باز مىگشتند. جالب اینكه عراق به هیچ وجه قصد تبادل اسراى گروه ما (اتاق شماره 4) را نداشت، اما از آنجا كه تقدیر خداوند و مشیت الهى بالاتر از همه مقدرات است، یك روز صبح ما را جمع كرده با افرادى از گروههاى دیگر سوار اتوبوس كردند و راه افتادیم. ما از صحبتهاى عراقىها دریافتیم كه ما را نمىخواهند به مركز تجمع (محل ادارى اسراى تحت نظام تبادل) ببرند بلكه قصد دارند ما را به بغداد ببرند.
فرماندهاى كه این كاروان را مىبرد اشتباها كاروان ما را هم به مركز تجمع كه نمایندگان صلیب سرخ حضور داشتند، برد ما هم كه متوجه توطئه و خطر شده بودیم به سرعت خود را به نمایندگان صلیب سرخ نشان دادیم،بین عراقىها اختلاف افتاد. یك سرباز و یك راننده نتوانستند بغضشان را نگه دارند همان جا كتك كارى كردند كه چرا همه ما در یك اتوبوس بودیم و ما را هم به آنجا آوردهاند و جداگانه به بغداد نبرده بودند. نمایندگان صلیب سرخ هم وقتى متوجه قضیه شدند خیلى خوشحال شدند و به عراقىها ایراد گرفتند، آنها را توجیه كردند كه ما مىخواستیم اینها را به بغداد ببریم تا با هواپیما به ایران بروند. نماینده صلیب سرخ هم گفت اشكال ندارد، حالا كه شما چنین قصدى دارید، نمایندهاى هم از ما با این كاروان همراه مىشود و یك نفر از طرف صلیب سرخ را همراه ما به بغداد فرستادند.
ما را از ساعت 9 صبح به مركز تجمع آورده بودند، تا ساعت 6 بعد از ظهر به این طرف و آن طرف مىبردند تا اینكه به فرودگاه بردند، خوشبختانه یك هواپیما ایرانى كه اسراى عراقى را به آنجا آورده بود، بازگشتش به تأخیر افتاده بود. قرار شد ما نیز سوار آن شویم.
در سالن فرودگاه، سر لشكرى ایستاده بود و با یكیك اسرا معانقه و مصافحه مىكرد و به هر یك قرآنى مىداد. من وقتى در صف ایستادم تا سوار هواپیما شوم، به بچهها گفتم: من نه قرآن مىگیرم و نه با او دست مىدهم و نه روبوسى مىكنم. بعضىها گفتند: بابا ول كن، یك دفعه دیدى این دم آخر قاطى كردند و گیر دادند، بیا و بهانه دست آنها نده، حالا وقت گیر آوردهاى...
به تبع من على داورى و مهندس طاهرى هم گفتند ما هم همین كار را مىكنیم، شدیم سه نفر. صف حركت كرد نوبت به ما رسید. وقتى نفر جلویى من رفت، خواستم از كنار سرلشكر رد شوم كه ژنرال صدا زد و گفت: بیا قرآن! گفتم: نه! من احتیاجى به قرآن شما ندارم، او هم گفت: قرآن هم احتیاج به تو ندارد، پشت سر من على داورى و مهندس طاهرى هم آمدند. وقتى بچهها یك جا جمع شدیم. آنها گفتند مثل اینكه سرلشكر چیزهایى گفت، فكر كنیم شما سه تا را جدا كنند.
بچهها آنجا كلك خوبى سوار كردند، خیلى سریع لباسها و جاىشان را با ما عوض كردند. اما هیچ اتفاقى نیفتاد و كسى سراغمان نیامد، ما هم سوار هواپیما شدیم. وارد هواپیما كه شدیم دیگر حالت عادى نداشتیم، گیج بودیم، مثل پرندهاى كه بعداز مدتها آزاد مىشود و سرگردان روى شاخهاى مىماند و نمىداند كه به كجا پرواز كند. ما نیز نمىدانستیم كه كجا بنشینیم. بچهها به قدرى خوشحال بودند كه نمىتوانستند یك جا بند شوند، دائم جاى خود را عوض مىكردند، یكى بلند مىشد، جاى دیگرى مىنشست و دیگرى مىآمد جاى او مىنشست. تا آن لحظه هیچگاه بچهها را آنقدر خوشحال و مسرور ندیده بودم. از شعف در پوست خود نمىگنجیدند.
وقتى خلبان ورود به خاك ایران را اعلام كرد، همگى صلوات فرستادیم و غریو شادى سر دادیم. شادمانى حدى نداشت، به هیچ زبانى آن لحظه قابل توصیف نیست.
اما در میان آن هلهله و قهقهه مستانه، آن سه مسئله هنوز در ذهن و فكرم خاموش نمىشد. اینكه حتى یك وجب از خاك ایران در دست دشمن باشد، برخورد با احساسات برانگیخته شده خانواده و آخر دغدغه خاطر از شفاف ماندن خطوط فكرى و باقى بودن آثار فكرى دوران اسارت.
به فرودگاه تهران كه رسیدیم، از تیمسارى كه براى استقبال آمده موضوع اشغال خاك ایران را پرسیدم، گفت عراق كاملاً در نوار مرزى قرار گرفته است. ادعاى او را در آن لحظه نپذیرفتم اما بعدها تحقیق كردم و فهمیدم كه اینطور نبوده و اختلافاتى با عراق هنوز روى نحوه مرزبندى و خط كشى وجود داشت.
بعدها در فرصتى كه داشتم به هویزه رفتم (جایى كه در شروع جنگ من فرمانده گروهان هویزه بودم) دیدم پاسگاه طلائیه قدیم كه قبلاً در اختیار عراقىها بود و پاسگاه طلائیه جدید هر دو الان در خاك ایران هستند. پاسگاه قدیم به همان سبك و شكلى بود كه من فرمانده گروهان آن بودم.
در ایران از قبل مسؤولان برنامهریزى كرده بودند كه خانوادههاى اسراى شهرستانى هیچجا نروند زیرا قرار بود آزادگان را در خانه تحویل بدهند. بنابراین خانواده من به تهران نیامده بودند، بعد از 48 ساعت قرنطینه، مرا با هواپیما به همدان بردند. از آنجا ترتیباتى دادند تا من به دِه فیروزآباد (در نزدیكى نهاوند) رسیدم. مردم آنجا استقبال بسیار خوبى كردند.
من وقتى اسیر شدم، دخترم 45 روز بیشتر نداشت اما حالا او ده ساله و كلاس پنجم ابتدایى بود، بزرگ شده بود، عكس او را دیده بودم، او هم عكس مرا دیده بود، وقتى به هم رسیدیم، من نگاهش مىكردم و او هم نگاه مىكرد و گریه مىكرد. در آغوشش كشیدم، گریهاش كم شد...
منبع:
"شبهای بی مهتاب" خاطرات سرهنگ آزاده شهابالدین شهبازی
نویسنده: محسن کاظمی