صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

علمی و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

زنی که به شوهرش بی‌محلی می‌کرد با "هووی موقت" غافلگیر ‌شد!

۱۳۹۷/۰۶/۱۴ - ۰۶:۵۶:۲۲
کد خبر: ۷۴۹۴۹۸
خراسان نوشت: هرچه اوضاع مالی ما بهتر می شد فاصله عاطفی من و همسرم نیز بیشتر از گذشته افزایش می یافت تا جایی که دیگر من و «حامد» فقط یک همکار بودیم و روابط ما روز به روز سردتر می شد دیگر هیچ کدام از ما به دیگری فکر نمی‌کرد تا این که یک روز وقتی وارد خانه شدم گویی دنیا برسرم خراب شد باورم نمی شد که ...

به گزارش گروه روی خط رسانه های خبرگزاری برنا؛ زن 28 ساله در حالی که بیان می کرد در دوراهی تردید به هر خاروخاشاکی چنگ می زنم تا شاید از این سرگردانی وحشتناک رهایی یابم باز هم به نتیجه نمی رسم درباره ماجرای تلخی که با آن روبه رو شده بود به مشاور و کارشناس اجتماعی کلانتری میرزا کوچک خان مشهد گفت: 21 سالم بود که روزی در خیابان نگاهم به نگاه حامد گره خورد. او در محله ما مغازه ساندویچ فروشی داشت و من در کلاس های آموزش خیاطی شرکت می کردم.

آن روز زمانی که از کلاس برمی گشتم متوجه نگاه های جوان ساندویچ فروش شدم و به بهانه خرید ساندویچ داخل مغازه رفتم این گونه بود که آشنایی خیابانی من و حامد شروع شد. من در کلاس سوم ابتدایی ترک تحصیل کرده بودم و سعی داشتم با یادگیری خیاطی درآمدی برای خودم داشته باشم. همزمان با پایان کلاس های آموزش خیاطی حامد نیز به خواستگاری ام آمد و ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم اما کار همسرم رونقی نداشت به همین دلیل چندین بار شغلش را عوض کرد تا این که برای بهبود اوضاع اقتصادی مان تصمیم گرفتیم از مجالس مختلف مردم فیلم برداری کنیم.
این گونه بود که من هم در کنار همسرم قرار گرفتم و پابه پای او تا پاسی از شب مشغول فیلم برداری بودم. دیگر در کنار هم تلاش می کردیم تا وضعیت اقتصادی ما بهتر شود به همین دلیل گاهی تا بعدازظهر خواب بودیم. آن قدر سفارش داشتیم که دیگر روابط عاطفی و زناشویی ما تحت تاثیر شغلمان قرار گرفته بود در واقع ما فقط یک همکار بودیم و به چیز دیگری نمی‌اندیشیدیم. من تحت تاثیر رفتارهای عصبی بیشتر اوقات باهمسرم بدرفتاری می کردم که همین جرو بحث‌ها به قهرهای طولانی می انجامید. 
روابط ما روز به روز سردتر می شد به طوری که حتی فرزند دو ساله ام را نیز فراموش کرده بودم. در مراسم عروسی خاطرات زیبای زوج‌های جوان را به تصویر می کشیدیم ولی زندگی خودمان در تاریکی مطلق فرو رفته بود. هرچه حساب های ما پر از پول می شد فاصله ما نیز افزایش می یافت. هفته ای یک بار هم بر سر یک سفره غذا نمی خوردیم، در این میان من برای پرکردن خلأهای عاطفی ام با «سمیرا» در کافه ها و مجالس دورهمی می چرخیدم. سمیرا همکار ما بود و مدتی قبل از همسرش طلاق گرفته بود. 
دیگر تقریبا همسرم را فراموش کرده بودم تا این که چند روز قبل باز هم به دلیل یک اختلاف کوچک با حالت قهر به منزل پدرم رفتم. سه روز بعد وقتی به خانه ام بازگشتم زنی را در خانه ام دیدم که مشغول شستن ظرف و ظروف بود. وقتی با پلیس تماس گرفتم آن زن مدارکی را ارائه کرد که نشان می داد به مدت سه سال به عقد موقت حامد در آمده است. حالامن در دوراهی تردید مانده ام که ...

 

نظر شما