به گزارش خبرنگار سرویس قاب نقره برنا، درباره امانت و امانتداری در اسلام احادیث و روایات بسیاری آمده است که بر اهمیت آن اشاره میکند. همچنین یکی از صفات ارزنده و نیکوی پیامبر اعظم(ص) امانتداری بوده است تا آنجا که ایشان را در زمان جوانی با نام محمد امین میشناختند. آنچه در میخوانید حکایت مردی است که در زمان حکومت عضدالدوله دیلمى خیانت در امانت میکند و امیر دستور میدهد تا او را با همان امانت دار بزنند . سید على اكبر صداقت آن را در کتاب " یكصد موضوع 500 داستان" آن را نقل کرده است:
در زمان عضدالدوله دیلمی مرد ناشناسى وارد بغداد شد و گردنبندى را كه هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولى مشتى پیدا نشد. چون خیال مسافرت مكه را داشت، در پى یافتن مردى امینى گشت تا گردن بند را به وى بسپارد.
مردم عطارى را معرفى كردند كه به پرهیزكارى معروف بود. گردنبند را به رسم امانت نزد وى گذاشت به مكه مسافرت كرد.
در مراجعت مقدارى هدیه براى او هم آورد. چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم كرد، عطار خود را به ناشناسى زد و گفت: من ترا نمىشناسم و امانتى نزد من نگذاشتى، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دكان عطار پرهیزكار بیرون كردند.
چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزى نشنید. كس به او گفت: حكایت خود را با این عطار، براى امیر عضدالدوله دیلمى بنویس حتما كارى برایت مىكند نامهاى براى امیر نوشت و عضدالدوله جواب او را داد و متذكر شد كه سه روز متوالى بر در دكان عطار بنشین، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام مىدهم تو فقط جواب سلام مرا بده.
روز بعد مطالبه گردنبند را از او بنما و نتیجه را به من خبر بده.
روز چهارم امیر با تشریفات مخصوص از در دكان عبور كرد و همین كه چشمش به مرد غریب افتاد، سلام كرد و او را بسیار احترام نمود. مرد جواب امیر را داد و امیر از او گلایه كرد كه به بغداد مىآیى و از ما خبرى نمىگیرى و خواستهات را به ما نمىگویى، مرد غریب پوزش خواست كه تاكنون موفق نشدم عرض ارادت نمایم.
در تمام مدت عطار و مردم در شگفت بودند كه این ناشناس كیست؛ و عطار مرگ را به چشم مىدید.
همین كه امیر رفت، عطار رو به آن ناشناس كرد و پرسید: برادر آن گلوبند را چه وقت به من دادى، آیا نشانهاى داشت؟ دو مرتبه بگو شاید یادم بیاید. مرد نشانههاى امانت را گفت: عطار جستجوى مختصرى كرد و گلوبند را یافت و به او تسلیم كرد؛ گفت: خدا مىداند من فراموش كرده بودم.
مرد نزد امیر رفت و جریان را برایش نقل كرد. امیر گردنبند را از او گرفت و به گردن مرد عطار آویخت و او را به دار كشید. دستور داد: در میان شهر صدا بزنند، این است كیفر كسى كه امانتى بگیرد و بعد انكار كند. پس از این كار عبرت آور، گردن بند را به او رد كرد و او را به شهرش فرستاد.