به گزارش سرویس قاب نقره برنا، زندگى بزرگان مخصوصاً اولیاى الهى دانشگاهى است انسانساز كه شاگردان آن سلمانها و ابوذرها هستند و بهترین عمل تدبر و تفكر و اندیشه در زندگى اولیاء الهى است .
زیباترین صورتهاى معشوق حقیقى در هر زمان و مكانى تمامى فرزندان آدم (ع) را به عشق بازى فرا مىخواند ، اما آدمزادگان چنان سرگرم خورد و خوراك و پوشاكند كه از تمام فریادهاى بلند جهان هستى حتى ندایى ضعیف را نمىشنود .
حضرت امیرالمؤمنین (ع) در بیانى نورانى مىفرمایند: مایه عبرت بشر بسیار است، ولیكن عبرت آموزان اندكاند.
و نداى ملكوتى فرشته وحى به تمامى بشر امر میكند : اگر دلى بیدار باشد خواهد دید كه سراسر جهان هستى فریاد برمى آورند ، یكى هست و نیست جز او.
لیكن اقتضاى زندگى مادى ، انسان را از مسیر حق غافل مى كند؛ لذا خداوند انبیاء و اولیاء خود را براى بیدار كردن فطرت خفته بشر مىفرستد تا شاید انسان خاك نشین نظرى به افلاك كند و همراه آخرین فرستاده خود ثقل اكبر و نور مبین قرآن كریم را نازل مىكند و در آن قصه و داستان گذشتگان را بیان مى كند تا شاید « عبرت آموزان » عبرت بگیرند .
در ادامه حکایتی درباره تاکید امیرالمومنین(ع) درباره توجه به یتیمان را میخوانید که شهید مرتضی مطهری آن را در کتاب خود با نام"داستان راستان" اینگونه نقل کردهاند:
نَفَسزنان به سوى خانهاش مىرفت. مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید. كودكان خردسال زن، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید: خوب معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مىكنى ، چطور شده كه بىكس ماندهاى؟
زن پاسخ داد: شوهرم سرباز بود. علىبنابیطالب او را به یكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال.
مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى كرد و رفت، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچههایش بیرون نمىرفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود، زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.
-كیستى؟
-همان بنده خداى دیروزى هستم كه مشك آب را آوردم، حالا مقدارى غذا براى بچهها آوردهام.
-خدا از تو راضى شود و بین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حكم كند!
در باز شد و مرد ناشناس داخل خانه گشت، بعد گفت: دلم مىخواهد ثوابى كرده باشم، اگر اجازه بدهى، خمیر كردن و پختن نان، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم.
-بسیار خوب ! ولى من بهتر مىتوانم خمیر كنم و نان بپزم، تو بچهها را نگاهدار تا من از پختن نان فارغ شوم.
زن رفت دنبال خمیر كردن. مرد ناشناس فوراً مقدارى گوشت كه با خود آورده بود كباب كرد و با خرما، با دست خود به بچهها خورانید. به دهان هر كدام كه لقمهاى مىگذاشت مىگفت: فرزندم! على بن ابیطالب را حلال كن، اگر در كار شما كوتاهى كرده است.
خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش كن.
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعلههاى آتش زبانه كشید و چهره خویش را نزدیك آتش آورد و با خود مىگفت: حرارت آتش را بچش، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان كوتاهى مىكند.
در همین حال بود كه زنى از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس را شناخت، به زن صاحب خانه گفت: واى به حالت! این مرد را كه كمك گرفتهاى نمىشناسى؟! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب(ع) است.
زن بیچاره جلو آمد و گفت: اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من، من از تو معذرت مى خواهم.
حضرت نیز در جواب فرمودند: نه، من از تو معذرت مىخواهم كه در كار تو كوتاهى كردم.