سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

نگاهی به زندگی شهدای غیر مسلمان دفاع مقدس/۱

مادر خواب دید که «زوریک» تیرخورده...

۱۳۹۰/۰۷/۰۱ - ۱۵:۴۹:۱۶
کد خبر: ۷۷۷۴۸
یك كاغذ در دستش بود و هی آن كاغذ را توی دستش جمع می‌كرد. گفت: مادر، تو خونتون مرد هست؟ این را كه گفت، من جیغ كشیدم و از هوش رفتم.
باشگاه جوانی برنا/ «زوریك مرادیان» تنها فرزند پسر زوجی زحمتكش بنام «واهان» و «كاتاری» بود. «زوریک» در هفتم تیرماه 1339 در تهران چشم به جهان گشود. در سال‌های تحصیل دوران ابتدایی در دبستان «ساهاكیان»،با اینكه به اتفاق والدین و چهار خواهرش در یك اتاق زندگی می‌كرد، اما همیشه شاگرد اول بود.

تحصیلات دوره راهنمایی و متوسطه را در دبیرستان ارامنه ادامه داد، اما در عین ناباوری خویشاوندان و دوستان و با وجود قبولی در امتحانات اعزام به خارج، این جوان با استعداد، سال آخر دبیرستان را ناتمام گذارده و داوطلبانه چند ماه پیش از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خدمت سربازی رفت.

بعد از هشت ماه خدمت و در حدود سه ماه پس از اینكه همرزمانش با استفاده از باقیمانده پلو و چوب كبریت، برایش كیك آماده كرده بودند و جشن تولد او را در سنگر برگزار می‌کردند بر اثر اصابت تركش خمپاره و جراحت شدید، تقریباً 19 روز بعد از شروع جنگ تحمیلی بشهید شد.

«زوریک» اولین شهید نظامی ارمنی تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است با شهادت «زوریك» كوچه ای كه وی در محله «حشمتیه» (سردارآباد) در آن ساكن بود، در سوگ فرو رفت.

مادر «زوریک» درباره شهادت پسرش می‌گوید: بعد از سه ماه (از شروع خدمت زوریك) ما نمی‌دانستیم كه جنگ شروع خواهد شد. نزدیك بهار بود كه پسرم به دخترم زنگ زد و گفت كه می‌خواهند ما را ببرند اطراف ارومیه. ایام «عید پاك» بود و گفت كه با قطار ما را می‌برند. ما هم جمع شدیم، آجیل و تخم‌مرغ رنگ شده و چیزهای دیگر با خود بردیم. رفتیم پیش «زوریك».

گفتند: آماده باش است. ما آن موقع نمی‌فهمیدیم كه آماده باش یعنی چه؟ بالاخره آن‌ها را از آنجا بردند. بعدها در نامه نوشته بود كه مادرجان تمام دوستانم از چیزهایی كه داده بودی، خوردند، تخم مرغ های رنگ شده را نیز همین طور.

هر وقت كه به مرخصی می‌آمد می‌گفت: مادر جان، نگران من نباش، مرا خیلی دوست دارند، ولی مثل اینكه به من الهام می‌شد. می‌گفتم: «زوریك» جان خیلی مواظب خودت باش. او 9 ماه خدمت كرده بود. پدرش روی تریلی كار می‌كرد. یك روز صبح بیدار شدم به پدرش گفتم: خیلی نگران و دلواپس هستم. شب خواب دیدم، مثل اینكه زانوی «زوریك» تیر خورده و خونی شده بود. جیغ كشیدم، ولی «زوریك» دست گذاشت روی پایش و گفت چیزی نشده است.

روز بعد توی كوچه دو سرباز را دیدم كه همین طور به درب ما نگاه می‌كردند، مثل اینكه دنبال آدرسی باشند. نگاه كردم و گفتم: مادر به فدایتان، خدایا اینها كی هستند؟ چند قدم نرفته، باز ایستادم. همسایه‌های ما همه مسلمان بودند. ما در «حشمتیه» زندگی می‌كردیم و درآن موقع همسایه روبرویی ما از آن طرف آمد. از زبان سربازها فقط نام «مرادی» را شنیدم: سرباز «زوریك مرادی» خانه شان كجاست ؟ برگشتم، گفتم: بله پسرم است، من مادرش هستم. چیه، شما دوستان «زوریك» هستید؟.

یك كاغذ در دستش بود و هی آن كاغذ را توی دستش جمع می‌كرد. گفت: مادر، تو خونتون مرد هست؟ این را كه گفت، من جیغ كشیدم و از هوش رفتم. دیگر چیزی نفهمیدم. چشم باز كردم و دیدم تمام همسایه‌ها و فامیل جمع شده‌اند. فهمیدم كه پسرم شهید شده است.

ازآن روز به بعد شوهرم زمینگیر شد. فقط 9 نوبت در بیمارستان بستری شده است. او نتوانست سر كار برود. دوستان مسلمان «زوریك» برایش حجله گذاشتند، بالا و پایین كوچه. خیلی زیاد با ما همدردی و نسبت به ما ابراز محبت كردند. برای «زوریك» در مسجد ختم گرفتند. بعد از چهلم «زوریك» یكی از دوستان مسلمان او نیز در كوچه ما به شهادت رسید. به ما گفتند چون «زوریك» اول شهید شده، اسم كوچه را به نام «زوریك مرادی»می‌گذاریم، ولی شوهرم نپذیرفت: «حسین» از دوستان «زوریك» بود و آن دو همبازی بوده‌اند. اسم كوچه را به نام «حسین» بگذارید و اسم كوچه شد «حسین گرامی».

 «زوریك» خوب خدمت می‌كرد. او از دوران سربازی به خوبی یاد می‌کرد و می‌گفت: خیلی خوب است. اگر ما تنها بودیم، اصلاً نمی‌دانستیم كه چكار باید می‌كردیم. اگر این همدردی و كمك مردم نبود، ما نمی‌توانستیم داغ از دست دادن فرزند خود را تحمل كنیم.

پدرش دو بار «زوریك» را در خواب دیده است؛ «زوریك» به پدرش نزدیك شده و می‌گوید: پدر چرا اینجا ایستاده‌ای؟ پدرش گفت: پس چكار كنم؟ گفت: بیا این جا پیش من، ببین چه باغ بزرگی خریده‌ام، ببین چه باغی است، وسط آن، درخت سیب قرمز است. پدرش بعد از شهادت «زوریك» مریض شد و فوت كرد و دخترم نیز به ام اس دچار شد. ما تمام وسایل «زوریك» را حفظ کردیم، حتی لباسی را كه آخرین بار به تن داشت.

نظر شما