باشگاه جوانی برنا/کتاب «نقاب شیشهای» که اخیرا به سفارش ستاد کنگره شهدای سپاه همدان و از سوی نشر فاتحان به چاپ رسیده، داستانی است از جست و جوی یک خبرنگار در مورد کودتای ناکام نقاب. این کودتا آخرین فعالیت جدی ضد انقلاب قبل از آغاز جنگ تحمیلی بوده است که ابعاد پیچیدهای داشته و به واسطهی این که در پایگاه شهید نوژه انجام گرفته سهوا به نام کودتای نوژه شهرت یافته است.
در خلال داستان خبرنگاری که میخواهد به تمام زوایای این رویداد بپردازد و ویژه نامهای برای روزنامه تهیه کند، حوادث کودتا از چند زاویه بررسی می شود. در همین زمان یک کودتا در ابعاد خیلی کوچک در روزنامهای که این خبرنگار کار میکند برعلیه خود او شکل میگیرد و خبرنگار درگیر در ماجرای کودتا که به نوعی ساقط کردن یک نظام مردمی توسط عدهای بدخواه و ضدانقلاب است، خود درگیر نزاع قدرتی میشود و کودتایی که برعلیه او شکل گرفته موفق میشود.
این کتاب نوشته محمدعلی آقامیرزایی است و در صدو پنجاه صفحه به این رویداد و داستان خبرنگار میپردازد. در قسمتی از فصل دوم این کتاب خاطرهای از یکی از نیروهای اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران در مورد رشادت یک ارتشی درگیر و متهم در کودتا نقل شده که چون روایتی واقعی و دست اول از انهدام خمسه خمسه عراقیها در ابتدای جنگ است خواندن آن خالی از لطف نیست. در ادامه این قسمت را میخوانید:
« راستی چقدر اتهام زدن ساده است ولی ثابت کردن آن مشکلترین کارهاست. جایی خواندم که ابعاد این کودتا چنان وسیع بوده است که اگرمیخواستند مته به خشخاش بگذارند و به هر گمانی توجه کنند، تمام ارتش را باید تصفیه میکردند؛ تاجایی که مسوولان نزد امام میروند و موضوع را با ایشان مطرح میکنند و رهبر انقلاب، توصیه میکند که تنها با گمان دست داشتن در کودتا کسی را تحت تعقیب قرار ندهند و تا ثابت نشده که کسی در این حرکت دست داشته با کسی برخورد نکنند.
قبل از کودتا کسانی که پشیمان شده بودند از ترس این که توسط عوامل کودتا لو بروند، جرات دم زدن نداشتهاند. فکر میکنم آنها که بی گناه اسیر شده بودند چگونه باید بیگناهی خود را ثابت می کردهاند؟...
به یاد یکی از افرادی میافتم که به جرم کودتا در زندان به سر میبرده و با آغاز جنگ، در جبهه، بیگناهی خود را ثابت میکند.
چند ماه قبل که برای گفت وگو با اولین بچههای اطلاعات و عملیات به جنوب رفته بودم، یکی از آنها این ماجرا را برایم تعریف کرد.
عبدالحسن آریاننژاد، یکی از بچههای شناسایی در واحد اطلاعات و عملیاتی است که در نخستین روزهای جنگ توسط نابغهی جنگ هشت ساله، حسن باقری تشکیل میشود. کار آنها این بود که پنهانی به سوی عراقیها میرفتند تا در روزها وماههای اول جنگ موقعیت وتوان دشمن را ارزیابی کنند و به شهید باقری گزارش دهند که دشمن کجاست و با چه میزان نیرو و تجهیزات به میدان آمده است.
او میگفت در روزهای اول جنگ عراقیها روی سلاحی به نام خمسه خمسه تبلیغات شدیدی میکردند و به شدت رعب و وحشت در میان مردم و نیروهای رزمنده ایجاد کرده بودند. این توپ عجیب را او به جارویی تشبیه میکرد که تمام نقاط را با گلولههای چند تایی جارو میکرد و حسابی خرابی و تلفات به بار میآورد.
او از سوی حسن باقری مامور میشود تا این معما را حل کند. داستان شناساییهای او بسیار جذاب و مفصل است. خلاصه این که او تا پشت رود کرخه میرود و محل تخمینی خمسه خمسه را در نزدیکی روستای کوهه مییابد. اوتعریف میکرد که با شلیک این اسلحهی مخوف درختها از شدت انفجار از کمر تا میشدند و صدای انفجار این توپ مرموز بند دل هر شیر مردی را پاره میکرد.
عبدالحسن باز میگردد و کروکی محل را رسم میکند و تحویل محمد مینایی مسوول مستقیم خود میدهد. سر شب خود حسن باقری میآید و توضییح میخواهد. آریاننژاد ابتدا چنان توضیح میدهد که یعنی آن را دیده و کروکیاش را کشیده ولی با سوالهای حسن که بسیار دقیق و باهوش بوده است، گیر میافتد و اعتراف می کند که خود خمسه خمسه را ندیده ولی تا نزدیکی آن رفته و حتی از شدت انفجار آن هنگام شلیک به لرزه افتاده است.
حسن دستی روی شانهاش میزند و میگوید که فرداباید از رود بگذرد و خمسه خمسه را با چشم ببیند و گزارش کند. آریاننژاد آن شب به خانه میرود تا برای آخرین بار با مادرش خداحافظی کند، چرا که گذشتن از رود را مساوی با شهادت میدانسته است.
برایم گفت که این قضیه کاملا حیثیتی و شخصی شده بود. حیثیتی از این جهت که حسن باقری شخصا از او این درخواست را کرده بود و شخصی از آن سو که روزی که نیروهای ایرانی توسط این سلاح مجبور به ترک حمیدیه و عقب نشینی شده بودند او حسابی احساس خفت و شکست کرده بود.
جریان را با مادرش در میان میگذارد. پیرزن دور او میگردد و پایش را میبوسد و او را به رفتن ترغیب میکند و قول میدهد که اگر شهید شد بیتابی نکند. فردا او با موتور تا پشت رود کرخه میرود و از پل شکستهای رد میشود و داخل روستا میشود. میگفت هنگام عبور از رود پاهایش بی حس شده بود و به فرمان غریزه جلو نمیرفت. نمیخواسته بمیرد، حسابی مردد میشود ولی یاد بوسهی مادر بر پاهاش میافتد و خجالت میکشد. از پل رد میشود و با احتیاط به روستا میرود و به محل استقرار خمسه خمسه نزدیک میشود و توپهای عراقی را میبیند و دقیقا هرچه دیده را دیده میکشد. تعداد زیادی توپ به اندازهی حدود 120 عدد که با آرایش مشخصی به ترتیب پنج تا پنج تا شلیک میشوند.
با دقت تمام مشاهداتش را مینویسد و با خوشحالی باز میگردد و به حسن گزارش میکند. دوباره نیمه شب او را بیدار میکنند و میبرند به مقر نیروهای ارتش که حسن باقری آنجا بوده است و از آریان نژاد میخواهد که برای آنها هم تعریف کند که چه دیده است. او هم با جزئیات همهی آنچه دیده شرح میدهدحتی مسیر رفت و آمد و استقرار توپها را نیز روی نقشه به آنها نشان میدهد تا باور کنند.
ارتشیها با توضیحات او به این نتیجه میرسند که این خمسه خمسه توپهای 130 میلیمتری است که به تعداد زیاد با آرایش پنج تایی شلیک میکنند. آریان نژاد که فکر میکرده میخواهند کار او را بیارزش کنند قسم میخورد که خمسه خمسه را دیده و این توپ 130 نیست. معمای این سلاح مرگبار تا حدود زیادی کشف میشود. فرماندهان ارتش از او میپرسند که میتواند یکی از دیدهبانهای ارتشی را با خود به آنجا ببرد. او هم موافقت میکند.
فردای آنروز با دیدهبانی راهی میشود ولی دیده بان ارتشی در میان راه ترسیده و بازمیگردد. حسن با فرماندهان ارتش صحبت میکند و تقاضای دیدهبانی نترس میکند.
ستوان خانی دیدهبان دوم، یکی از درجهدارانی بوده که هنگام آغاز جنگ به دلیل اتهام شرکت در کودتای نوژه در زندان به سر میبرده است. او وقتی از وقوع جنگ مطلع میشود زندان را روی سرمیگذارد و آنقدر التماس میکند که بگذارند حداقل به جنگ برود تا در راه دفاع از کشورش بمیرد ولی ننگ کودتا بر علیه مردم بر پیشانیاش باقی نماند. بالاخره رضایت میدهند تا او به جبهه اعزام شود و بیگناهیاش راثابت کند.
ستوان خانی با آریاننژاد به کوهه میرود و با هدایت دقیق آتش توپخانه بر روی انبوه تجهیزات و توپهای 130دشمن چنان جهنمی برای عراقیها میسازد که بعد از بیست ونه سال آریاننژاد با غروری خاص از آن حماسه حرف میزند و آنروز را خاطرهانگیزترین روز زندگیاش میداند. او ستوان خانی را دلیرترین آدمی که تا به حال دیده وصف میکند.
کسی که به جرم شرکت در کودتای نوژه در زندان یه سر میبرده، چنان ضرب شستی به عراق نشان میدهد که عراق دیگر از فکر تجمع این همه توپ در یک مکان منصرف میشود و سلاح مخوف خمسه خمسه عملا از کار میافتد.
آریاننژاد میگفت که عراقیها ما را که روی پشت بام خانهای روستایی دراز کشیده بودیم و با گرای دقیق خانی تمام تجهیزاتشان را منهدم میکردیم، دیدند و برای اسیر کردن یا کشتن با نفربر به سویمان حمله کردند ولی تا آخرین لحظه او ایستاده بود و راضی به برگشت نمیشد. بالاخره با نزدیک شدن و هدف قراردادنمان او رضایت داد و برگشتیم ولی خانی باز هم تغییر موضع داد و مرا عقب فرستاد و از درختی بالا رفت و مشغول هدایت آتش توپخانهی ارتش روی ادوات سنگین عراق شد.
ستوان خانی یه سرعت ترفییع گرفت و با رشادتهایی که در جنگ ازخود نشان داد به درجهی سروانی،سرهنگی ،سرگردی و پس از جنگ،سرتیپی رسید. این یکی از بیگناهانی بود که توانست از خودش رفع اتهام کند.آیا من هم میتوانستم مثل سرتیپ خانی حقانیت کارهای خود را ثابت کنم؟
راستی چند تا آدم بیگناه بر اثر اشتباه یا دشمنی به زندان افتاده بودند؟ چند تا خائن توانستند از این قضیه جان سالم به درببرند؟
خدا یاور بیگناهان است اما ما در دورهی بدی زندگی می کنیم. میگویند بیگناه پای دار میرود ولی بالای دار نمیرود، ولی من دور و بر خودم توی این سالها آدمهای لایق بسیاری را دیده ام که به خاطر بد ذاتی یا حسد آدمهایی که میخواهند به هر طریقی از کوتاهترین مسیر به مقصدی یا منصبی که لیاقت آن را ندارند برسند- یا به قول دوستی پیشرفت را دوست دارند- از هستی ساقط شدهاند و خانه نشین در فقر و فلاکت به سر میبرند. پس بیگناه بالای دار هم میرود گویا در این روزها.
ساعت دویده روی ده. باید به خانه بروم. شاید آخر شب یا فردا توانستم گزارش سفرم را به همدان بنویسم.از کجا به کجا رسیدم. فردا باید با طایفه نوروز فرماندهی سپاه همدان در زمان کودتا هم گفتوگو کنم.باید گزارشهای دیگری را هم آماده کنم...وای چقدر کار مانده است؟