نگاه زیرچشمی و معناداری داشت و با لبخند مرموزانه اش قلبم را به تپش انداخته بود. من با عجله، کارهای این زن جوان را راه انداختم و او وقتی که می خواست از اتاقم بیرون برود برای تشکر جلو آمد ولی هم چنان به چشمانم خیره شده بود و شمرده شمرده حرف می زد.
در آن لحظه که ای کاش لال می شدم و حرف نمی زدم سر صحبت را با این زن غریبه باز کردم و از او پرسیدم چرا با همسرتان برای انجام کارهای خود به این شرکت مراجعه نکرده اید؟
زن جوان آهی کشید و در پاسخ به این سوالم گفت: مطلقه هستم و از ۲ سال قبل به تنهایی زندگی می کنم. با شنیدن این حرف به او گفتم شماره تلفنم را داشته باشید و هر موقع کاری پیش آمد تماس بگیرید.
او بلافاصله شماره تلفن خودش را روی تکه کاغذی نوشت و به دستم داد و خیلی آرام گفت: منتظر تماستان هستم. مرد جوان اشک هایش را پاک کرد و افزود: من آن روز بعدازظهر مثل همیشه با بی توجهی و رفتار سرد همسرم روبه رو شدم و چون شریک زندگی ام با بهانه گیری های بچه گانه اش اعصابم را خط خطی کرده بود از خانه بیرون زدم تا کمی قدم بزنم.
در حال پیاده روی خودم را لعن و نفرین می کردم که چرا در انتخاب همسر دقت نکرده ام و... افکارم حسابی به هم ریخته بود که تلفن همراهم زنگ خورد. گوشی را جواب دادم و همان خانم جوانی که آن روز صبح در محل کارم با هم آشنا شده بودیم با صدایی دلنشین سلام کرد و چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. به این ترتیب بود که ارتباط عاطفی بین ما برقرار شد و بدون آن که درباره عواقب این کار اشتباه فکر بکنم هر روز به او زنگ می زدم و از حال همدیگر جویا می شدیم.
مدتی گذشت و من با وجود آن که از کرده خود پشیمان شده بودم اما همچنان از طریق پیامک و تماس تلفنی با این زن رابطه داشتم. او دیروز غروب برایم پیامک عاشقانه ای فرستاد و من نیز پاسخ پیامکش را دادم و چون همراه همسرم عازم میهمانی بودیم گوشی تلفن همراهم را خاموش کردم.
اتفاقا آخر شب که به خانه برگشتم یادم رفت گوشی را روشن کنم و امروز صبح در محل کارم به محض آن که گوشی را روشن کردم تلفنم زنگ خورد و فردی که خود را افسر پلیس معرفی می کرد نشانی ام را پرسید و او چند دقیقه بعد در محل حاضر شد و من دستگیر شدم.
هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است اما وقتی تحت بازجویی های پلیسی قرار گرفتم فهمیدم که آن زن جوان شب قبل به قتل رسیده است و من که بر طبق شواهد و ادله موجود آخرین فردی بودم که با او ارتباط تلفنی داشته ام به عنوان مظنون به قتل دستگیر شده ام. در آن شرایط لکنت زبان گرفته بودم و نمی توانستم حرف بزنم فقط دعا میکردم پلیس حقیقت پرونده را هر چه سریع تر کشف کند.
من شانس آوردم چون پلیس با توجه به اظهارات یکی از همسایگان، متهم اصلی پرونده را شناسایی و دستگیر کرد اما اگر او به دام نمی افتاد معلوم نبود چند روز باید آب خنک میخوردم تا واقعیت روشن شود.