به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
این بار شما را با مردی آشنا میکنیم که با تمام سختیهای زندگی، پیشرفت کرده و این پیشرفت را مدیون همسرش است.
ناصر 50ساله، به برنا میگوید: از همان ابتدا که به دنیا آمدم در روستایی نزدیک همدان زندگی میکردم. تقریبا 20ساله بودم که خانوادهام به زور دختری به نام نرگس را برایم نشان کردند. از همان ابتدا من هیچ علاقهای به او نداشتم و این ازدواج کاملا تحمیلی بود.
یک روز که نرگس به کنار رودخانه رفت تا ظرفهای نهار را بشوید، پسری که از قبل او را دوست داشت، کنار او آمده و جلوی مردم روستا به او ابراز علاقه کرد تا انتقام خود را از خانواده نرگس بگیرد که چرا نرگس را به او ندادند و با این کار به همه فهماند که این دختر مال من است؛ چون من هم منتظر بهانه بودم، گفتم من دیگر آن دختر را نمیخواهم.
خلاصه خانوادهام انتخاب همسر را برعهده خودم گذاشتند. پیشنهاد من دختری به نام مریم بود که از قبل در مهمانی او را دیده بودم، البته او در یک خانواده متمول در شهر زندگی میکردند،ولی من در روستا بودم. احتمالش خیلی ضعیف بود که به من جواب مثبت بدهند.
بعد از چند ماه همراه خانواده به خواستگاری مریم رفتیم. پدرش زیاد موافق نبود اما مادرش به دلیل نسبت فامیلی که با ما داشت، قبول کرد. خود مریم هم حرفی نداشت. مریم دختری قانع و چشم و دل سیر بود. با اینکه در رفاه و آرامش زندگی میکرد، اما هیچ وقت خواسته ای به غیر از توان من، نداشت.
از همان ابتدا در خانه پدر مریم زندگی میکردم، او کرایهای بسیار ناچیز از ما میگرفت تا بتوانیم بیشتر پس انداز کنیم. حتی بارها کرایه خانه را به خودمان برمیگرداند.
در یک کارگاه سماورسازی، کارگری ساده بودم و با سعی و تلاش و کمک خانواده همسرم خود را به بالا کشیدم و خودم صاحب آن کارگاه شدم.
بعد از 4سال خداوند دختری شیرین زبان و خوشگل به ما عطا کرد. با آمدن دخترم زندگی ام عوض شد و گرمی خاصی به زندگی من و همسرم داد. و بعد از 10سال هم صاحب پسری شدم.
40سالم بود که صاحب کارخانه شدم و اکثر جوانهای فامیل را زیر پر و بال خودم گرفتم، تازه حس پولداری مرا گرفته بود و داشتم از زندگی خود لذت میبردم که فهمیدم مال دنیا هیچ ارزشی ندارد.
شبی در خانه با خانواده در حال خوردن شام بودم که احساس کردم نصفی از بدنم بی حس شده است. فقط یادم است که دخترم گریه میکرد و میگفت:« بابا چی شده؟» و وقتی به خودم آمدم دیدم در تخت بیمارستان هستم. من سکته کرده بودم و دیگر قادر به راه رفتن نبودم.
10سال وقت خود را صرف فیزیوتراپی کردم و آن پا دیگر برایم پا نشد که نشد. با اینکه لنگان لنگان راه میروم، اما بازم عاشق زندگیام هستم.
عامل این کار را فقط خدا میدانم، زیرا زمانی که وضع مالیام خوب شد، به مال و منالم خیلی مینازیدم و اصلا خدا را در نظر نمیگرفتم و هیچ گاه نماز نمیخواندم. مدام می گفتم خودم سعی و تلاش کردم تا به اینجا رسیدم.
خدا را شکر میکنم که این اتفاق، تنگری بر من بود که من خدا را احساس کنم. از وقتی که سکته کردم، نماز و عبادتم را شروع کردم و این خود یکی دیگر از عامل موفقیتم بود.
من این زندگی خوب را مدیون همسرم هستم، در زمان مریضیام حتی یک لحظه از من چشم برنداشت. خودش و جوانیاش را صرف من و بچهها کرد. با اینکه بارها و بارها پولهای کلانی در اختیارش گذاشتم، هیچ وقت از این فرصت سوء استفاده نکرد و همین اطمینان و اعتماد او، مرا عاشق خودش کرد.
29سال است که از زندگی مشترک من میگذرد و هر سال که به آن اضافه میشود، من بیشتر وابسته و شیفته همسرم میشوم.
الان پسرم در کنکور رتبه خوبی را کسب کرده است و دخترم بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانس کار خوبی پیدا کرده و در زندگی زناشوییاش بسیار موفق است. خدا را شکر میکنم تربیت آنها زبانزد خاص و عام است و هیچ مشکلی نداریم.
زندگی را با تمام سختیهایش دوست دارم.