سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی و بین الملل

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

قافیه های جوانی/ آرش نصرت الهی

زندانی پرچم بی قراری است به میله‌ای بسته!

۱۳۹۰/۰۷/۲۱ - ۱۶:۴۵:۱۲
کد خبر: ۸۱۷۶۵
حالا در چهارسوی دیوارها / تنها هوای توست در حركت/ باد می‌آید!
باشگاه جوانی برنا/

  وقتی که کشورم در تب و تاب یک انقلاب بود ، من در تب و تاب آمدن به این دنیا بودم . همه چیز از آستارا ، از ایران آغاز شد . پدر و مادرم ؛ دو معلم كه كارشان ایستادن در برابر تخته های سیاه بود و یاد دادن به آدم !

بزرگ تر كه شدم ، فهمیدم كه از پنجره ی اتاقم ، دریا دیده می شود . شاید همین دید ، مرا به زیستن در دنیای كلمات ، نزدیك تر كرده باشد . همین طور كه بزرگ تر شدم و برای تحصیل در رشته ی مهندسی عمران ، به دانشگاه رفتم ، نوشتن برایم زیستن شد .

حالا و همیشه فكر می كنم كه چه می شود اگر انسان به دیدار انسان برسد چون هوایی آزاد و بی آنكه منعی باشد ؛ سرباز مرزی یا سیم های خاردار ؟!من می نویسم برای انسان و صلحی كه سهم اوست ! این حرف‌ها از زبان شاعری جوان به نام آرش نصرت اللهی است در معرفی خودش.

«رفته ام خودم را بیاورم » یکی از  آثار این شاعر است که در سال 83 توسط نشر فرهنگ ایلیا وارد بازادر شده است.از دیگر آثار این شاعر « تو/تهران /1358» است  که سال 1387 توسط نشر ثالث راهی بازار شده است.این مجموعه ‌‌٥٠ شعر آزاد با مضامین صلح، شعرهای اجتماعی و انتقادی  است  كه اغلب  شعرهای سال‌های ‌‌٨٤ و ‌‌٨٥ نصرت‌اللهی هستند.


او نقد مجموعه‌ی شعر و نقد و نظر در خصوص شعر در مجلات ادبی مکتوب و اینترنتی، برگزاری بیش از ۳۰ شب شعر و نشست‌های ادبی را در کارنامه کاری خود دارد و دبیر گفتمان‌های ادبی سایت ادبی پیاده رو

این شاعر جوان برگزیده ی نخستین جشنواره ی بین اللملی شعر صلح است که با شركت 17 كشور جهان در تهران در اردیبهشت 86 ، برگزار شد.نصرت اللهی متولد سال 1357 است.


در ادامه نمونه‌ای از  آثار این شاعر جوان را می خوانید.

نوروز

فصل­ها را از شاخه ­هایم

دور کردند

دور شدم از خودم از هرچه بود هرچه نبود



گوزن­های جوان در جانم

ایستادند

ایستادند نفس­های بسیاری کلمات بسیاری ترس­های بسیاری در من

بسیار شدم



- شاخه‌­هایم را برده بودی تبر بیاوری جنگل­بان؟!



جنگل­بان جنگل­بان جنگل­بان چه­قدر جنگل­بان!

فصل­ها را از شاخه­هایم

دور کردند

در دور

باران در رفته از دست آسمان شد

باران در آوندهایم پناه گرفت

باران

در آوندهایم نطفه­های برگ بستم

برگ بستم

برگ

برای گوزن­های جوان خوب است!





به ناصر حجازی كه برای همیشه ایستاده در برابر مرگ :«دروازه‌­‍بان»



مرگ

توپی كه گرفته در دست دروازه­بان

دروازه­بان دروازه­بان!

آغوش گشوده­ای دروازه­بان!

برای سبزِ مستطیل

سبزِ روییده از وطن

سبزِ ایستاده

ایستاده­ای هنوز دروازه‌­بان!

ایستاده­ای پشتِ پشتِ مرگ

دست دراز كرده همسرت

تو را لمس می­كند

- صدای مرا می­‌شنوی؟ نشان بده می­‌شنوی.

برای آخرین بار

پلك­هایت از هم دور می­شوند

به هم نزدیک می‌­شوند

به هم نزدیک می­‌شویم

بازی سختی­ست با تیم زندگی

پیش افتاده تیمِ دروازه‌­بان

وقت تلف نكرده دروازه‌­بان

مرگ

توپی كه گرفته در دست

مرگ

توپی كه پرت كرده پشت زند­گی دروازه‌­بان.








«نسل بعد»



آب

در شیب خیابان ایستاد

خیابان در پای عابران

پدر كتاب‌ها را خاک كرد!

تا من بزرگ شوم

بزرگ شوم مردی شوم

برای تو؛ زنی كه در كتاب‌ها می‌توان یافت!



كتاب‌ها را پهن می كنم

در معاشقه‌ی ایوان و آفتاب

پدر و بوی قدیمی نم می‌دوند می‌ایستند

در شیب خیابان

خیابان در پای عابران



ما پسری داریم كوچک؛

گیاهی كه روزی جنگل خواهد شد!



حالا در چهارسوی دیوارها

تنها هوای توست در حركت

باد می‌آید!

و زندانی

پرچم بی‌قراری است

به میله‌ای بسته باشی!



«موج ها »

كتاب خوانده ام
فكر كرده ام
حرف زده ام
و كسی را یافته ام كه بی انتها می كند مرا
در انتهای سرزمین
كوچ
مفهوم سختی است در انتهای فصل
وقتی دسته های قره غاز
هوا را می آشوبد !
و دریا
مرد مرددی است در انتهای ساحل
می آید برمی گردد
می آید برمی گردد .


نظر شما