سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

نظر امام(ره) درباره استخاره برای ازدواج / دیدار دختر و پسر قبل از خواندن خطبه عقد

۱۳۹۰/۰۶/۲۶ - ۱۳:۱۹:۵۰
کد خبر: ۷۶۹۱۸
اساسا امام نسبت به خانواده‌شان سخت گیری که بیشتر از حدود شرعی باشد ، نمی‌کردند چه رسد به پدر و مادرم که در آن موقع محرم همدیگر بودند.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، فرزندان و منسوبین خانوادگی حضرت امام(س) معمولاً کمتر از آنچه که باید، مورد توجه قرار گرفته و شناخته شده اند؛ داماد بزرگ ایشان آیت الله حاج شیخ شهاب‌الدین اشراقی نیز که در دوران تبعید ایشان وکالت و نمایندگی امام را در ایران برعهده داشت از آن جمله است. ایشان علاوه بر انتساب به بیت حضرت امام(س) به واسطه جایگاه علمی و شخصیت فردی‌شان مورد توجه بزرگان حوزه بوده‌اند و تا زمان حیاتشان نقش مهمی در نهضت امام خمینی(ره) ایفا نمودند. حجت الاسلام والمسلمین مرتضی اشراقی در گفتگویی با پایگاه اطلاع رسانی "جماران" به تشریح ابعادی از زندگی پدر بزرگوارشان پرداخته اند که در ادامه می‌خوانید:

نحوه آشنایی مرحوم آیت الله شهاب الدین اشراقی با خانواده امام چطور بود؟
مرحوم والد معظم آیت الله شهاب الدین اشراقی در شامگاه سیزدهم رجب سال 1304 هجری شمسی در خانواده‌ای متمکن و اهل علم و فضل و تقوا در شهر مقدس قم بدنیا آمدند. ایشان جزء شاگردان حضرت امام بودند. و بعد از اخذ دیپلم وارد حوزه علیمه قم شدند. در دوره ای که مرحوم والد دیپلم گرفتند، دیپلم کار بسیار مهمی بود ضمن اینکه بعضی از خانواده‌های متدینین، این امر را خوب نمی‌دانستند که فرزندانشان وارد دبیرستان شوند. در آن دوره زمانی به علت پایین بودن سطح سواد عمومی جامعه و عدم اطلاع صحیح و درست نسبت به تحصیلات فرزندانشان و تبلیغات نادرست علیه تحصیلات آکادمیک باعث شده بود که رفتن افراد به دبیرستان را خلاف شرع دانسته و گناه تلقی کنند و بخاطر همین موضوع بود که بعضی از خانواده‌هایی که سطح عمومی سوادشان کم بود، از رفتن فرزندان خود به دبیرستان جلوگیری بعمل می‌آوردند.

ایشان به عنوان یک روحانی زاده چگونه انی کار را انجام دادند؟
خانواده پدری بنده تحصیل کرده بودند و از لحاظ تحصیلات آکادمیک، تحصیلات عالیه دارند. مثلا مرحوم آقا صادق اشراقی، که پسر عموی پدرم بود در آن زمان که دیپلم رتبه بندی می شد، جرو پنج نفر اول ایران شده بود. همه خانواده پدری در آن دوره دیپلم گرفتند و وارد آموزش عالی شدند و به تبع آن، پدر من هم دیپلم گرفتند. ایشان به زبان فرانسه هم کاملا مسلط بودند.

زبان فرانسه را از کجا آموختند؟
همان دوران دبیرستان و نیزعلاقه وافر ایشان بهادگیری زبان فرانسه باعث شد تا به فرا گیری و تسلط کامل به مکالمه ، ادامه دهند.

مرحوم والد بعد از اخذ دیپلم وارد حوزه علمیه قم شدند. ورود به حوزه اولا به دلیل علاقه خاص ایشان به دروس حوزوی بود و ثانیا پیشینه خانوادگی در این ورود تاثیر بسزایی داشت. به هر حال ایشان نوه مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمد ارباب بودند.

به موضوع پدرتان برگردیم
نحوه آشنایی مرحوم والد با خانواده امام هم بدینگونه بود که مرحوم پدرم شاگرد امام بودند و مورد توجه و علاقه خاص ایشان.

مادرم نقل می‌کنند که «من در آن زمان چهارده سال داشتم و آقای اشراقی هم حدود بیست و پنج و بیست و شش سال بطور طبیعی من با آن سن و سال کم هیچ شناختی از ایشان نداشتم ولی خانم (همسر امام خمینی) با خانواده آقای اشراقی خصوصا مادر ایشان کاملا آشنایی داشتند.»

مادرم نقل می‌کنند که :«آقا (امام) ، هم خود آقای اشراقی را می‌شناختند و هم پدر ایشان را یعنی مرحوم آیت الله میرزا محمدتقی اشراقی. خانواده آقای اشراقی یکی از بزرگترین و اصیل‌ترین خانواده های قم به حساب می‌آمدند و امام هم نسبت به پدر آقای اشراقی احترام ویژه ای قائل بودند.»

مادرم نقل می کنند که :«یادم هست که روزی آقا با ناراحتی بسیار وارد خانه شدند و خانم از ایشان پرسیدند که چه شده است؟ آقا فرمودند امروز یکی از بزرگان حوزه از دنیا رفته‌اند و منظورشان پدر آقای اشراقی بود. مادر آقای اشراقی فرزند مرحوم آیت الله طباطبائی بودند از خانواده اصیل و محترم قمی طباطبائی. به همین خاطر شناخت من از ایشان ابتداء از روی معرفی پدرم و مادرم از آقای اشراقی و خانواده ایشان بود.»

مادرم نقل می کنند که :«بعد از ازدواج من از آقای اشراقی پرسیدم که شما از کجا ما را می‌شناختید ؟ ایشان پاسخ دادند که بعضی از دوستان به من گفتند که اگر همسری فهمیده ، و روشنفکر و امروزی می‌خواهی بهتر است دختر حاج آقا روح الله را انتخاب کنی.

مادرم نقل می کنند که :«مادر آقای اشراقی به همراه یکی از خواهرها سر زده به خانه ما می‌آیند و یک میهمانی برگزار می‌شود که نمی‌دانند دلیلش چیست. چند روز بعد، عموی آقای اشراقی یعنی مرحوم آقا سعید اشراقی می‌آیند و خواستگاری می‌کنند.»

با چه کسی آمده بودند؟
تنها می آیند. مادرم تعریف می کند که :«آقا(امام خمینی) از من سوال می‌کنند که نظرت چیست؟» و مادرم که چهارده سال داشته، می گوید «چون من کم سن و سال بودم و تشخیص نمی‌دادم گفتم هر چه نظر شماست. آقا می‌گوید نه، هر چه نظر قلبیت است آن را می‌خواهم بدانم.» مادرم می‌گوید که:«من نظر خاصی ندارم و بعد آقا دو رکعت نماز می‌خوانند.»

این را بگویم که امام اصلا اعتقادی به استخاره نداشتد و در رابطه با امور به هیچ وجه استخاره نمی کردند و در ازدواج بین مرحوم والد و والده محترمه بر عکس بقیه علماء به هیچ وجه استخاره‌ای انجام ندادند و فقط به نظر قلبی مادرم اهمیت می‌دادند که نظر ایشان را در این رابطه بدانند که چیست.

پدر در آن زمان چند سال داشت؟
بین بیست و پنج تا بیست و شش سال و مادرم هم چهارده سال.

بعد از نماز چه شد؟
بعد از دو رکعتی که امام نماز خواندند دوباره از مادرم سوال می‌کنند که «نظرت چیست؟» مادرم می گوید که :«آقا (امام) نظر شما هر چه باشد من هم نظرم همان است. که آقا می‌گوید «پس مبارک است». مادرم می گوید «من خواستگاران زیادی داشتم؛ از معاریف، که من اسم نمی‌آورم چون می‌شناسید. اما آقا نسبت به آقای اشراقی نزد من به گونه‌ای دیگر تعریف و تمجید می‌کردند.»

خانم(همسر امام خمینی) بر اصالت خانوادگی بسیار تکیه داشتند که باید افرادی که به خواستگاری می‌آیند از خانواده اصیل باشند. مادرم به نقل از خانم (همسر امام خمینی) می‌گویند :«خانواده آقای اشراقی خانواده بسیار اصیل و بزرگی هستند و قدمت 400 – 500 ساله در قم دارند.»

اولین مرتبه‌ای همدیگر را دیدند؟
خانم (همسر امام خمینی) به آقا می‌گوید می‌خواهیم داماد را ببینیم. دقت کنید این ماجرا مربوط به 60 سال پیش است.

یعنی بله را گفته بودند که خواستند داماد را ببینند؟
به خانواده داماد هنوز بله را نگفته بودند.

بعد چه شد؟
60 سال پیش در دو خانواده مذهبی رسم نبود که دختر و پسر همدیگر را ببینند تا سفره عقد. این ماجرا مربوط به آن دوران است اما من در 30 سال پیش هم شنیده ام که دختر و پسر همدیگر را نمی بینند تا سر سفره عقد. بعد از اینکه خانم گفت باید داماد را ببینیم، امام قبول کرد و گفت مانعی نیست، فردا بیایید به مدرسه فیضیه و بعد از درس، یک جوان قد بلند، شیک پوش و خوش سیما از درس بیرون می‌آید. خانم (همسر امام خمینی) می‌گوید «آقا این چه آدرسی است؟». آقا جواب می دهد «شما بیایید، اگر متوجه نشدید آن وقت بگویید». مادر تعریف می کند که «من با خانم به مدرسه رفتیم و دورتر ایستادیم تا درس تمام شود. درس آقا در آن دوران شلوغ بود.»

درس امام در آن دوره جزء شلوغ ترین‌ درس ها بوده که این قضیه مربوط به سال 1329 یا 1330 می باشد.



مادرم می گوید «از 200 – 300 نفری که از درس بیرون آمده بودند، یک نفر از آن طلبه ها با بقیه فرق داشت. به خانه برگشتیم و خانم به آقا گفت «یک نفر را دیدیم که با بقیه فرق داشت، انشالله همان باشد» که آقا می خندد و می گوید «همان است».

در نهایت خواستگاری آخر انجام می‌شود و عقد توسط امام و آیت الله خوانساری خوانده می شود.

همان وقت به سر خانه خود رفتند؟
خیر چون در آن زمان ازدواج از 15 سالگی به بعد در شناسنامه ثبت می‌شد آقا می‌گوید تا دخترم به این سن برسد عروسی باید عقب بیافتد، باید این ازدواج در شناسنامه ثبت شود. برای همین ازدواج سال بعدش انجام شد.

در فاصله عقد و عروسی ارتباط پدر و مادرتان چطور بود؟
ارتباط نزدیکی داشتند و همچنین نامه نگاریهای فراوان بین پدر و مادرم انجام می‌شود. مادرم تعریف می‌کند که :«آقا در تابستان ها به دلیل گرمای هوا که تا 50 درجه هم می‌رسید خانواده را جمع می‌کردند و به یک منطقه خوش آب و هوا می‌رفتند.»

ظاهرا یک بار هم به جماران آمدند و علت آشنایی با این منطقه هم به آن زمان برمی‌گردد. امام به همراه خانواده شان در تابستان ها به شهر محلات و یا امام زاده قاسم واقع در شمیرانات تهران و جاهای مختلف دیگر می رفتند تا در گرمای طاقت فرسای قم نمانند.

مادرم تعریف می‌کند که «در دوران عقد به محلات رفتیم، و پدرت طاقت نیاورد و گفت ما هم به محلات می‌آییم. آنها هم یک خانه در محلات برای سه ماه اجاره کردند که این خانه با خانه‌ای که ما گرفته بودیم فقط یک خانه فاصله داشت. پدرت به همراه مادرشان و خواهرشان به محلات آمده بودند و وقتی ما به قم برگشتیم آنها هم برگشتند.»

منظورم این است که سخت گیری در مورد این روابط نبود. اساسا امام نسبت به خانواده‌شان سخت گیری که بیشتر از حدود شرعی باشد ، نمی‌کردند چه رسد به پدر و مادرم که در آن موقع محرم همدیگر بودند.



ادامه دارد...
نظر شما