سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

تا روزگار بو نبرد.../

در این مدت نه ماه دیده بودم و نه ستاره

۱۳۸۹/۱۰/۱۹ - ۱۲:۰۲:۰۰
کد خبر: ۴۶۳۸
پس از پذیرش قطع‏نامه، یكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 - 8:30 شب ادامه یابد...
سرویس فرهنگ و هنر برنا// نگاهی به خاطرات آزادگان جنگ تحمیلی

پس از پذیرش قطع‏نامه، یكبار فرمانده اردوگاه اجازه داد تا هواخورى عصرگاهى ما تا ساعت 9 -8:30 شب ادامه یابد. ما براى اولین بار تا آن وقت شب بیرون ماندیم و من موفق شدم دوباره پس از هشت سال و نیم، آسمان مهتابى و پر ستاره را ببینم. در این مدت، نه ماه دیده بودم نه ستاره و این برایم تازگى داشت و خیلى جالب بود. به خاطر دارم فرداى آن شب بچه‏ها از فرمانده اردوگاه به خاطر دادن وقت بیش‏تر براى هواخورى و درك آن شب مهتابى تشكر كردند.

و سرانجام پس از آن شب‏ هاى بى‏مهتاب، بى‏فروغ و بى‏نور بدون هیچ نقطه امید، بالاخره در 25 مرداد 1369 اولین گروه از اسراى ایرانى پا به میهن اسلامى گذاشتند. من جزء شانزدهمین گروه از اسیرانى بودم كه به ایران باز مى‏گشتند. جالب اینكه عراق به هیچ وجه قصد تبادل اسراى گروه ما (اتاق شماره 4) را نداشت، اما از آنجا كه تقدیر خداوند و مشیت الهى بالاتر از همه مقدرات است، یك روز صبح ما را جمع كرده با افرادى از گروه‏هاى دیگر سوار اتوبوس كردند و راه افتادیم. ما از صحبت‏هاى عراقى‏ها دریافتیم كه ما را نمى‏خواهند به مركز تجمع (محل ادارى اسراى تحت نظام تبادل) ببرند بلكه قصد دارند ما را به بغداد ببرند.

فرمانده‏اى كه این كاروان را مى‏برد اشتباها كاروان ما را هم به مركز تجمع كه نمایندگان صلیب سرخ حضور داشتند، برد ما هم كه متوجه توطئه و خطر شده بودیم به سرعت خود را به نمایندگان صلیب سرخ نشان دادیم،بین عراقى‏ها اختلاف افتاد. یك سرباز و یك راننده نتوانستند بغض‏شان را نگه دارند همان جا كتك كارى كردند كه چرا همه ما در یك اتوبوس بودیم و ما را هم به آنجا آورده‏اند و جداگانه به بغداد نبرده بودند. نمایندگان صلیب سرخ هم وقتى متوجه قضیه شدند خیلى خوشحال شدند و به عراقى‏ها ایراد گرفتند، آن‏ها را توجیه كردند كه ما مى‏خواستیم این‏ها را به بغداد ببریم تا با هواپیما به ایران بروند. نماینده صلیب سرخ هم گفت اشكال ندارد، حالا كه شما چنین قصدى دارید، نماینده‏اى هم از ما با این كاروان همراه مى‏شود و یك نفر از طرف صلیب سرخ را همراه ما به بغداد فرستادند.

ما را از ساعت 9 صبح به مركز تجمع آورده بودند، تا ساعت 6 بعد از ظهر به این طرف و آن طرف مى‏بردند تا اینكه به فرودگاه بردند، خوشبختانه یك هواپیما ایرانى كه اسراى عراقى را به آنجا آورده بود، بازگشتش به تأخیر افتاده بود. قرار شد ما نیز سوار آن شویم.

در سالن فرودگاه، سر لشكرى ایستاده بود و با یك‏یك اسرا معانقه و مصافحه مى‏كرد و به هر یك قرآنى مى‏داد. من وقتى در صف ایستادم تا سوار هواپیما شوم، به بچه‏ها گفتم: من نه قرآن مى‏گیرم و نه با او دست مى‏دهم و نه روبوسى مى‏كنم. بعضى‏ها گفتند: بابا ول كن، یك دفعه دیدى این دم آخر قاطى كردند و گیر دادند، بیا و بهانه دست آن‏ها نده، حالا وقت گیر آورده‏اى...

به تبع من على داورى و مهندس طاهرى هم گفتند ما هم همین كار را مى‏كنیم، شدیم سه نفر. صف حركت كرد نوبت به ما رسید. وقتى نفر جلویى من رفت، خواستم از كنار سرلشكر رد شوم كه ژنرال صدا زد و گفت: بیا قرآن! گفتم: نه! من احتیاجى به قرآن شما ندارم، او هم گفت: قرآن هم احتیاج به تو ندارد، پشت سر من على داورى و مهندس طاهرى هم آمدند. وقتى بچه‏ها یك جا جمع شدیم. آن‏ها گفتند مثل اینكه سرلشكر چیزهایى گفت، فكر كنیم شما سه تا را جدا كنند.

بچه‏ها آنجا كلك خوبى سوار كردند، خیلى سریع لباس‏ها و جاى‏شان را با ما عوض كردند. اما هیچ اتفاقى نیفتاد و كسى سراغمان نیامد، ما هم سوار هواپیما شدیم. وارد هواپیما كه شدیم دیگر حالت عادى نداشتیم، گیج بودیم، مثل پرنده‏اى كه بعداز مدت‏ها آزاد مى‏شود و سرگردان روى شاخه‏اى مى‏ماند و نمى‏داند كه به كجا پرواز كند. ما نیز نمى‏دانستیم كه كجا بنشینیم. بچه‏ها به قدرى خوشحال بودند كه نمى‏توانستند یك جا بند شوند، دائم جاى خود را عوض مى‏كردند، یكى بلند مى‏شد، جاى دیگرى مى‏نشست و دیگرى مى‏آمد جاى او مى‏نشست. تا آن لحظه هیچ‏گاه بچه‏ها را آن‏قدر خوشحال و مسرور ندیده بودم. از شعف در پوست خود نمى‏گنجیدند.

وقتى خلبان ورود به خاك ایران را اعلام كرد، همگى صلوات فرستادیم و غریو شادى سر دادیم. شادمانى حدى نداشت، به هیچ زبانى آن لحظه قابل توصیف نیست.

اما در میان آن هلهله و قهقهه مستانه، آن سه مسئله هنوز در ذهن و فكرم خاموش نمى‏شد. اینكه حتى یك وجب از خاك ایران در دست دشمن باشد، برخورد با احساسات برانگیخته شده خانواده و آخر دغدغه خاطر از شفاف ماندن خطوط فكرى و باقى بودن آثار فكرى دوران اسارت.

به فرودگاه تهران كه رسیدیم، از تیمسارى كه براى استقبال آمده موضوع اشغال خاك ایران را پرسیدم، گفت عراق كاملاً در نوار مرزى قرار گرفته است. ادعاى او را در آن لحظه نپذیرفتم اما بعدها تحقیق كردم و فهمیدم كه این‏طور نبوده و اختلافاتى با عراق هنوز روى نحوه مرزبندى و خط كشى وجود داشت.

بعدها در فرصتى كه داشتم به هویزه رفتم (جایى كه در شروع جنگ من فرمانده گروهان هویزه بودم) دیدم پاسگاه طلائیه قدیم كه قبلاً در اختیار عراقى‏ها بود و پاسگاه طلائیه جدید هر دو الان در خاك ایران هستند. پاسگاه قدیم به همان سبك و شكلى بود كه من فرمانده گروهان آن بودم.

در ایران از قبل مسؤولان برنامه‏ریزى كرده بودند كه خانواده‏هاى اسراى شهرستانى هیچ‏جا نروند زیرا قرار بود آزادگان را در خانه تحویل بدهند. بنابراین خانواده من به تهران نیامده بودند، بعد از 48 ساعت قرنطینه، مرا با هواپیما به همدان بردند. از آنجا ترتیباتى دادند تا من به دِه فیروزآباد (در نزدیكى نهاوند) رسیدم. مردم آنجا استقبال بسیار خوبى كردند.

من وقتى اسیر شدم، دخترم 45 روز بیش‏تر نداشت اما حالا او ده ساله و كلاس پنجم ابتدایى بود، بزرگ شده بود، عكس او را دیده بودم، او هم عكس مرا دیده بود، وقتى به هم رسیدیم، من نگاهش مى‏كردم و او هم نگاه مى‏كرد و گریه مى‏كرد. در آغوشش كشیدم، گریه‏اش كم شد...


منبع:

"شب‌های بی مهتاب" خاطرات سرهنگ آزاده شهاب‌الدین شهبازی

نویسنده: محسن کاظمی

نظر شما