وقتی که کشورم در تب و تاب یک انقلاب بود ، من در تب و تاب آمدن به این دنیا بودم . همه چیز از آستارا ، از ایران آغاز شد . پدر و مادرم ؛ دو معلم كه كارشان ایستادن در برابر تخته های سیاه بود و یاد دادن به آدم !
بزرگ تر كه شدم ، فهمیدم كه از پنجره ی اتاقم ، دریا دیده می شود . شاید همین دید ، مرا به زیستن در دنیای كلمات ، نزدیك تر كرده باشد . همین طور كه بزرگ تر شدم و برای تحصیل در رشته ی مهندسی عمران ، به دانشگاه رفتم ، نوشتن برایم زیستن شد .
حالا و همیشه فكر می كنم كه چه می شود اگر انسان به دیدار انسان برسد چون هوایی آزاد و بی آنكه منعی باشد ؛ سرباز مرزی یا سیم های خاردار ؟!من می نویسم برای انسان و صلحی كه سهم اوست ! این حرفها از زبان شاعری جوان به نام آرش نصرت اللهی است در معرفی خودش.
«رفته ام خودم را بیاورم » یکی از آثار این شاعر است که در سال 83 توسط نشر فرهنگ ایلیا وارد بازادر شده است.از دیگر آثار این شاعر « تو/تهران /1358» است که سال 1387 توسط نشر ثالث راهی بازار شده است.این مجموعه ٥٠ شعر آزاد با مضامین صلح، شعرهای اجتماعی و انتقادی است كه اغلب شعرهای سالهای ٨٤ و ٨٥ نصرتاللهی هستند.
او نقد مجموعهی شعر و نقد و نظر در خصوص شعر در مجلات ادبی مکتوب و اینترنتی، برگزاری بیش از ۳۰ شب شعر و نشستهای ادبی را در کارنامه کاری خود دارد و دبیر گفتمانهای ادبی سایت ادبی پیاده رو
این شاعر جوان برگزیده ی نخستین جشنواره ی بین اللملی شعر صلح است که با شركت 17 كشور جهان در تهران در اردیبهشت 86 ، برگزار شد.نصرت اللهی متولد سال 1357 است.
در ادامه نمونهای از آثار این شاعر جوان را می خوانید.
نوروز
فصلها را از شاخه هایم
دور کردند
دور شدم از خودم از هرچه بود هرچه نبود
گوزنهای جوان در جانم
ایستادند
ایستادند نفسهای بسیاری کلمات بسیاری ترسهای بسیاری در من
بسیار شدم
- شاخههایم را برده بودی تبر بیاوری جنگلبان؟!
جنگلبان جنگلبان جنگلبان چهقدر جنگلبان!
فصلها را از شاخههایم
دور کردند
در دور
باران در رفته از دست آسمان شد
باران در آوندهایم پناه گرفت
باران
در آوندهایم نطفههای برگ بستم
برگ بستم
برگ
برای گوزنهای جوان خوب است!
به ناصر حجازی كه برای همیشه ایستاده در برابر مرگ :«دروازهبان»
مرگ
توپی كه گرفته در دست دروازهبان
دروازهبان دروازهبان!
آغوش گشودهای دروازهبان!
برای سبزِ مستطیل
سبزِ روییده از وطن
سبزِ ایستاده
ایستادهای هنوز دروازهبان!
ایستادهای پشتِ پشتِ مرگ
دست دراز كرده همسرت
تو را لمس میكند
- صدای مرا میشنوی؟ نشان بده میشنوی.
برای آخرین بار
پلكهایت از هم دور میشوند
به هم نزدیک میشوند
به هم نزدیک میشویم
بازی سختیست با تیم زندگی
پیش افتاده تیمِ دروازهبان
وقت تلف نكرده دروازهبان
مرگ
توپی كه گرفته در دست
مرگ
توپی كه پرت كرده پشت زندگی دروازهبان.
«نسل بعد»
آب
در شیب خیابان ایستاد
خیابان در پای عابران
پدر كتابها را خاک كرد!
تا من بزرگ شوم
بزرگ شوم مردی شوم
برای تو؛ زنی كه در كتابها میتوان یافت!
كتابها را پهن می كنم
در معاشقهی ایوان و آفتاب
پدر و بوی قدیمی نم میدوند میایستند
در شیب خیابان
خیابان در پای عابران
ما پسری داریم كوچک؛
گیاهی كه روزی جنگل خواهد شد!
حالا در چهارسوی دیوارها
تنها هوای توست در حركت
باد میآید!
و زندانی
پرچم بیقراری است
به میلهای بسته باشی!
«موج ها »
كتاب خوانده ام
فكر كرده ام
حرف زده ام
و كسی را یافته ام كه بی انتها می كند مرا
در انتهای سرزمین
كوچ
مفهوم سختی است در انتهای فصل
وقتی دسته های قره غاز
هوا را می آشوبد !
و دریا
مرد مرددی است در انتهای ساحل
می آید برمی گردد
می آید برمی گردد .