به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، برخی از جوانان با کوچکترین مشکل اولین راهکار را طلاق و جدایی میدانند و هیچ سعی و تلاشی برای حل آن مشکل نمیکنند.
برنا در تلاش است شما را با برخی از افرادی که سالیان سال در کنار همدیگر با تمام سختیها و مشکلات زندگی جنگیدهاند و حال خوشبخت و با سعادت در کنار هم زندگی میکنند آشنا کند...
اینبار با زنی آشنا میشوید که با وجود اینکه 20سال بچه دار نمیشود، اما همسرش عاشقانه او را دوست دارد و خوشبخت است.
طاهره 50ساله در مورد زندگیاش به برنا میگوید: من در یکی از روستاهای گرمسار به دنیا آمدم، روستایی در منطقه محروم که آب آشامیدنی نداشت و برای اینکه آب آشامیدنی داشته باشیم مجبور می شدم، کوزه به دست خود را به چشمهای برسانم. موقع بازی کردن با دوستانم وقتی ماشینی میدیدیم شتابان به طرف آن ماشین میدویدیم. همیشه داشتن ماشین در اولویت آرزوهایم قرار داشت.
تقریبا 16ساله بودم که یکی از بستگان دور پدرم با ماشین به خواستگاری من آمدند و به خاطر ماشین و کلاس خانوادگی خواستگارم به آنها جواب مثبت دادم. البته چند بار از قبل «داریوش» را دیده بودم؛ ولی به دلیل اینکه ما از لحاظ فرهنگی خیلی پایین تر از آنها بودیم، با او رابطه صمیمانهای نداشتم. با خودم مدام فکر میکردم چرا به خواستگاری من آمدند؟
بعد از ازدواج با داریوش، از او پرسیدم چرا با من ازدواج کردی؟ موقعیتهای بهتری هم برای تو وجود داشت، گفت:«من عاشق سادگی تو شدم».
داریوش پسری کاملا منطقی و با ادب بود و با گوشزد کردن خیلی مسائل، مرا از لحاظ شخصیتی و رفتار کامل کرد.
پدرشوهرم یک قطعه زمین بیآب و علف در نزدیکی تهران به نام داریوش کرد و ساختن خانه را به خودمان سپرد. آن منطقه مانند خانه پدریام، محروم بود، نه آب درست و حسابی داشت، نه گاز و نه تلفن.
همسرم شغلش پرستار بود و از قبل در یکی از بیمارستانهای نزدیک تهران کار میکرد و با قرض گرفتن مقداری پول، توانستیم خانهای در آن زمین بسازیم. بعضی از شبها همسرم به دلیل اینکه باید شیفت شب میماند، من در خانه تنها میماندم. گاهی به خاطر ترسی که در وجود بود، تاصبح بیدار میماندم.
بعد از پس دادن قرضمان تصمیم گرفتیم که بچهدار شویم؛ ولی دکترها آب پاکی را روی دست ما ریختند و گفتند« شما هیچ وقت بچهدار نمیشوید»، با این حال ما ناامید نشدیم و 20سال صبر کردیم.
البته جالب است بدانید؛ بچهدار نشدنم حکمتی داشت که مرا به خدا نزدیک کرد، زیرا من تمام وقت خود را صرف جلسات مذهبی و نذر و نیاز میکردم.
باید بگویم ایراد از من بودکه بچه دار نمیشدیم، اما همسرم به خاطر عشق و علاقهای که به من داشت، هیچگاه حرف از بچه دارشدن نزد.
داریوش مرا عاشقانه دوست داشت و با اینکه از طرف خانوادهاش در تنگنا گرفته بود، اما هیچگاه مرا به خاطر بچهدار نشدنم سرزنش نکرد.
خداوند در مال ما برکت انداخت و همان خانه کوچک تبدیل به یک خانه بزرگ و زیبا شد. همه حسرت خانه ما را می خورند؛ اما چه فایده، چراغش همیشه خاموش بود. با اینکه داریوش هیچ وقت ناراحتی خود را بابت بچهدار شدن ابراز نکرد؛ اما سکوتش مرا بیشتر دیوانه میکرد.
بعد از 20سال با همسرم تصمیم گرفتیم که فرزندی را اختیار کنیم. با تمام شرایط سخت شیرخوارگاه، دختری زیبا به نام «هستی» را به فرزندی قبول کردیم. هستی، تمام هستی ما شد. با وجود هستی چراغ خانهمان روشن شد.
با اینکه هستی را خودم به دنیا نیاوردم؛ اما احساس میکردم از وجود خودم است. همسرم به قدری او را دوست دارد که بعضی وقتها، حسودی میکنم.
الان هستی 14ساله شده و هنوز زندگیام بعد از34 سال گرم و صمیمی است.
همیشه از خداوند می خواهم این تجربه شیرین را به همه زوجهای جوان بدهد. اشتباه من این بود که با سرنوشتی که خداوند برایم رقم زده بود، مقاومت کردم و میخواستم آن را تغییر دهم.