باشگاه جوانی برنا/ سه سال پیش در چنین روزی بود که شنیدیم بازیگر توانای سینما، تلویزیون و تئاتر ایران درگذشته و حسابی دلمان سوخت برای اینکه شاید دیگر کسی مثل او در عرصه هنر نمایش و فیلم پیدا نشود. دو هفته پیش از مرگش، آخرین جایزهاش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم «كاغذ بی خط» و حضور پرشور سی سالهاش در سینما دریافت كرد.
هر چند که خسرو شکیبایی زود از میان ما رفت، اما در نقشهای جاودانهی بسیاری ایفای نقش کرد که مردم هیچگاه او را فراموش نمیکنند، درست مثل اینکه گوشهای از وجودشان را گم کرده باشند. مردی که هیچ وقت با کسی قهر نمیکرد، حالا دیگر سخنی نمیگوید. "سبز سبزم ریشه دارم" گفتنهایش به دل همه مینشست و با او همراه میشدند.
او میدانست زندگی یعنی عشق ورزیدن حتی بدون بهانه، حتی بدون آن که کسی را بشناسیم یا بدانیم یا بفهمیم. والاترین هنر هنرمندان بزرگ بیبهانه عشق ورزیدن به انسانیت انسان است، به صلح و مهرورزی. خسرو شکیبایی میدانست چگونه جاودانه شود. آموخته بود که رمز جاودانگی و باقی ماندن چیست و با شیطنت تمام نبض زندگی را در دست گرفت.
رضا کیانیان یکی از بازیگرانی است که بسیار با خسرو شکیبایی همبازی بوده است. او بعد از مرگ این هنرمند، مرثیه نامهای را نوشت که قسمتی از آن را اینجا میخوانید:
" ارتباط من با تو، مثل کوهنوردها با کوههاست. هر قلهای رو که فتح میکنن، میبینن پشتش یه قله بلندتر هست. من هرچی میدوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اونور. نمیدونم چقدر دیگه باید بدوم تا به اونور برسم، تازه نمیدونم در چه وضعیتی میام اونور.
پس از اونور یه دعایی برای من بکن. میگن دعای اونوریها برای اینوریها زودتر مستجاب میشه. اینجوری که تو رفتی، کلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حالهای خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه راهته.
ما که اون دنیا به بازیگریمون ادامه میدیم. اونجا هم حتما نمایش هست. اونوریهام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اونجا بیکار نمیمونیم. وقتی مردم رو سرگرم میکنیم و حالشون خوب میشه."
کیانیان همچنین در کتاب «این مردم نازنین»، خاطرهای را از مراسم تشییع پیکر خسرو شکیبایی روایت کرده که متن آن عبارت است از:
"مراسم همراهی پیکر خسرو شکیبایی بود. همه جمع بودند و شلوغ بود. حیاط تالار وحدت و خیابانهای اطراف پر بود از آدمهایی که خسرو و سینما را دوست داشتند. جلوی پلههای حیاط صندلی چیده بودند و دور تا دور آن را با لولههای آهنی بسته بودند. خیلیها روی صندلیها بودند، اما جمعیت که از در و دیوار بالا میرفت آنقدر فشار آورد که لولههای آهنی در هم شکست.
مهرداد میرکیانی و شالیزه عارفپور را دیدم. گفتند نمیشود جلو رفت. پرویز پرستویی گردانندهی مراسم بود. صدای او از بس داد زده بود، خش برداشته بود. من، یاسمن ملکنصر، گوهر خیراندیش و محمود پاکنیت گوشهای در حیاط ایستاده بودیم. جمعیت اطراف ما هر لحظه بیشتر میشد و در این شلوغی عدهای عکس میگرفتند و امضا میخواستند.
نمیشد حرکت کرد. گاهی چند تا دست از پشت سرم میآمدند جلو با یک موبایل و عکس میگرفتند. پیرزنی کنار من بود، نمیدانم چرا آمده بود و در این شلوغی چگونه طاقت میآورد. داشت لِه میشد. از همه طرف فشار میآوردند. به پشت سری من که به زور دستش را با موبایل از روی شانه من فرستاده بود جلو تا عکس بگیرد، با جیغ، اعتراض کرد که آقا فشار نده.
مرد موبایل به دست گفت: هر چی خدا بخواد!
پرویز از بلندگو فریاد میزد و مردم را به نظم و آرامش دعوت میکرد و مثل یک ترجیعبند داد میکشید که: ایرانی باشید.
صدای یک آذری را شنیدم که گفت: مگه ما کجایی هستیم؟
من از همان جا به زور خودم را به خیابان رساندم و رفتم خانه، بهشت زهرا نرفتم. حافظ احمدی از بهشت زهرا تلفن زده بود که اینجا غلغله است.
بعد از چند ساعت احد صادقی از بهشت زهرا زنگ زد و گفت: کجا هستید؟ بیایید سر قبر. پرویز اسم شما را اعلام کرده که صحبت کنید. مردم راه باز کردهاند."