به گزارش سرویس قاب نقره برنا، درس اخلاق حضرت آیت الله جوادی آملی روز گذشته با حضور جمعی از طلاب، روحانیون، مسئولین نیروی انتظامی، تعدادی از کارکنان شهرداری تهران و تعدادی از دانشجویان برگزار شد.
معظم له در این جلسه به تفسیر جملاتی از کتاب ارزشمند نهج البلاغه پرداخت و پیرامون جایگاه اخلاق سخن گفت که متن مشروح این درس اخلاق را به نقل از پایگاه اطلاع رسانی اسراء در ادامه میخوانید:
بحثهای روز پنجشنبه درباره اخلاق بود و تتمیم آن بحثها با جملههایی از نهجالبلاغه وجود مبارك امیرمؤمنان(ع) چون چند ماه تابستان این بحث تعطیل شد رئوس آن مطالب را بازگو كنیم تا روشن بشود كه اخلاق جایگاهش كجاست؟ آن عناصر محوری كه قبل از تعطیلی تابستان مطرح بود عبارت از این اصول بود: اصل اول اینكه انسان یك موجود حقیقی و تكوینی است امر اعتباری و قراردادی نیست. اصل دوم این است كه این موجود حقیقی تكوینی، متكامل و پویاست راكد و جامد نیست نظیر یك تكه سنگ بلكه پویا و متحرك است اصل سوم این بود كه یك موجود متكامل حقیقی هم راهش باید حقیقی باشد هم رفتنش باید تكوینی و حقیقی باشد هم مقصدی كه در پیش دارد باید حقیقی باشد و هم مقصودی كه آن را در مقصد مییابد باید حقیقی باشد با امور اعتباری نمیشود مسائل حقیقی را اداره كرد.
اصل بعدی آن است كه ما با قوانین زندگی میكنیم كه همه اینها اعتباری است مسئله ریاست، مرئوسیت، حلیت، حرمت، وجوب اینها عناوین اعتباری است كه وجود واقعی ندارد یك سلسله قراردادهایی است كه بین افراد است. با امور قراردادی نمیشود موجود متكون حقیقی را به مقصد رساند و كامل كرد. اصل بعدی آن است كه آنها كه قوانینشان از عادات، از آداب، از رسوم، از رسوبات قومی و قبیلگی گرفته شده به پشتوانه تكوین تكیه نمیكنند لذا تعبیر قرآن كریم درباره این گروه این است كه اینها به مقصد نمیرسند اینها ﴿ذَرْهُمْ یأْكُلُوا وَیتَمَتعُوا وَیلْهِهِمُ الْأَمَلُ﴾ یا گاهی تعبیر میكند ﴿أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ﴾ و مانند آن. برای اینكه موجود تكوینی را كه نمیشود به امور قراردادی و اعتباری و ریاست و مرئوسیت وهمی اداره كرد، پس حتماً این قوانین، باید و نبایدها باید یك تكیهگاه تكوینی داشته باشد كه آن امور حقیقی تكوینی وقتی بخواهد به صورت قانون در بیاید میشود حلال و حرام، مالكیت و مملوكیت، ریاست و مرئوسیت، باید و نباید و مانند آن. آن امور تكوینی را كه عقل اجمالش را درك میكند حقیقتش را نمییابد.
ظالم هیزم جهنم است
كسی كه صدر و ساقه عالم را، آغاز و انجام عالم را، گذشته و آینده جهان را آفرید یعنی خدا او از آن حقایق باخبر است آن حقایق را به صورت قانون دینی از راه وحی به انبیا و اولیا ارائه میكند آنها به ما میفهمانند ما میفهمیم چه چیزی بد است چه چیزی خوب است، چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است، چه چیزی پاك است چه چیزی نجس. اگر خواستیم به زبان فقهی سخن بگوییم به ما میگویند رشوه حرام است، فلان كار حرام است، فلان چیز حلال است، فلان چیز باید، فلان چیز نباید. اگر خواستیم به زبان اخلاق سخن بگوییم نه به زبان فقه؛ نمیگوییم ظلم حرام است میگوییم ظالم هیزم جهنم است. دیگر نمیگوییم كه این كار حرام است ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَینَكُمْ بِالْبَاطِلِ﴾ كه بشود یك حكم فقهی، آن آیه را باید بخوانیم كه ﴿وَأَما الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنمَ حَطَباً﴾ یعنی شنیدید جهنم هست؟! شنیدید آتش هست؟! شنیدید هیزم هست؟! هیزم جهنم خود ظالم است این آتش میگیرد این را در فقه تدریس نمیكنند این را در اخلاق و تفسیر تدریس میكنند. شنیدید كه رومیزی و زیرمیزی حرام است؟! شنیدید كه رشوه حرام است؟! شنیدید كه ﴿أَكالُونَ لِلسحْتِ﴾ حرام است؟! اگر سخن از زیرمیزی و رومیزی و امثال ذلك باشد بله بحث فقهی است كه این حرام است كه او نباید، ولی اخلاق كاری به این ندارد كاری به این قوانین اعتباری و باید و نباید ندارد كاری به آن بود و نبود دارد نه باید و نباید آن را از بیانات نورانی حضرت امیر كه در ذیل داستان عقیل مطرح كرد بازگو میكند كه رشوه سم است در قیامت به عدهای سم میخورانند میگویند این همان رشوهای بود كه تو خوردی. آنچه حضرت در ذیل داستان عقیل كه در نهجالبلاغه آمده بیان كرد كه كسی زیر لباسش حلوایی آورده به من داده من گفتم اگر زكات و صدقه و اینهاست كه به ما نمیرسد و اگر قصد دیگری داری مگر مُخَبطی؟ «أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ» من بگویم آن حلوای شیرینی كه زیر لباس داری و در حقیقت رشوه است آوردی آن چیست؟
باطن رشوه سم است
اگر غذایی را مار بخورد (یك) بعد بالا بیاورد (دو) بالا آورده مار را كسی به صورت خمیر در بیاورد (سه) هیچ عاقلی به او دست میزند (چهار) این همان است. وجود مبارك حضرت امیر كه نخواست قصه بگوید یا اغراق و شاعرانه سخن بگوید كه باطن رشوه سم است این كاری به فقه ندارد فقه كه این مسائل را بحث نمیكند فقه میگوید ﴿أَكالُونَ لِلسحْتِ﴾ میگوید این حرام است ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَینَكُم بِالْبَاطِلِ إِلا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ﴾ این كار فقه است اما اخلاق كه قدری جلوتر از فقه است دقیقتر از فقه است عمیقتر از فقه است ملاتر از فقیه میطلبد این ثابت میكند كه باطن رشوه سم است این سم زندگی آدم را میسوزاند دیگر. در بخشهایی قرآن فرمود ما چیز دیگری نیاوردیم این ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾ یك جای قرآن است یك جا یعنی یك جا تكرار هم نشده یعنی جزا، متن عمل است بیشتر از او نیست یعنی این سمی كه میدهند همان است. یك وقت است میگویند آبروی كسی را بردن، تهمت زدن، دروغ گفتن، نیش زدن به این، نیش زدن به آن حرام است این كار فقه است كه غیبت نكنید دروغ نگویید تهمت نزنید، اما اخلاق كه نمیگوید شما به دیگری تهمت نزن دروغ نگو غیبت نكن، اخلاق میگوید تیغ نخور، ضَریع همین تیغهای بیابانی است كه غذای شترهای حجاز بود اینكه در قرآن دارد كه ﴿لَیسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلا مِن ضَرِیعٍ﴾ همین است به او میگویند نیش زدی این نیش را باید بخوری، گرسنه است، چون انسان در هر مرحله باشد بالأخره بدن دارد غذا میخواهد آب میخواهد خب چه غذایی به جهنمی بدهند؟ این ﴿طَعَامُ الْأَثِیمِ﴾ است ﴿لاَیأْكُلُهُ إِلا الْخَاطِئُونَ﴾ است این كاری به فقه ندارد كه رشوه حرام است یا تهمت زدن حرام است یا دروغ گفتن حرام است. انتقال از اینكه كسی زباندرازی بكند چگونه این زباندرازی به ضریع درمیآید كار فقیه نیست كار فقه هم نیست.
محققانه ثابت کردن
این كار فقه اكبر است. اخلاق هم غیر از آن روضهخوانی و مجلس وعظ و نصیحت است. آن كسی كه دارد میگوید این كار را نكنید این حرام است این واعظ است نه عالم به فن اخلاق او همان حرفهای رساله را برای مردم دارد میگوید این درس اخلاق نیست این موعظه است اخلاق این است كه انسان محققانه باید ثابت بكند چرا این نیش زدن به آن ضریع در میآید. این ستم كردن به صورت گُر گرفتن خود آدم در میآید. ﴿وَأَما الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنمَ حَطَباً﴾ این آتشهای دنیا اول از بیرون است بعد به درون سرایت میكند آنجا شعلهای است كه اول از درون میجوشد ﴿نَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ ٭ التِی تَطلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ﴾ حالا اگر كسی خانهٴ كسی آتش گرفت میتواند بیرون برود نجات پیدا كند، لباس كسی آتش گرفت میتواند بیرون بیاورد، بدن كسی آتش گرفت میتواند بمیرد و آرام بشود چون بعد از مرگ دیگر سوخت و سوزی نیست اما «چه سازم به خاری كه در دل نشیند» اگر آتش از دل برآمد خب كجا فرار بكند؟! این ﴿نَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ ٭ التِی تَطلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ﴾ همان جریان نفاق، همان جریان كفر، همان عقیدهٴ بد، همان نیت زشت و اینهاست اخلاق یعنی این. و این اخلاق گذشته از اینكه سطحش خیلی عمیقتر از علوم دیگر است قلمرو نفوذش هم بیش از علوم دیگر است قانون فقط روابط اجتماعی ما را تأمین میكند اخلاق هم روابط اجتماعی ما را تكمیل میكند ضعف قانون را ترمیم میكند (یك) هم روابط خانوادگی و قوم و قبیله و عشیره و جیران را تأمین میكند (دو) هم رابطه خودمان با خودمان را تنظیم میكند (سه) هم رابطه خودمان با خدایمان را برقرار میكند (چهار) اخلاق میگوید شما دو لایه هستید یك لایه به حسب ظاهر در اختیار شماست آن لایه دیگر به عنوان امانت در اختیار شما قرار دادند برای شما نیست. كم نیست آیاتی كه میگوید كسانی كه شرك میورزند و تبهكاری دارند اینها به خودشان ظلم میكنند ﴿وَمَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَلكِنْ أَنْفُسَهُمْ یظْلِمُونَ﴾ اینها به خودشان ظلم میكنند این به خودشان ظلم میكنند یعنی چه؟ انسان به خودش ظالم باشد، مظلوم باشد نسبت به خودش این یعنی چه؟
بعضی از الفاظاند كه مفاهیمشان با هم میتوانند یك مصداق داشته باشند مثل اتحاد عالم و معلوم، عاقل و معقول این دوتا مفهوم میتواند یك مصداق داشته باشد كسی به خودش علم دارد كسی تعقل میكند خودش را، این اتحاد عالم و معلوم چون طردی از دو طرف نیست یكجا جمع میشوند اما ظالم و مظلوم، علت و معلول، محرك و متحرك، خالق و مخلوق اینها مفاهیمیاند كه حتماً دو موضوع باید باشد یك شیء ممكن نیست علت خودش باشد، خالق خودش باشد، محرك خودش باشد، ظالم خودش باشد چرا؟ چون ظلم معنایش این است كه ظالم از مرز خود تعدی كرد (یك) وارد محدودهٴ ممنوعه دیگری شد (دو) این میشود ظلم، اگر كسی در محدوده خودش حركت میكند كه ظلم نیست ما به خودمان ظلم میكنیم یعنی چه؟ به كجا تجاوز میكنیم؟ آیا اینها مجاز است یا حقیقت؟ آیا اینها تأویل و تشبیه است یا حقیقت؟ سرش این است كه انسان دو لایه دارد دو «من» دارد یك «من» است كه خدای سبحان به حسب ظاهر در اختیار او قرار دارد یك «من» است كه خدای سبحان او را به عنوان راهنما و چراغ راه در كنار جانش مستقر كرد این امانت خداست برای او نیست.
چراغ دیگری برای ما نیست
بیان ذلك این است كه انسان خودی دارد یك خود حیوانی، وهمی دارد، خیالی دارد، شهوتی دارد، غضبی دارد، غذایی میخورد، استراحتی میكند، نكاحی دارد اینها در محدوده وهم و خیال و شهوت و غضب است كه خودِ حیوانی است اینها باید تنظیم بشود یك رهبر میخواهد، یك امام میخواهد، یك قائد میخواهد. خدای سبحان آن فطرت را آن منیت انسانی آن انسانیت كه لایه دوم است او را كه روح الله است در حقیقت ﴿وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن روحِی﴾ او را به عنوان سرپرست، قیم، قائد قرار داد كه این امور داخلی پراكنده را سامان ببخشد یعنی هم در بخش اندیشه، وهم و خیال را رهبری كند هم در بخش انگیزه، شهوت و غضب را هدایت كند آن چراغ دیگر برای ما نیست آن چراغ را ما به عنوان امین باید حفظ بكنیم. در سورهٴ مباركهٴ «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش كردند یعنی این خودی كه انسانیت آنهاست و چراغ آنهاست و فطرت و عقل آنهاست و به عنوان امانت به اینها دادیم ﴿نَسُوا اللهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾ اینها خودشان را فراموش كردند. دربارهٴ همین گروهی كه خودشان را فراموش كردند در سورهٴ «آلعمران» و «نساء» و اینها میفرماید اینها فقط به فكر خودشاناند وقتی جریان جبهه و جنگ میشد ﴿أَهَمتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ اینها فقط به فكر خودشان بودند خب این كدام خود است كه هم مذكور است و هم مَنسی هم به یاد او هستیم هم او را فراموش كردیم. آن خودی كه به یاد او هستیم خود اندیشه وهم و خیال (یك) خود انگیزه شهوت و غضب (دو) در همان محدوده به فكر آنها هستیم میگوییم جبهه رفتن، كُشته شدن، مجروح شدن برای ما سخت است آن خودی كه خلیفة الله است میگوید با خدا معامله كردی برو جبهه با خدا كه رفتی جانباز شدی تمام خدماتی كه در مملكت میشود اول ثواب را در نامه عمل امام و شهدا و جانبازان مینویسند بعد دربارهٴ مسئولان محترم ما كه سعی همه مشكور باشد خب این كم نیست هر خدمتی كه در این مملكت میشود اول ثواب را در نامه عمل امام و شهدا و جانبازان مینویسند بعد درباره مسئولان محترم این كار كمی نیست. این را فراموش میكند پس این خودی كه خلیفة الله است و فطرت الهی است و عقل است و خدای سبحان به عنوان چراغ به ما داد این را فراموش میكند خود حیوانی را به یاد میآورد. پس آنكه مذكور است حیوانیت است آنكه منسی است انسانیت است پس ما دوتا خود داریم چون قرآن فرمود اینها فقط به فكر خودشاناند (یك) اینها خودشان را فراموش كردند (دو) ﴿وَلاَ تَكُونُوا كَالذِینَ نَسُوا اللهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾ درباره همینها كه خودشان را فراموش كردند میفرمایند اینها فقط به فكر خودشاناند ﴿أَهَمتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ اگر دوتا «من» هست دوتا هویت است یك هویت حیوانی است یك هویت انسانی است آن هویت حیوانی را به ما دادند آن هویت انسانی را امانت خداست، خلیفه خداست آن چراغ الهی است آن را ما باید همیشه روشن نگه بداریم اگر ما از مرز حیوانیت تعدی كردیم به مرز انسانیت رسیدیم او را به بند كشیدیم به خودمان ظلم كردیم اینكه فرمود: ﴿وَمَا ظَلَمَهُمُ اللهُ وَلكِنْ أَنْفُسَهُمْ یظْلِمُونَ﴾ میشود این.
خب اینها كه در فقه نیست اینها كه از فقیه برنمیآید اینها فن اخلاق است ما اگر دوتا خود داریم این رعایت امانت الهی را هم درباره خودمان حفظ میكنیم خودمان با خودمان، ما موظفیم آبرویمان را حفظ بكنیم كاری كه ما را كوچك میكند فرومایه نشان میدهد همیشه ممنوع است در بیانات نورانی سیدالشهداء(سلام الله علیه) در آن وداع آخر این بود كه «لا تشكوا و لا تقولوا بألسنتكم ما ینقص قدركم» بچههای من، دختران من، خواهران من، سفر خیلی سنگین است هیچ حرفی، هیچ كاری كه از عظمت و جلال و شكوه شما كم میكند نزنید این چه حرفی است این چه سفارشی است! خب بالأخره اینها اسیرند تازیانه هم میخورند گرسنه هم هستند لذا هیچ كدام از اینها غذا نخواستند با اینكه گرسنه بودند آب خواستن ننگ نیست ولی غذا خواستن ننگ است هیچ كدام تقاضای غذا نكردند فتوا را وجود مبارك امام سجاد میداد زینب كبری(سلام الله علیها) سخنگوی این قافله بود او كه مرجع نبود مرجع امام زمان وجود مبارك امام سجاد بود امام سجاد به زینب(سلام الله علیهما) فرمود این نان و خرما كه میدهند صدقه است صدقه بر ما حرام است لذا این دخترك به سایر دخترها گفت كه «عمتی تقول» فتوای عمه این است كه این خرما حرام است دیگر نمیدانست فتوا برای زینالعابدین است «عمتی تقول إن الصدقة علینا حرام» كه همه پرت كردند. فرمود شما كاری نكنید حرفی نزنید كه از جلال و عظمت شما كم بكند مگر انسان حق دارد مجاز است كه خودش را ذلیل كند كوچك كند برده كسی بشود این اخلاق تأمین كننده حقوق ما با خود ما (این یك) وظیفه ما در پیشگاه ذات اقدس الهی بندگی محض است اخلاق این رابطه را تنظیم میكند (دو) اخلاق رابطه خانوادگی را تنظیم میكند هیچ شوهری خیال نمیكند كه زن كارگر منزل است كارمند منزل است او ﴿جَعَلَ بَینَكُم مَوَدةً وَرَحْمَةً﴾ میبیند با ادب وارد میشود با ادب زندگی میكند با ادب همسرش را صدا میزند این ادب است ادب آن ظرافت زندگی است اینها را اخلاق میگوید بعد قوانین اجتماعی هم هر جا كمبود داشت اخلاق ترمیم میكند. بنابراین اصولی كه در بحثهای سال قبل مطرح شد و این سه چهار ماه كه تعطیل بود بازگو نمیشد اینها بود.
دسیسه معاویه
اما دیگر اگر فرصت باشد جملهای هم از بیانات نورانی حضرت امیر(ع) در نهجالبلاغه بخوانیم. معاویه به فكر یك دسیسه بود اینكه از وجود مبارك امام صادق رسید میخواهی شهر زندگی كنی مجازی، میخواهی روستا زندگی كنی مجازی ولی قبل از اینكه وارد آن شهر یا روستا بشوی ببین یك عالم دینی، یك محقق، یك پژوهشگر دینی در آن هست یا نه، وگرنه نرو كه نرو، اگر یك جایی روحانی بفهم نبود زندگی نكن. این معاویه خواست دسیسهای بكند كه مردم شام را علیه اهل بیت بشوراند البته تا حدودی هم متأسفانه موفق شد پیراهن عثمان را كه مدتها بهانه كرده بود برای اینكه تهییج عمومی بكند بیشتر مردم شام را علیه حضرت امیر(سلام الله علیه) بشوراند نامهای نوشته گفته كه شما را با طناب بردند در مسجد و در جریان سقیفه از تو بیعت گرفتند ـ معاذ الله ـ گردنت را بستند یا دستت را بستند و عمر چنین است، ابابكر چنین است فضایل آنها را ذكر كرده این نامه خیلی مفصل است این نامه در نهجالبلاغه نیست ولی جوابش در نهجالبلاغه است حضرت فرمود نامه تو به گوش ما رسید شما رفتید فضایل اسلام را ذكر بكنید كه «نقل التمر الی حجر» همان طوری كه ما در فارسی مَثلی داریم میگوییم «زیره به كرمان بردن» است در عرب هم میگویند «تَمر الی هَجَر» هجر یكی از منطقههای بحرین است كه انشاءالله به بركت دعای ولی عصر به سامان نهایی برسد و میرسد انشاءالله. آن منطقه، منطقهای است كه خرمایش فراوان است میگویند مثل بردن خرما به هجر است حضرت این مثل را در همان نامه نوشت كه حرفهایی كه تو میزنی مثل اینكه خرما را به هجر آوردی تو راچه كار به حرفهای اسلام؟!
اما درباره فلان و فلان دیگر اسم اولی و دومی را نبرد حضرت فهمید كه این قصد دارد این هم مثل همان پیراهن عثمان بهانه قرار بدهد گفت تو چه كار داری كه فلان و فلان دیگر نام نبرد آنها فاضلاند یا مفضول «أین أنتم مِن الفاضل والمفضول مِن السائل والمسوس» تو راچه كار به این حرفها! چه كار به فرزندان افراد آزاد چون حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) در جریان فتح مكه فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» فرمود شما اسیران جنگی بودید حضرت منت گذاشت شما را آزاد كرده شما را چه كار به این حرفها؟! گفت شما خواستید مرا رسوا كنید خودت رسوا شدی بله من كه انكار نكردم بله مرا با دست بسته بردند چون علی اگر بخواهد سقیفه را امضا كند باید با دست بسته باشد علی اهل غدیر است ما كه انكار نكردیم این را بله ما را بستند و بردند این فخر ماست. «أردْتَ أن تَفْضحنی فافتضح» تو رفتی ما را خجل كنی خودت مفتضح شدی بله، ما اگر بخواهیم سقیفه را امضا كنیم باید با گردن بسته و دست بسته باشد بله ما كه این را انكار نكردیم اما تو را چه كار به این حرفها؟! و در اسلام خودستانی محمود است خودستایی مذموم است یعنی آدم باید هویت خودش را از خودش بگیرد تخلیه كند و آزاد بشود این خودستانی است كه تزكیه است و محمود است اما خودستایی من چنین هستم، من چنین هستم این مذموم است و در اسلام وجود مبارك حضرت نهی كرده فرمود این نهی شده ما ناچاریم ساكت باشیم و از دودمان خودمان سخن نگوییم ولی به حد ضرورت برای اینكه تو و امثال تو بفهمید من این چند جمله را میگویم، میگویم اولاً شما دودمانی بودید كه انبیای الهی را تكذیب میكردید آنچه از دودمان ما برخاست «مِنا النبِی وَ مِنْكُمُ الْمُكَذبُ» خاندان ما پیغمبر تحویل میدهد خاندان شما ابوسفیان و امثال ابوسفیان كه پیغمبر را تكذیب كردند ابولهب تحویل میدهد حمالةالحطب تحویل میدهد اینها خاندان شماست «مِنا النبِی وَ مِنْكُمُ الْمُكَذبُ وَ مِنا أَسَدُ اللهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلاَفِ» این حمزه سیدالشهداء تا زنده بود شیر بیشه ولایت بود شما شیر آن پیوندها و پیمانها و سوگندهای كاذبانه جاهلی بودید این را هم بدان كه خیلیها میروند جبهه خیلیها كشته میشوند ولی از خاندان ما اگر كسی كشته شد میشود سید شهداء «مِنا سَیدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنةِ» فرمود شهدا اجرشان خیلی است اما همه سید شهدا نیستند ما سید شهداییم البته تا امام زنده بود وجود مبارك حمزه سیدالشهداء بود ولی بعد از جریان 21 ماه مبارك رمضان علیبنابیطالب(سلام الله علیه) بعد در جریان كربلا امام معصوم سیدالشهداء است. خب فرمود خاندان ما اگر شهید بدهند میشود سیدالشهداء خیلیها میروند جبهه اعضا و جوارحشان را از دست میدهند اما برادرم جعفر كه رفت جبهه و دو دستش را داد شده جعفر طیار ذات اقدس الهی دو بال به جعفر در بهشت داد كه «یطیر بهما مع الملائكة فی الجنة» ذیل آیه ﴿أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ﴾ این است شاید در جمع جانبازان عزیزی كه پیروان قرآن و عترتاند در همین هشت سال دفاع مقدس افراد اینچنینی هم ما داشته باشیم خب این جای استبعاد نیست چون حمزه كه نه امام بود نه پیغمبر، جعفر نه امام بود نه پیغمبر یكی شده سید شهدا یكی شده جعفر طیار فرمود اینها مفاخر خاندان ما هستند تو چه كار به این حرفها داری؟! خب هم نامه را جواب داد هم آن مسائل اخلاقی را رعایت كرد هم بهانه به دست دیگری نداد. این گوشهای از این نامه 28 حضرت امیر است كه نامه مفصل است حالا امروز چون طول كشیده ـ انشاءالله ـ در هفته بعد بقیه نامه را میخوانیم.