سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

روایت‌هایی از جنگ/

مسعود به جنازه های ما نیاز داشت،هر زنی که اعتراض می کرد˝پتیاره˝می شد

۱۳۹۰/۰۸/۲۲ - ۱۵:۱۸:۰۸
کد خبر: ۸۶۷۴۲
متخصص را به کار می‌گماشتند، دکتر را وا می‌داشتند چاله بکند و گونی پر کند، مهندس را به آشپزی، تا به شعارهای رهبری سازمان ایمان بیاورند؛ تا از اخلاق بورژوازی پاک شوند.
به گزارش برنا،فریب خوردگان فرقه مجاهدین بعث که به امید فتح سی و سه ساعته تهران،پای در این جهنم گذارده و سرمستانه سرود پیروزی سر می دادند،در تنگه چهارزبر با چنان سدی از نیروهای جبهه اسلام مواجه شدند که راهی جز پذیرش شکست را در مقابل خود نمی‌دیدند.نادره افشاری، از بازماندگان عملیات فروغ جاویدان، در خاطرات خود پیرامون آن عملیات نوشته است: اصغر ترسیده بود، خیال نمی‌کرد جنگ جدی باشید. ناراحت بود که چرا آمده بود عراق: «جنگ، کار ما نیست» بعد یاد زنش افتاد، و یاد خانه و تاکسی‌اش و دلش برای اروپا تنگ شد، بعد شروع کرد به گریه کردن.

رضا، مدت‌ها بود که بریده بود. حسن خیال می‌کرد اگر برود عملیات و اگر اتفاقی بیفتد -که نیفتاد- وزیر و وکیل خواهد شد و حالا این جا، به جای پست و عنوان، قبر بود که از آسمان می‌بارید. قبر هم نبود جنازه ها روی هم تلنبار شده بودند. همه ترسیده بودند شعارهای رهبری دود شده بود و رفته بود هوا. با شعار و هیاهو نمی شد جنگید. فن جنگیدن لازم بود در آن بیابان هر چه بود تخصصی در کار نبود.

متخصص را به کار می‌گماشتند، دکتر را وا می‌داشتند چاله بکند و گونی پر کند، مهندس را به آشپزی، تا به شعارهای رهبری سازمان ایمان بیاورند؛ تا از اخلاق بورژوازی پاک شوند.

چند دخترک خوش باور، که پست‌های کمدی رهبری را باور کرده بودند سیلوهای گندم را خالی کردند تا بین مردم تقسیم شان کنند. بعد مردم در رفتند بعد ما کشته شدیم.

اصغر گفت:«خواهر؛ همه رو کشتند هیچ کس نمی‌دونه چند نفر کشته شدند» هیچ آماری نداشتیم. در پادگان اشرف، خوابگاه‌هایی بود که دیگر درشان باز نشد، قسمت‌‎هایی بود که هیچ کس دوباره آن جا نرفت و ...

صابر گفت: «پدرها و مادرها دسته دسته در چهار زِبَر کشته می‌شدند و ما – حین جنگ – در پادگان اشرف برای بچه‌هایشان جشن می‌گرفتیم و تئاتر اجرا می‌کردیم و به بچه‌ها کادو می‌دادیم.»

بچه‌ها ترسیده بودند این همه محبت ندیده بودند. بوی بدی به دماغ شان می‌خورد. دل‌شان شور می‌زد. غذا نمی‌خوردند، نمی‌رقصیدند. خوشحال نمی‌شدند نگران بودند، سراغ مادرشان را می‌گرفتند سراغ پدرشان را و سراغ خواهر و برادر بزرگ‌تری را که از مدرسه برده شده بودند عملیات.

مادرها یکی یکی کشته می‌شدند همه توی سرشان می‌زدند همه دور خودشان می‌چرخیدند ..جنازه های ما، در میدان‌ها ماندند. زخمی‌های ما، در میدان ماندند و ما ماندیم و یک نسل خیانت شده...

مسعود به جنازه‌های ما نیاز داشت ما تاریخ مصرف‌مان گذشته بود ما یک بار مصرف بودیم، برای این که رهبری، بالای سِنِ تالار اجتماعات «پادگان اشرف» تشویق شود، باید کشته می‌شدیم و کشته می‌شدیم. هر مردی که زنده مانده بود «مزدور» می‌شد هر زنی که اعتراض می کرد «پتیاره» می شد. ما زن ها و مردهای بی بهایی بودیم جان مردم بی ارزش بود با تفنگ ساچمه‌ای باید انقلاب می‌کردیم با وفاداری باید تاب می‌آوردیم و سال‌های سال تاب آوردیم.


*برگرفته از مجله پلاک هشت
نظر شما