باشگاه جوانی برنا/ امکان ندارد این کتاب را در دست بگیرید و مشتاق ادامه آن نشوید. در این مدتی که از چاپ اول کتاب «من او» گذشته، نشان داده که یکی از رمانهای ماندگار ادبیات است؛ رمانی البته قابل اعتنا، دقیق و خواندنی. تهرانی که در «من او» تصویر شده، در واقعیت داستانی خود کتاب جا افتاده و تماشایی است و آدم را محو تصاویری که امیرخانی به ظرافت ساخته و پرداخته، میکند.
چاپ اول این کتاب توسط مركز آفرینشهاى ادبى حوزه هنری در سال 1378 منتشر میشود ولی همچنان تجدید چاپ میشود.
داستان «من او» مربوط به زندگى فردى به نام على فتاح است. راوى، قهرمان داستان هم هست، ماجراهاى زندگى خود را، از كودكى تا مرگ، روایت مىكند. على فتاح فرزند یك تاجر ثروتمند است و درجنوب شهر زندگى مىكنند. در كودكى، پدر خود را از دست مىدهد و تحت نظر پدر بزرگش بزرگ مىشود. در نوجوانى به مهتاب، همبازى دوره كودكى خود، دل مىبندد. ولى این علاقه به ازدواج نمىانجامد. سالها بعد، مهتاب با خواهر على به فرانسه مىروند. خواهر على با یك مبارز الجزایرى ازدواج مىكند. این مبارز ترور مىشود و او و مهتاب به ایران بر مىگردند. در زمان موشك باران تهران، خواهر على و مهتاب به شهادت مىرسند. على فتاح نیز بعد از بخشیدن آنچه از اموال پدرى مانده است، فوت مىكند.
در این کتاب اشاره به افراد معروفی هم میشود، از جمله؛ مجتبی نواب صفوی که همکلاسی علی فتاح است. علی فتاح با مبارزان الجزایری که در پی استقلال هستند، در پاریس همکاری میکند. علی فتاح در پاریس، به کافهای میرود که ژان پل سارتر گاهی به آن سر میزند.
" انگار تمام سرمای ایفل از همان ستون با تأنی وارد مچ دست من میشد... این جوری ایفل را ویزیت میکردم! اول دستم را میگرفتم به آن ستون فلزی، درجه حرارت پایین. از آن طرفی تب کرده بود، حدود بیست عشر. بعد سعی میکردم نبض بگیرم اگر کسی میتوانست نبض ایفل را بگیرد، نبض پاریس را گرفته بود، و اگر کسی که نبض پاریس را میگرفت، نبض فرانسه را گرفته بود و کسی که نبض فرانسه را میگرفت، نبض اروپا را و کسی که نبض اروپا را...
اصلا چه دخلی به من دارد؟! من که نتوانستم نبض ایفل را بگیرم. رگش معلوم نبود که بیاندازمش زیر انگشت سبابه. بی رگ بود! اگر ایفل بی رگ باشد، پاریس بی رگ میشود، اگر پاریس بیرگ باشد، اروپا ... البته خیلی هم بیرگ نبود. میشد نبضش را گرفت. نبضش را گرفتم. فهمیدم که باید قلقلکش داد. همهی عاشقها همین جوریاند. برای اینکه کسی که او میخواهدش کجاست. دستم را دور ستون ِ فلزی حلقه کردم. خوب میدانستم کجاست. اما خواستم رد گم کنم. او چند جا را الکی گفتم. برلین؟ صدایی نیامد. لندن؟ صدایی نیامد. رم؟ صدایی نیامد. واشنگتون و نیویورک؟ صدایی نیامد. گفتم بگذار کمی بدوانمش. توکی؟ خندید. بعد گفتم مکه؟ بگویی نگویی صدایی آمد، گرومب. مشهد، یک صدای ناسوری آمد، گرو.....مب. طاقتم طاق شد. تهران؟ صدا بیشتر آمد. گرومب گرومب. نبضش میزد. سرِ شوق آمدم. از میدان اعدام میایی؟ صدا بلندتر شد. خانی آباد؟ صدا خیلی بلند شد. گرومب گرومب. گوشم را به ستون فلزی چسبانده بودم. روبروی کوچهی مسجد قندی، گود، مهتاب؟ صدای گرومب گرومب بیشتر شد. انگار کنارم ایستاده بود، روی کف فلزی طبقه ی دوم ایفل، کنار ستون، گرومب گرومب. صدا تمام شد."