سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

روایتی غیرشعاری از مرکز توانبخشی جانبازان ثارالله

از همت فقط نام یک اتوبان مانده؟/حرف‌های ناگفته‌ای که در دل جانبازان ماند

۱۳۹۰/۰۷/۰۵ - ۱۱:۲۱:۲۸
کد خبر: ۷۸۷۵۲
اصحاب رسانه زمان برگشت در حیاط عکس یادگاری می گیرند و صدای جانباز خوزستانی در ذهنم تکرار می‌شود: فقط در این روزها یادمان می‌افتید.

به گزارش خبرنگار برنا مرد روی ویلچر نشسته، طوری به آن انس گرفته که انگار بخشی از بدنش است، صاف توی چشم‌هایم نگاه می کند و می گوید:ننویسید جانبازان آسمانی هستند و ما زمینی. فقط حرف نزنید، از این در که بیرون بروید دیگر برنمی‌گردید، فقط هفته دفاع مقدس یادمان می‌افتید. حرف‌هایی که همان ابتدا می‌شنوم تکلیفم را همان اول کاری معلوم می‌کنند که قرار نیست این گزارش پر باشد از کلیشه‌های شعاری و جملات شاعرانه‌ای که هیچ کدامشان یک 2 ریالی هم برای جانبازان ارزش و فایده ندارند. حرف‌هایی که سال‌هاست مکرر بر زبان‌ها هستند و همه از شنید‌شان شاید خسته‌اند.


درختان بلند تنومند ردپای اولین قدم‌های پاییز را در حیاط بزرگ آسایشگاه و مرکز توانبخشی جانبازان ثارالله مثل تابلوی بزرگ شکوهمندی به رخ می کشند. یکی از مسوولان آسایشگاه در صحبت‌هایی برای معرفی آسایشگاه برای اهالی رسانه می‌گوید: 26 جانباز از کمر و گردن قطع نخاع که هیچ گونه تحرکی ندارند در این مرکز ساکن هستند.مرکز سال 60 افتتاح شده و بسیج و سپاه پاسداران مرکز را در سال 68 تحویل بنیاد شهید دادند، آن زمان 120 جانباز در مرکز بودند،17 نفر از آنها شهید شدند، عده‌ای در دانشگاه‌های قبول شدند و بعضی‌ها هم ازدواج کردند. در حال حاضر 26 جانباز در این مرکز حضور دارند.


در هر اتاق چند جانباز ساکن هستند و تنها بنا به شرایطی جانبازانی که دارای شرایط جسمی و روحی ویژه‌ای هستند در اتاق‌های تک نفره ساکن هستند و بعد می‌گوید: فقط در هفته دفاع مقدس از جانبازان یاد نکنید و منتظر می‌شود تا خبرنگاران سوال‌های خود را بپرسند اما خبرنگاران ترجیح می دهند جواب سوال‌هایشان را از کسانی که باید بگیرند؛ همکلام شوند با جانبازانی که روزی در وجب به وجب این سرزمین به پای شجاعت و دلیری می دویدند و حالا دست‌هایی که صندلی چرخدارشان را هل می‌دهند تصمیم می گیرند کدام طرف بروند و قلمروشان تنها راهروها،حیاط و اتاق‌های آسایشگاهی در گوشه‌ای از شهر است که کسی کنجکاوی نمی کند برای اینکه بداند پشت دیوار‌های بلندش چه می گذرد.

تک اتاقی در ضلع شرقی حیاط، با ورودی مخصوص ویلچر و بعد هم دیوارهایی پر از تصاویری از شهید همت و دیگر رزمنده‌های دفاع مقدس، که حتی پایشان به سقف اتاق هم کشیده شده است. در گوشه اتاق روی تخت مردی با لهجه غلیظ جنوبی که کمی هم ته لهجه عربی همراهش است خوابیده؛"موسی سلامت"؛اهل خوزستان که لحظه‌ای نام "همت " از زبانش نمی افتد و دیوارها هم همچنان به مانند "موسی سلامت" نام همت را تکرار می کنند.

کتابخانه‎ای در گوشه‌ای از اتاق قرار دارد و مثنوی معنوی، دیوان حافظ و بابا نظر میان کتاب‌های بی‌شمار بیشتر از همه به چشم می آیند.

قاب‌ها و تقدیر نامه‌ها و یابودها این اتاق را محاصره کرده‌اند،وارد که می شوی انگار 8 سال دفاع مقدس را در نگاهی به اطراف مرور می کنید،خاطره‌ها هر روز و هر لحظه لابد برای موسی سلامت همین گونه جان می گیرند و زنده می شوند. سلامت می گوید: از همت فقط تنها نامی مانده، نام یک اتوبان، او در روزهای دفاع نمی‌خوابید، اسمش فرمانده بود اما مثل رزمنده‌ها در میان بچه‌ها بود. مثل او هرگز کسی نبوده است. گاهی انگار اتفاقات را پیش گویی می کرد،به من گفت بعدها جانباز می‌شوی!



کسی حالا حال ما را نمی‌پرسد اما ما مقاوم تر‌شده‌ایم و همچنان از خون شهدا دفاع می کنیم، هنوز هم اگر لازم باشد در آب‌های خلیج فارس با دشمن مبارزه می کنیم، آنقدر که آب همرنگ‌خونمان شود و آن وقت آرام می گیریم. جنازه‌مان را سنگر می کنیم، جانباز یعنی این، ایثارگر یعنی اینکه هنوز هم برای مردمم حاضر هستم از خودم بگذرم. این روزها هفته دفاع مقدس است و تنها در این روزهاست که برای دیدن ما می آیید و یادمان می کنید.

مرد شماره تماس و آدرس وبلاگ خود را پشت کارت پستالی با تصویری از مقام معظم رهبری نوشته است: جانباز خون پیکرم، جانم فدای رهبر...،کارت پستال‎‌ ها را به خبرنگاران می دهد و می گوید در وبلاگم نظر بگذارید. زمان محدودی برای ماندن در هر اتاق فراهم است و باید راهی اتاق‌های دیگر شد.

استخر با کاشی‌های آبی و آب راکدی که جا به جا پر از برگ‌های زرد و ریز پاییزی است انگار که نمادی از سکوت و سکونتی همیشگی باشد در وسط حیاط روبروی ساختمان اصلی آسایشگاه خودنمایی می کند.

راه پله‌هایی در 2 طرف در ورودی خبرنگاران را به طبقات بالایی می رسانند و به اتاق‌هایی در طول راهرو‌های ساختمان که هر کدام انگار که سیاره‌ای جدا باشند از این زمین، قصه‌ای متفاوت از یکدیگر را روایت می کنند.

از بین چارچوب در اتاق بوم‌هایی دیده می شود و مردی که پالت‌اش را گذاشته روی پاهایی که زمانی استوار بودند و متکی به خود و حالا بدون حرکت آرام گرفته اند آنقدر که از این سکون ورم کرده‌اند. داخل اتاق دور او پر است از تابلوهای رنگ و روغن جانداری که او کشیده است،خبرنگاران دور او جمع شده اند و سوال‌های کلیشه‌ای می پرسند؛ چه زمانی جانباز شدید؟ در کدام عملیات؟ فکر می‌کنید جانباز چه جایگاهی در جامعه دارد؟ و مرد حتما هر سال در این روزها چند نوبت به این سوال‌های خسته کننده جواب داده است.

کسی از او نمی پرسد زندگی روی ولیچر چه رنگی دارد، کسی نمی پرسد پایت را از این در که بیرون می گذاری می‌توانی از پیاده‌روهای این شهر بدون دغدغه و مشکل عبور کنی، می توانی بروی بانک؛برای بچه‌ات می توانی خرید کنی؟می توانی بروی رستوران؟ اصلا پایت را از این در بیرون می گذاری؟ کسی نمی پرسد زندگی در آسایشگاه چقدر دردناک است،نمی پرسند تا حالا شده که کم بیاوری و اعتراض کنی و پشیمان شوی از این ایثار بی منت.از اینکه نمی توانی شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن فرزندانت باشی.

مرد چهره همه هم‌اتاقی‌هایش را روی بوم آورده و صورت هر کسی در کنار تختش در اندازه بزرگ دیده می شود. گلدان‎های کوچک و سبز پشت پنجره‌های اتاق آمدن پاییز را انکار می کنند. هر تخت نشانی از یک ایثارگر و قلمرو این روزهای ‌اوست برای زندگی.



جانباز میانسال دیگری که از لهجه‌اش فریاد می زند اهل کردستان و شوخ طبع است در راهروهای آسایشگاه می چرخد و با عکاس‌های پسر، دایم باب شوخی را باز می‌کند.می گوید: اهل کردستانم،همان جایی که حالا می ترسید به آن سفر کنید و می گویید اگر بروید سرتان را می برند! و بعد باز هم به شوخی و خنده می گوید: خدا را شکر مجرد هستم و کسی نیست هر روز سرم غر بزند. از هفت دولت آزادم. در تهران تنها خدا را دارم. مرد روی دستش نامی را خالکوبی کرده است، نام کوچکش که رضا باشد خوانا است و نام فامیلش را نمی شود خواند. با افتخار نگاهش می کند و می‌گوید: نام رفیقم است. شوخی‌های گاه و بیگاهش خنده را مهمان ‌لب‌های هم اتاقی‌هایش می کند.

در اتاقی دیگر سه جانباز دیگر پشت میزی پر از ظرف‌های شیرینی و شاخه‌های گل نشسته‌اند، انگار که آماده شده باشند برای بازدید‌مان، انگار که از این تکرار خسته شده باشند آرام اند و تنها به سوال‌ها جواب می دهند.

به چند اتاق آسایشگاه طبق راهنمایی مسوولان سر می زنیم و دلم عجیب می‌خواهد که کسی راهنمایی ام نکند،دلم می خواهد به همه جا سرک بکشم و بنشینم به گوش کردن؛اهالی این مرکز حق دارند اگر اعتراض کنند، اگر ازما روبرگردانند، از اینکه هر سال تنها در این روزها انگار که به نمایشگاه می رویم به دیدن‌شان می رویم، از اینکه فراموش‌شان کرده ایم، از اینکه فقط بلدیم شعار بدهیم.

26 جانباز در این مرکز توانبخشی روزگار می گذرانند و البته همه‌شان را نمی‌توانیم ببینیم. زمان تمام شدن وقت برای بازدید از مرکز تمام شده است،در راهروها زمان برگشت،در انتهای راهرویی دری باز می شود و سایه کسی روی ویلچر پهن می شود روی سنگ‌های کف راهرو، اول چرخ‌ها دیده می شوند و بعد کسی که روی آن نشسته است، اما سریع به داخل اتاق برمی‌گردد و بعد کسی می گوید: در اتاقش را از داخل قفل کرده بود که کسی وارد اتاقش نشوند. راحتش بگذارید و بعد قدم‌هایی که به سوی اتاقش رفته بودند از رفتن بازمی مانند.
 


با همه این حرف‌ها زندگی در مرکز توانبخشی ثارالله جریان دارد، ساکنان این خانه هم با علایق و آرزوها‌یشان زندگی می کنند،به آینده و به فرزندان‌شان امیدوارند، تصویر تیم‌های پرسپولیس و استقلال روی دیوار‌های آسایشگاه دیده می شود و تصویر ناصر حجازی با ربانی مشکی و جمله‌ای که می گوید: ناصرخان ما را تنها گذاشت.

اصحاب رسانه زمان برگشت در حیاط عکس یادگاری می گیرند و صدای جانباز خوزستانی در ذهنم تکرار می‌شود: فقط در این روزها یادمان می افتید.

حرف آخر اینکه این دیدار به همت فرهنگسرای رسانه و به مناسبت هفته دفاع مقدس ترتیب داده شده بود.

نظر شما