سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

به مناسبت بمباران شیمیایی سردشت؛

هواپیما، انفجار، شیون، بوی بادام تلخ، نفس سردشت بند آمد!

۱۳۹۰/۰۴/۰۷ - ۲۰:۱۴:۴۰
کد خبر: ۶۰۰۶۵
هفتم تیرماه سال 1366 بود. بادبادک‌های آبی رنگ ناشناخته‌ای با نسیم ملایمی روی شهر می‌رقصیدند زیاد طول نکشید رقص آنها بر آسمان.
باشگاه جوانی برنا/هفتم تیرماه سال 1366 بود. بادبادک های آبی رنگ ناشناخته ای با نسیم ملایمی روی شهر می رقصیدند زیاد طول نکشید رقص آنها بر آسمان. لحظه ای بعد صدای هواپیما...انفجار... شیون... بوی بادام تلخ...نفس سردشت بند آمد.

دنیای رنگین کمانی و امیدهای جوانی با همان بادبادک هایی خوش رنگ آبی که پیام آوران مرگ و بدبختی بودند رفتند. معادله عوض شد دنیای کودکان خاکستری شد. لالایی ها غمگین شد. چشم ها بی سو شد. حنجره ها بی صدا شد. چشم ها بی رمق شد ستاره ها بی فروغ شد، دله ها تاول زد و سرانجام نفس ها تنگ شد...

اینجا سردشت است سرزمین نفس های بریده و نگاههای بی رمق مردمان این دیار تكیه بر كوه داده و چشم به آسمان دوخته اند تا شاید معجزه ای برای آنها فرستاده شود. معجزه رها شدن از این دنیای خاكی معجزه ای كه بشود به وسیله آن فقط یك بار با ریه‌های خودشان نفس بكشند.

نفس اینجا غنمیت است اگر داشته باشی! بوی بادام تلخ را همه در این دیار می شناسند، بوی آشنایی است. بوی درد است. بوی تنگی ریه است بوی... بعضی وقت ها آنقدر نفس تنگ می شود که امیدی به بازدم دمی که فرو رفته ندارند. بعضی ها نمی دانند چه خبر است بعضی ها آنقدر کودک اند که حتی نمی توانند بفهمند چرا اینجا نفس کشیدن ارزشمند است؟ چرا وقتی هفتم تیر می شود همه جا بوی گل و گلاب می گیرد؟ چرا چهره ها پر از زخم و تاول است؟ چرا دل ها مثل پروانه سوخته است؟ چرا...

آری سخت است که روی پیشانی ات حک کنی داغی که کمر راست قامتان این دیار را شکست. باور کن سخت است کودکی را ببینی که از بدو تولد نفس نفس می زند و درگیر نفس هایی تنگ شده و با شمارش همان نفس های تنگ شده قد می کشد و عددها را در ذهنش هجی می کند. باور کن سخت است بجای نجوای شبانه و لالایی های کودکانه صدای خس خس سینه و نفس های بریده و منقطع را بشنوی.

اما کسانی بودند که اینها را باور کردند. 24 سال پیش در گوشه ای از این سرزمین زنان مردان و کودکانی بودند که تمام این سخت ها را با جان و رگ و پی باور کردند. تا مغز استخوان سوختند و ناله زدند از درد آن روز جهنمی. حک کردند و مهر، داغ آن روز را بر پیشانی تا بشود سند افتخار تا بشود اسطوره و الگو تا بشود لالایی و قصه ای برای کودکان دیار تا وقتی آنها هم سرو شدند بدانند ثمره چه نفس هایی هستند و چه بر سر مردمانشان آمده است.

هر كدام از این چراها كوله باری از مسوولیت را به دنبال خود می آورد مسوولیت در قبال مردمی كه چراهای ذهنشان،دردهایشان و زخم هایشان 24 سال است كه با آنها زندگی می كند مردمی كه بوی مرگ را 24 سال است می شنوند و نیستی را بخش می كنند.مسوولیت برای زنده نگه داشتن رگه های امیدی كه در گوشه كنار شهر سو سو می زند. مسوولیت در قبال گیاهانی كه به امید گل دادن قد می كشند، مسوولیتی برای بازگرداندن زندگی به این شهر...باشد که کسی غمخوار و قدردان زخم های دل و نفس های تنگشان باشد.

نظر شما