سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

نوجوانی که فکر می‌کرد خدا را می‌توان در خانه‌اش دید / فردی که لیاقت دیدن امام زمان(عج) را دارد

۱۳۹۰/۰۷/۰۶ - ۱۵:۱۹:۰۶
کد خبر: ۷۹۱۴۶
بر سرش زد و وای بچه وای خدا سر داد و گفت: من و این بچه كه مهمان تو بودیم، بچه‌‏ام كجا رفت؟ صدایی شنید كه بچه‌‏ات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه.
به گزارش سرویس قاب نقره برنا، باید از ماورای همه این حرف‏ها او را دید، باید از حجاب‏ها رد شد، حجاب نَفْس، حجاب هوا، حجاب حرام، حجاب تاریكی، حجاب اخلاق بد، حجاب رذایل، حجاب مفاسد، حجاب گناهان و ... بعضی از ما پشت چه حجاب‏هایی قرار گرفته‌‏ایم؟ چه موقع می‏‌خواهیم این پرده‏‌ها را كنار بزنیم؟

یكایك آنها را باید كنار بزنیم، چون خدا، نور، واقعیات و ... پشت این پرده‏‌ها هستند، می‏‌گویند: امام غایب است. مردم می‏‌‎گویند كه پشت پرده غیب است؟ پرده غیبش چیست؟ همین‏هاست، اینها پرده غیب هستند. خدا غایب است، از ما غایب است، از خودش كه غایب نیست. خودش كه ظاهرترین ظاهرهاست: «یا مَنْ هُوَ اخْتَفی لِفَرْطِ نُورِه، الظاهِرُ الباطِنُ فی‏ظُهُورِهِ». آشكارترین آشكارهاست، روشن‏ترین نورهاست.

پدر و پسر و خانه خدا
حجت الاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان در ادامه سلسله جلسات اخلاق درباره نفس ماجرایی را در این باره تعریف می‌کند که آن را در ادامه می‌خوانید: پسری داشت به پدرش می‏‌گفت: داری بقچه درست می‏‌كنی، زمینه‌‏سازی می‏‌كنی، كجا می‏‌خواهی بروی؟
گفت : خانه خدا.
گفت : مرا هم ببر.
گفت : تو سیزده چهارده ساله هستی، نمی‏شود.
گفت : اگر مرا نبری، من می‏میرم، باید مرا ببری.
نمی‏‌‎دانست كه مكه چیست، بیت چیست، همین كه پدرش گفت: خانه خدا، خیال كرد هر كس برود خانه خدا خودِ خدا را هم می‏‌بیند. این به عشق دیدن صاحبخانه سخت به سرش زده بود كه مرا هم باید ببری.

پسر جان آخر الان وقت سفر تو نیست. گفت: نه، مرا هم باید ببری. به هر زحمتی بود پدر را راضی كرد. مادر گفت : این بچه را هم ببر، زیاد گریه می‌‏كند.

به مسجد شجره آمدند و مُحرِم شدند. هر دو با احرام به مكه آمدند، هر دو به در مسجد الحرام رسیدند، آن جا دعایی دارد. پدر صورتش را به دیوار گذاشت، بچه هم به دنبال پدر این كار را كرد: «الّلهُمَّ هذا البَلَدُ بَلَدُكَ والحَرَمُ حَرَمُكَ والعَبْدُ عَبْدُكَ والبَیْتُ بَیْتُك». از در مسجد الحرام كه وارد شدند تا چشم پسر به بیت و به آن فضای مسجد افتاد، نعره‏‌ای زد و روی زمین افتاد، پدر بالای سرش نشست و دید كه بچه مُرده است.

بر سرش زد و وای بچه وای خدا سر داد و گفت: من و این بچه كه مهمان تو بودیم، بچه‌‏ام كجا رفت؟ صدایی شنید كه بچه‌‏ات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه، هر دو نفر شما هم به هدفتان رسیدید، تو به عشق دیدن بیت آمدی، این هم بیت، او هم به عشق دیدن من آمد و به من رسید، دیگر چه می‏‌خواهی؟

دو دوست در مسجد الحرام
واقعاً هم هر دو خودشان را به اوج تقوا و معرفت رساندند و حركت كردند و به مسجد الحرام آمدند. شبی در حال طواف مستحبی یك نفرشان دید كه شخصی به كنارش آمد و دستش را گرفت، عجب دست گرمی دارد، آقا كجا شما را زیارت كرده‏‌ام؟
فرمود: اولین بار است كه مرا زیارت می‏‌كنی. من همان كسی هستم كه هر دو نفر شما دنبال من می‏‌گشتید.
گفت : فدای تو، تو حجة بن الحسن هستی؟
فرمود : آری .
گفت: آقا رفیقم هم شما را می‏‌بیند؟
فرمود : نه، او با ما می‏‌آید، ولی مرا نمی‏‌بیند.
گفتم: من شما را معرفی بكنم؟
فرمود: مرا نمی‏‌بیند.
گفت: مگر آدم بدی است؟
فرمود : نه آدم خوبی است، ولی او لیاقت دیدن مرا ندارد.
گفت: آقا جان چرا؟
فرمود : در راه كه دو نفرتان می‏‌آمدید، كنار یك زمین زراعت هر دو روی اسب سوار بودید. او خم شد یك دانه گندم را از خوشه چید تا ببیند رسیده است یا نه، بعد هم همان دانه را در همان زمین انداخت. دستی كه به مال مردم دراز شده، چشمش دیگر لیاقت دیدن مرا ندارد. نه، لازم نیست مرا معرفی كنی.

كسی كه به دلیل دست‏‌درازی به یك دانه گندم نتواند جمال بنده صالح را ببیند، آیا با این همه اعمال می‏‌تواند جمال خود او را ببیند و به او برسد؟

عنایت الهی در مبارزه با نفس
با نفس باید كار كرد، نفس تا وقت شكوفایی عقل با ظواهر دنیا سر و كار دارد و به دنیا چسبیده است. پای تكلیف كه به میان می‏‌آید، می‏‌خواهند او را بِبُرند، نمی‏‌برد، این جا نقطه «إِنَّ النَّفْسَ لاَءَمَّارَةُ بِالسُّوءِ» است. خدا می‏‌گوید، بیا، دنیا می‏‌گوید، نرو، شهوت می‏‌گوید، نرو، مال می‏‌گوید، نرو، زن می‏‌گوید، نرو، مرد می‏‌گوید، نرو، مقام می‏‌گوید، نرو، چه زمانی می‏‌توان رفت؟ «إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبَّی»، وقتی دست خودش دراز شود و دست ما را بگیرد. دست خودش چه زمانی دراز می‏‌شود؟ قرآن دستش است، انبیا دست حق هستند، ائمّه دست حق هستند، ماه رمضان دست حق است، محرم دست حق است، عاشورا دست حق است، جهاد دست حق است، حلال دست حق است، عبادت دست حق است، ما بیاییم دستمان را به دست خدا بدهیم، خدایی او كه دستش دراز است : «یا باسِطَ الیَدَینِ بالعَطِیَّةِ». او كه دائم می‏‌گوید: بنده من بیا عطای خودم را به تو بدهم. بنابراین، من باید دستم را دراز كنم تا به من بدهد، این رَحْم خداست، قرآن رَحْم خداست، انبیاء رَحْم خدا هستند، ائمّه رَحْم خدا هستند.
نظر شما