سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی و بین الملل

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

گشتی در وبلاگ‌ها/

در به در به دنبال یک مراسم احیای خوب/مصلی قدیمی و خیال‌های بندگی

۱۳۹۰/۰۶/۰۱ - ۱۵:۲۱:۴۵
کد خبر: ۷۲۳۲۸
من آنجا با شبهای قدرش بزرگ شدم. اولین گریه های توی روضه ها را آنجا شروع کردم با مداحی های حاج آقای عاصی. من بلد شده بودم که اشک بر امامان ثواب دارد.

باشگاه جوانی برنا/شبهای قدر برای من از کودکی معنای ویژه ای می داد. من می توانستم خودم یک کیف جداگانه بردارم و پر کنم از قرآن و مفاتیح و خوراکی های خوشمزه. ما می رفتیم مصلی... بهش می گفتند مصلی چون نماز جمعه های ما آنجا خوانده می شد.یک ساختمان گرد بزرگ با گنبد نقره ای و مناره ی بلند بلند.

هر جمعه کیسه های پارچه ای را بین نمازگزاران می چرخاندند تا برای ساختن اش پول جمع کنند. هر ماه هم اعلام می کردند که فلان مقدار پول جمع شده... من این ساختمان را دوست داشتم. ایوان بزرگی هم دور تا دورش داشت که خانم ها آنجا نماز می خواندند و جزو علاقمندیهای کودکی من این بود که بعد از نماز روی نرده ای این ایوان خم شوم و از لای مردهایی که داشتند از درهای خروجی ساختمان خارج می شدند بابا را پیدا کنم.

ما شبهای قدر اصلا به این فکر نمی کردیم که کجا برویم. ما فقط یک گزینه داشتیم: مصلی. خیلی هم این گزینه را دوست داشتیم. خدا رحمت کند آیت الله مشکینی را. یک شب او قرآن سر می گرفت. شب دیگر آیت الله جوادی آملی. شب بعد هم آیت الله امینی. گاهی سخنرانان دیگری هم می آوردند.

ما بچه بودیم. خواکی ها را که می خوردیم خوابمان می برد. بابا به مامان سفارش کرده بود که بچه ها اگر می خواهند بخوابند بخوابند اما وقت قرآن سر گرفت بیدارشان کن. این تذکر برای ما بچه ها هم جدی بود. یعنی خودمان هم به مامان می سپردیم که حتما بیدارمان کند. وقتی بیدار می شدیم چشمهای همه خیس بود. ما چشمهای خواب آلودمان را می مالیدیم و می رفتیم سروقت کیف‌های کوچولومان. قرآن ها را در می آوردیم و کیف می کردیم که داریم بندگی می کنیم!

مصلی جای قشنگی نبود. درودیوارش آجری بود. نرده هایش هنوز ضد زنگ خورده و رنگ نخورده مانده بود. سقفش لخت و پر از سیم و تیر آهن بود اما صفا داشت. دوستش داشتیم. بچه ها و بزرگترها.همگی دوستش ذاشتیم. بعد از فراز ۵۰ جوشن کبیر استراحت یک ربعی می‌دادند و دوباره شروع می کردند. کلا خوش می گذشت.

من آنجا با شبهای قدرش بزرگ شدم. اولین گریه های توی روضه ها را آنجا شروع کردم با مداحی های حاج آقای عاصی. من بلد شده بودم که اشک بر امامان ثواب دارد. دستمال اشک جداگانه ای برای خودم دوردوزی کرده بودم و شبهای قدر از پلاستیک درش می آوردم. به مامان گفته بودم این دستمال را بگذارید توی کفنم و مامان لب ورچیده بود.

اینها را نوشتم نه برای یادآوری گذشته ها. این ساختمان مصلی گرچه بعدها روکار شد و نرده هایش را رنگ سبز زدند اما این روزها این ساختمان دارد تخریب می شود. سالهاست که نه نمازی درش خوانده می شود و نه شبهای قدری درش برگزلر می شود. فقط شبها چراغ سبز مناره اش را روشن می کنند که بگویند هنوز سرپاست. دروغ می گویند. ما این سالها نزدیکی های شب قدر که می شود هی توی کوچه و خیابان دنبال بنر اطلاعیه ای می گردیم تا ببینیم مراسم کجا خوب است. هی از همدیگر می پرسیم و سراغ یک مراسم مشتی ساده را می‌گیریم که مثل آنوقتهای مصلی باشد اما پیدا نمی کنیم. نه اینکه نباشد اما همش یکجا جمع نیست.یا اگر هست یک سال هست و یک سال نیست.

من هنوز وقتی از بالای پلی که به مصلی مشرف است رد می شوم سلام می کنم بهش. انگار که هنوز هم با این ریخت خراب خوروبی که دارد برای من مقدس است. و ته امیدم به این است که بشود کاری کرد تا این جا دوباره سرپا شود.



برگرفته از وبلاگ قاصدک بارون

نظر شما