به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگیهایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شدهاند کم و بیش چیزهایی میدانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟
در تلاشیم در سلسله گزارشهایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکلگیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوانترها...
این بار با مردی آشنا میشوید که با سعی و تلاش به مدارک بالای دانشگاهی دست یافته و شغل خوبی داشته و با دختر مورد علاقه اش ازدواج میکند.
فرهاد 60ساله در مورد زندگیاش به برنا میگوید: در یکی از همین خانههای قدیمی تهران به دنیا آمدم. پدرم را از همان کودکی از دست دادم و مادرم برای من و خواهرم و برادرانم، هم مادر بود و هم پدر. سه برادر داشتم و یک خواهر و من هم فرزند کوچکتر بودم. برادرانم کار میکردند و خرج ما را در میآورند و برای من فرصتی شد تا به تحصیل بپردازم.
بعد از گرفتن دیپلم به سربازی رفتم و بعد اتمام مدت خدمتم در همان ارتش مشغول به کار شدم. ابتدا یک آزمون از من گرفتند و چون رتبه خوبی کسب کردم، به من بورسیه دادند و برای آموزش به کشور کانادا رفتم. آنجا 6ماه آموزش دیدم و زبان انگلیسی را از بر کردم.
وقتی به ایران آمدم یکی از دخترهای فامیل دور به نام« ماهرخ» را در یک مراسم جشن عروسی دیدم. شاید آن زمان همه دخترها آرزوی ازدواج با من را داشتند؛ زیرا هم کار خوبی داشتم و هم تحصیلات لیسانس و هم به قول خودشان به خارج رفته بودم؛ اما ماهرخ هیچ توجهی به من نشان نمیداد.
وقتی با خانوادهام به خواستگاری او رفتیم، جوابش منفی بود و گفت: «من قصد ازدواج ندارم». ماهرخ تک دختر بود و نظرش برای خانوادهاش بسیار مهم بود.
با خودم فکر کردم که چه کاری انجام بدهم تا مهر من در دلش رود، دفعه دوم که به خواستگاری رفتم، نامهای را از قبل آماده کرده بودم و تمام احساساتم را در آن نامه بیان کردم و موقع خداحافظی آن را به دست ماهرخ دادم.
از طریق مادرم جویا شدم که نظر ماهرخ عوض شده و جوابش مثبت است. از خوشحالی اینکه ماهرخ به من جواب مثبت داده، با دوستانم جشن گرفتم.
من و ماهرخ بعد از ازدواج و گرفتن یک جشن پرشکوه عروسی، در خانهای که از طرف اداره به ما داده بودند، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. حقوق خوبی داشتم و با پسانداز توانستم، قطعهای زمین در تهران بخرم و بعدها به تدریج آن را ساختم.
تنها مشکلی که داشتیم، رفتار خواهرم با ماهرخ بود. خواهرم از همان ابتدا وقتی فهمید که ماهرخ با ازدواج با من مخالف است، از او منتفر شد و بعد از موافقت ماهرخ و جواب مثبتش همچنان حس رقابت و دشمنی با ماهرخ را داشت.
من هم به خاطر اینکه او تنها خواهرم بود از طرفی ماهرخ برایم با ارزش بود؛ همیشه سکوت میکردم؛ زیرا اگر حق را به همسرم میدادم، خواهرم ناراحت می شد و اگر حق را به خواهرم می دادم، با همسرم که تمام زندگی من بود، به مشکل برمیخوردم. خواهرم با دخالتهای بیجا در زندگی من کمی تفرقه انداخت، اما نتوانست خوشبختی ما را بگیرد.
ماهرخ زنی زیبا و با احساس بود؛ وقتی از سرکار به خانه میآمدم و ماهرخ را میدیدم، تمام خستگی از تنم خارج میشد و وجودش برایم بسیار آرامبخش بود. طی چند سال صاحب 3دختر و یک پسر شدم. همسرم با احساسات خود، فرزندان با محبت و با تربیتی را پرورش داد.
2سال از زندگی مشترکم گذشته بود که مادرم به دلیل اینکه همه فرزندان ازدواج کرده بودند، احساس تنهایی میکرد و به اصرار ماهرخ تصمیم گرفتیم که مادرم با ما زندگی کند و بعد از 5-6سال به علت بیماری فوت کرد. طی این چند سال ماهرخ با مادر من مانند مادر خودش برخورد میکرد.
همسرم هیچگاه به من بی احترامی نکرد و احترام متقابل ما زبانزد خاص و عام بود. خدارا شکر میکنم که انتخابم درست بود و نتیجه خوبی داشت، من نهایت خوشبختی را در زندگیام دیدم.
الان با گذشت 35سال از زندگی مشترکم، هنوز هم عشق زمان خواستگاری در وجودم هست، با حقوق بازنشتگی با همسرم به مسافرت و سفرهای زیارتی میروم و احساس خوشبختی و سربلندی میکنم. فرزندانم همه خوشبخت و راضی هستند.