سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

با زندگی زوج‌‌های موفق آشنا شوید/۱۷

اختلاف طبقاتی ما وحشتناک بود/ گنج واقعی یعنی همسر، اخلاق و انسانیت

۱۳۹۰/۰۸/۱۹ - ۱۵:۲۱:۳۸
کد خبر: ۸۶۲۹۴
من هیچ توقعی از تو ندارم، فقط از تو انسانیت و مردانگی می‌خوام. خودت متوجه شدی که اگراراده کنی به هر چیزی که بخواهی می‌رسی.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی‌هایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شده‌اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

این بار با مردی آشنا می‌شوید که با شاهزاده رویاهای خود ازدواج کرده و احساس خوشبختی و رضایت می‌کند.

ابراهیم 70 ساله در مورد زندگی‌اش به برنا می‌گوید: دوران کودکی‌ام را بیشتر همراه پدر برای چرای گوسفندان به صحرا می‌رفتم و وقتی به دوران نوجوانی رسیدم خودم تنهایی به چوپانی پرداختم. از صبح با گله‌ای از گوسفندان به صحرا می‌رفتم وهنگام غروب آفتاب، خسته و کوفته به خانه برمی‌گشتم.

هنگام چرای گوسفندان غرق در رویاهای خودم می‌شدم و همیشه از خداوند می‌خواستم گنجی را سر راه من قرار دهد تا از این وضعیت رها شوم.

در مکتب‌خانه چند دفعه به خاطر اینکه وقت نمی کردم درسهایم را خوب بخوانم توسط معلمان، تنبیه شدم و پس از اینکه در حد خواندن و نوشتن یاد گرفتم، از مدرسه فرار کردم و دیگر پا به آنجا نگذاشتم.

18ساله بودم که باید برای سربازی به تهران می‌رفتم. در همان خیابان پادگانم دختری را می دیدم که هر روز به مدرسه می‌رفت. او درخانواده‌ای بسیارپولدارو با کلاس زندگی می‌کرد. همیشه در تصورات خودم ازداوج با او را باید به گور می‌بردم؛چون ما خانواده فقیری بودیم و در یک دهات زندگی می‌کردیم؛ اما آنها در بالای شهر تهران و بهترین خانه زندگی می‌کردند.

بعد از پایان خدمت سربازی‌ام تصمیم گرفتم به خواستگاری آن دختر بروم. مدام فکر می‌کردم که مرا حتی به داخل خانه‌اشان راه ندهند؛ اما با روی باز از من و خانواده‌ام استقبال کردند.

در مراسم خواستگاری فهمیدم که اسم آن دختری که بهش علاقه‌مند شده بودم، «سیما» بود. پدر سیما به من گفت در جلسه بعدی خانواده‌ات را به زحمت ننداز و خودت تنها بیا.

بعد از مراسم خواستگاری خانواده‌ام گفتند «اینها عمرا به تو دختر بدهند. ما کجا آنها کجا»

خلاصه در جلسه دوم پدر سیما به من گفت« من به خاطر اینکه جرات داشتی و به خواستگاری دخترم آمدی از تو خوشم آمده است. اگر می‌خواهی با دخترم ازدواج کنی باید عرضه خودت را نشان دهی»؛ بعد مبلغی پول از روی طاقچه آورد و گفت« اگر تا 2ماه دیگر توانستی این پول را از راه حلال دوبرابر کنی؛ یعنی لیاقت ازدواج با سیما را داری»

هیچ وقت آن روزها از یادم نمی‌رود، شبها به خاطر اینکه پول به مسافرخانه برای خواب ندهم حاضر بودم در خیابان روی کارتن بخوابم. صبح تا شب درسه جا کارگری می‌کردم.

روز موعود رسید و به جای اینکه من پول پدر سیما را دوبرابر کنم، آن را به سه برابر رساندم.پدر سیما به من گفت« من هیچ توقعی از تو ندارم، فقط از تو انسانیت و مردانگی می‌خوام. خودت متوجه شدی که اگراراده کنی به هر چیزی که بخواهی می‌رسی»

پدر سیما به من گفت وقتی تو را دیدم یاد خودم افتادم؛ من هم مانند تو در یک خانواده‌ای کاملا فقیر و روستایی بزرگ شده بودم؛ اما با کار و تلاش خود را به اینجا رساندم. به خاطر همین ظاهر آدم‌ها برایم مهم نیست.»

بعد از ازدواج با سیما، پدرش مرا به کارخانه خود برد و در آنجا مشغول به کار شدم. به قدری پیشرفت کرده بودم که کارخانه را خودم یک تنه می‌چرخاندم. بعد از مدتی من هم یک کارخانه جداگانه برای خودم ساختم.

من از لحاظ مالی بسیار پیشرفت کرده بودم؛ اما هنوز در شخصیت و رفتارم کمی ضعف داشتم که آن را به سیما سپردم. او مانند ماموری هر لحظه مرا در نظر داشت و تمام مسایل را به من گوشزد می‌کرد.من هم به خاطر درک کردن سیما و خانواده اش سعی کردم خودم را با آنها وفق دهم.

سیما می‌توانست با بهتر از من هم ازدواج کند؛ اما با صبر و حوصله به من فرصت داد تا تغییر کنم. اختلاف فرهنگی و طبقاتی بین من و سیما بسیار بود؛ اما با سعی و تلاش این اختلاف را کم کردم.

من خوشبختی‌ام را مدیون همسرم سیما و پدرش هستم. سیما و پدرش و یا حتی خانواده او هیچگاه مرا مورد سرزنش و یا حقارت قرار ندادند. پدر سیما مانند یک پدر واقعی مرا زیر بال و پرش قرار داد و از من حمایت کرد.

اگر سیما و پدرش به من ارزش و بها نمی‌دادند، خودم را مانند مجردی بی‌ارزش و بی مصرف می‌دانستم و هیچ‌گاه پیشرفت نمی‌کردم.

همیشه خداوند را شاکرم به خاطر اینکه به من کمک کرد تا به آن گنجی که در رویاهایم بود، برسم. من حتی در خواب هم چنین زندگی خوشبختی را نمی‌دیدم.

الان 48سال از زندگی مشترکم می‌گذرد و من صاحب یک دختر و یک پسر هستم. دخترم دندانپزشک و پسرم مهندس صنعت است که در کارخانه خودم مشغول به کار است.

به جوانها توصیه می‌کنم همیشه به این جمله خوب بیاندیشند که« خواستن توانستن است» با سعی و تلاش می‌توانند به خوشبختی مطلق دست پیدا کنند. هیچ وقت ره صدساله را یک شبه نمی‌توان رفت.

نظر شما