تمام دلخوشیم
زنیست که از من
توی عکسهای قدیمی مان مانده
از من زنی هنوز
توی
آلبومهای کنج کمد
با تو خوشبخت است
دست هیچ کس
به او نمیرسد
زنی
دستت هنوز دور گردنش
زنی
دستت تا همیشه دور گردنش
زنی
دستش
دور
زندگی
به مرگ
بگو
میتواند اگر
تورا
ازو هم بگیرد!
ندیدمش
دیگر ندیدمش
لوکوموتیوران پیری را که هر شب
قلبم را سر راهش آتش می زدم
قطار
با گمان خطر
می ایستاد
پیاده می شد
پایین می آمد
نگاهم می کرد
عاشق می شد
و بعد
دوباره راه می افتاد .
و بعد از آن دیگر ندیدمش
یا من آنقدر بزرگ شدم که باورم نشد هر شب
قطاری از اتاق کوچکم می گذرد
یا او انقدر جوان
که با دیدن قلب آتش گرفته ام
احساس خطر نکرد .
زخم
من زخمهای بی نظیری به تن دارم اما
تو مهربانترینشان بودی
عمیقترینشان
عزیزترینشان
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند بر پوستم
که هیچ کدامشان
به پای تو نرسیدند
به قلبم نرسیدند
بعد از تو آدمها
تنها خراشهای کوچکی بودند که تو را از یادم ببرند اما
نبردند
تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی
و هر بار
عزیزتر از پیش
هر بار عمیق تر .
به همین سادگی
در تاراج چشمانش
نگاهم اگر می كرد ،
شاید چیزی عوض می شد .
ازخیس گونه هایم ،
شاید دل،
شرم اش می شد و ندا می داد
با هم بودن را
وهمپا و همراه ، پیر شدن را .
شایددانه ها
از هم نمی پاشیدند
در سرریزخوشه ها،
وقتی كه اشك می جوشید
و در بلور آن
دُرنایی مهاجر
به تماشای تصویرش نشسته بود .
اگر دمی باز می ایستاد
و یا تنها یك سال
توانم را در شكیبایی
نظاره می كرد ،
شاید می فهمید
انتظار را
و آستانه ی مرگ را،
چرا كه به همین سادگی
چشمانم همه
لبریز او بود .
دیوار
دیوار سلول ات بوده ام شاید
که هر یک از روزهای زندانی
بر بند بند من
خطی کشیده است
تو
بی گمان
یک روز
آزاد می شوی اما
خط های روز شماری
تا ابد
بر این دیوار خواهد ماند
دلم
خشت
به
خشت
شکسته است
و از تو چه پنهان
دیگر
فرو ریخته ام
بهار
شعبده باز ماهری باشد کاش
که تو را
مثل کبوتری از کلاهش بیرون بیاورد و
. پرواز دهد
و بعد
سالهای از دست رفته را
از آستینش در بیاورد و
دوباره
آن خرگوشهای سفید
توی صحنه ها بدوند
بهار شعبده باز ماهری باشد کاش
که دستمال خیس گریه هایمان
را در مشتش جمع کند
و بعد
مشتش را که باز می کند
از آن همه گریه
فقط گلبرگهای گلی مانده باشد
که پرت می شود
به سمت تماشاچی ها