سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

با زندگی زوج‌‌های موفق آشنا شوید/۸

آرزوهای ۱۳ سالگی‌ام را به خانه بخت بردم/ چشم بر خیانت همسرم بستم

۱۳۹۰/۰۷/۳۰ - ۰۹:۰۴:۲۶
کد خبر: ۸۳۱۰۲
من همیشه به آبروی خانوادگی‌ام تعصب داشتم و دارم و از خداوند همیشه می‌خواستم که آبروی خانوادگی ام را حفظ کند.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، برخی از جوانان با کوچکترین مشکل اولین راهکار را طلاق و جدایی می‌دانند و هیچ سعی و تلاشی برای حل آن مشکل نمی‌کنند.

برنا در تلاش است جوانان را با برخی از افرادی که سالیان سال در کنار همدیگر با تمام سختی ها و مشکلات زندگی، خوشبخت و با سعادت زندگی کرده و از زندگی خود راضی هستند، آشنا کند... 

زهره 63 سال سن دارد و می‌گوید: از سن 5سالگی مادرم فوت کرد و با اینکه نامادری خوبی داشتم و او هیچ مشکلی برای من به وجود نیاورد؛ اما بازهم کمبود عواطف مادری را در خود احساس می‌کردم. در روستا زندگی می کردم و به دلیل اینکه پدر برای خودش خانی بود، از وضع مالی خوبی برخوردار بودیم. من چون چهره زیبایی داشتم به تبع با اینکه سن و سالی نداشتم، اما خواستگارهای زیادی داشتم. تا روزی که همسرم فرهاد به خانه ما برای دیدن پدرم آمد. فرهاد فامیل دور پدرم بود. وقتی به خانه ما آمد، مرا شیفته خود کرد. پسری خوش تیپ و برازنده.

صبح به خانه ما آمد و شب زمانیکه فهمیدم قصد رفتن دارد، کتش را در گوشه‌ای از اتاق در زیر رختخواب‌ها پنهان کردم تا نتواند برود و او مدام در حال گشتن کتش بود. بالاخره مجبور شد شب بماند. البته حدس می‌زدم که فهمیده باشد کار من است.

وقتی رفت ناامید شدم، گفتم شاید دیگر من او را نبینم، بیشتر شخصیت او مرا شیفته خودش کرده بود. پسری کاملا با ادب و با شخصیت و متین. اما بعد از مدتی با کلی نذر و نیاز دوباره به خانه ما آمدند، این بار با مادرش برای خواستگاری. بدون اینکه فکر کنم، جوابم مثبت بود.

فقط 13سال سن داشتم که به عقد فرهاد در آمدم. زمانیکه مرا به شهر آورد و در یک آپارتمان مستاجر بودیم، به قدری بچگانه رفتار می‌کردم که حتی پله‌های آپارتمان را دو به یک می‌پریدم و فرهاد به من می‌گفت: «زشته چرا اینطور پله‌ها را می‌پری؟» (با خنده)

بعد از یک سال خداوند به ما دختری داد و من خیلی پسر دوست داشتم و به هوای پسر مجبور شدم 4تا دختر به دنیا بیاورم(با خنده) و بالاخره خداوند بعد از 10 سال به من پسری داد و خوشبختی مرا کامل کرد.

با بزرگتر شدن بچه هایم، مشکلات زندگی ما هم بزرگ و بزرگ‌تر می شد، اما توکل ما به خدا بود و با همسرم با صبر و تحمل تمام مشکلات را رفع می‌کردیم. همسرم کارش آزاد بود و خداروشکر ما از نظر مالی هیچ مشکلی نداشتیم.
 
همسرم دلیل داشتن چهره‌ای زیبا و جذاب و متاسفانه به خطا هم افتاد. این لغزش و خطای همسرم مرا خیلی ناراحت می کرد و نیمه شب‌ها با اینکه می‌دانستم به دلیل مشغله کاری در محیط کارش ماندگار شده است، اما تاکسی می‌گرفتم و خودم را به آنجا می‌رساندم که ببینم چه کار می‌کند.

با توکل به خدا و سعی و تلاش توانستم او را به خانه و خانواده جذب کنم. من همیشه به آبروی خانوادگی‌ام تعصب داشتم و دارم و از خداوند همیشه می‌خواستم که آبروی خانوادگی ام را حفظ کند، شاید این دعا باعث شد کسی از این موضوع بویی نبرد. قبول دارم که خودم هم مقصر بودم چرا که بچه‌های پشت سر هم مرا خیلی درگیر کرده بود و به شوهرم توجهی نشان نمی‌دادم. 

من عاشقانه همسرم را دوست دارم و او هم همینطور. دیگر ما زبانزد همه خاص و عام شده‌ایم، وقتی که در جشن و یا عروسی شرکت می‌کنیم، همه ما را تحسین می‌کنند. الان با اینکه 50سال است از زندگی مشترکمان می‌گذرد و صاحب نوه و نتیجه شده‌ایم، اما از عشق ما ذره‌ای کم نشده است و هنوز هم برای من آواز می‌خواند.

من راز موفقیتم در زندگی مشترک، باجنبه بودن خودم می دانم زیرا من هم خیلی سعی می‌کردم که همسرم را خوب جلوه بدهم و همیشه سعی می‌کردم کسی در زندگی من دخالت نکند و با گفت‌وگو و مذاکره با همسرم، مشکلمان را حل می‌کردیم. این مسئله باعث می‌شد که همه حس خوبی نسبت به من و همسرم داشتند.

خدارو شکر می‌کنم هنوزم آن ارج و قرب چندین سال پیش را داریم و مردم به همان چشم به ما نگاه می‌کنند، از همان شادابی و طراوت جوانی در ما است و خدا را شکر می کنم که از زندگی ام راضی‌ام.

به جوان‌ها توصیه می‌کنم که مواظب زندگی‌شان باشند و با لغزش و خطا همسرشان خیلی منطقی برخورد کنند تا آنها متوجه خطایشان شوند. زندگی پستی و بلندی‌های بسیار دارد، با کمی صبر و تحمل به خوشبختی مطلق خواهید رسید.

نظر شما