سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

با زندگی زوج‌‌های موفق آشنا شوید/۱۲

همسرم را هر ۶ماه یکبار می‌بینم/دوری فاصله دل‌هایمان را به هم نزدیک کرد

۱۳۹۰/۰۸/۰۹ - ۰۹:۲۱:۵۸
کد خبر: ۸۴۶۳۹
اوایل برایم دوری از همسرم خیلی سخت بود؛ اما بعدها دیگر به این موضوع عادت کردم، چون همسرم هرشب با ما تماس می‌گرفت و جویای حالمان می‌شود.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی‌هایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شده‌اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

این بار با زنی آشنا می‌شوید که با اینکه همسرش را هر 6ماه یکبار می بیند، اما احساس خوشبختی می‌کند.

ماهرخ 38ساله در مورد زندگی خود به برنا می‌گوید: در یک خانواده نظامی بزرگ شدم. پدرم بسیار فردی مقرراتی و قانونمند بود. هر کاری باید طبق ساعت و نظم انجام می‌شد. حتی مشورت و یا صحبت کردن. مادرم هم به تبع به مرور زمان خلق و خوی نظامی پیدا کرده بود. با اینکه شبها تا دیروقت بیدار می‌ماندیم؛ اما صبح ها باید راس ساعت7 بیدار می شدیم. یک خواهر و دو برادر دارم. یکی از برادرهایم در تصادف جان خود را از دست داد.

زمانی‌که 17ساله بودم، با پسری به نام «حمید» آشنا شدم، او پسر یکی از همسایه‌هایمان بود و فقط زمانی‌که من به مدرسه می‌رفتم، او را می‌دیدم. حمید بعد از چند ماه به خواستگاری من آمد.به دلیل اینکه او بیکار بود، پدرم با ازدواج من با حمید، کاملا مخالف بود؛ اما به دلیل اصرار من فقط راضی شد که به محضر بیاید و امضاء کند. بعد از آن با من طی کرد که دیگر نقشی به عنوان پدر را ندارد و باید قید او را بزنم.

خلاصه با چه مصیبتی زندگی مشترکمان راشروع کردیم. خانواده حمید به دلیل مشکل مالی، برایم عروسی نگرفتند و پدرم با اینکه وضع مالی خوبی داشت، به دلیل مخالف بودن با ازدواج من با حمید راضی به دادن جهیزیه نشد و من را با دست خالی راهی خانه شوهر کرد.

همسرم هم کار درست درمانی نداشت و تصمیم گرفت به کشور انگلیس برود، زیرا در انگلیس، آشنا و اقوامی داشت که می‌توانستند او را حمایت کنند.

وقتی او تمام برنامه‌هایش را برای رفتن جور کرد، متوجه شدم که باردارم. شاید باورتان نشود، مادرم پنهانی به من پول می‌داد که بیشتر به خودم برسم. به دلیل اینکه یخچال نداشتم، زمستان‌ها وقتی از قصابی گوشت می‌خریدم با کیسه‌ای به پنجره خانه‌مان آویزان می‌کردم تا فاسد نشود.

روزهای سختی را گذراندنم. حتی زمانی‌که دخترم به دنیا آمد، پدرش او را ندید و در خارج از کشور به سر می‌برد. پدرم هم به دلیل بیماری قلبی، جان خود را از دست داد. آن دوران خیلی احساس تنهایی می‌کردم.

حمید ماهیانه پول به حسابم واریز می‌کرد و من اموراتم را با آن پول می‌گذراندم. به مرور زمان این مبلغ بیشتر شد و توانستم با آن وسایل خانه را کامل کنم.

حمید باید 6ماه در ایران می‌ماند و 6ماه خارج از کشور؛ به خاطر همین 6ماه از سال از فروردین تا شهریور را در کنار من و دخترم بود و 6ماه دیگر را در انگلستان.

اوایل برایم دوری از همسرم خیلی سخت بود؛ اما بعدها دیگر به این موضوع عادت کردم، چون همسرم هرشب با ما تماس می‌گرفت و جویای حالمان می‌شود و از نظر مالی هم هیچ مشکلی نداشتیم. تازه با این پول خانواده خودم را هم پوشش می‌دادم.

الان بعد از 21سال، هنوزم همسرم هر 6ماه یکبار به ایران می آید و هیچ مشکلی ندارم و از او راضی هستم. همیشه به این فکر می کنم که همسرم به خاطر من و دخترش این شرایط را تحمل کرد و من به خاطر او.

وقتی همسرم نیست بیشتر قدرش را می‌دانم و وقتی هست ابراز می‌کنم؛ او هم عاشقانه من و دخترش را دوست دارد.

شاید هر کس اگر جای من بود با این موضوع کنار نمی‌آمد و از همسرش جدا می‌شد؛ اما من به این موضوع معتقدم که باید دلها نزدیک هم باشد نه جسم ها.

راز موفقیتم را گذشت و گوش نکردن به حرف مردم می‌دانم. خیلی‌ها قصد داشتند مخصوصا اوایل زندگی مشترکم، از ادامه این زندگی منصرفم کنند، اما من فقط به آینده‌ام فکر می‌کردم.

نظر شما