صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

علمی و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

معرفی کتاب؛

«پدران و پسران» رمانی درباره جدال و کشمکش نسل امروز و فردا

۱۴۰۰/۰۴/۰۳ - ۰۵:۰۰:۰۰
کد خبر: ۱۱۹۷۱۰۹
«پدران و پسران» رمانی است از ایوان تورگنیف که در سال ۱۸۶۲ نوشته شده و در فهرست ۱۰۰۱ کتاب خواندنی قبل از مرگ قرار گرفته‌ است.

به گزارش برنا، کتاب «پدران و پسران» از بهترین نوشته های ادبی ایوان تورگنیف محسوب میشود که به بیشتر زبان های دنیا ترجمه شده است. تورگنیف در این کتاب تحولات اجتماعی و آداب و روسوم طبقات مختلف روسیه را به تصویر میکشد. ستیزه و کشمکش میان پدران و پسران تا نسل امروز و فردا جدال و سو تفاهم میان زنان و مردان مردم شاعر منش و حقیقت بین و کارفرمایان و کارگران،که از مسائل حیاتی هر دوره ای است،در این کتاب وصف شده و اهمیت و تازگی کتاب را در قرون متمادی محفوظ داشته است.

آرکادی به تازگی از دانشگاه پترزبورگ فارغ التحصیل شده است و به همراه یکی از دوستانش "بازازوف" به املاک ییلاقی پدرش در استانی دور افتاده در روسیه بازگشته است. پدر او، نیکولای، با خوشحالی دو مرد جوان را در املاک خود می پذیرد، اما برادر نیکولای، پاول، به زودی از فلسفه عجیب و غریب و نوپایی به نام "نیهیلیسم" که مردان جوان به ویژه بازاروف از آن طرفداری می کنند ناراحت می شود. نیکولای، در ابتدا با خوشحالی از بازگشت پسرش به خانه استقبال می کند، اما آرام آرام اضطراب وجود او را فرا می گیرد، زیرا متوجه می شود که نظرات آرکادی بسیار تحت تأثیر بازاروف است. از نظر او این عقاید رادیکال است و باعث می شود عقاید خودش را کنار بگذارد. نیکولای همیشه با انجام کارهایی از قبیل بازدید از پسرش در مدرسه سعی کرده تا حد ممکن امروزی بماند تا این دو نفر بتوانند به همان اندازه که قبلا بوده، نزدیک باشند اما این از نظر نیکولای شکست خورده است...

پدران و پسران رمانی است از ایوان تورگنیف که در سال ۱۸۶۲ نوشته شده و در فهرست ۱۰۰۱ کتاب خواندنی قبل از مرگ قرار گرفته است.

بخش‌هایی از کتاب:

 هنگامی که بازارف پس از قول های پی درپی که راجع به مراجعت خود تا یک ماه دیگر داد، از آغوش کسانی که وی را به زحمت رها می کردند آزاد شد و در کالسکه نشست، هنگامی که اسب ها به راه افتادند و زنگوله ها به صدا درآمد و چرخ های کالسکه به گردش افتاد، هنگامی که بدرقه کردن مسافرین با چشم دیگر معنی نداشت و گرد خاک راه خوابید، تیموفئیچ لرزان و قوز کنان به خانه رفت، هنگامی که والدین پیر در خانه ای که گویی ناگهان فرتوت و فشرده شده بود تنها ماندند، واسیلی ایوانویچ که تا چند لحظه پیش مردانه در جلوی خانه ایستاده بود و دستمال خود راتکان می داد، در صندلی فرو رفت و سر خود را به زیر انداخت و زمزمه کنان گفت: مارا ترک کرد، بلی ترک کرد، حوصله اش با ما سر رفت. اکنون مانند انگشت یکه و تنها مانده ام. در ضمن تکرار این سخنان پیرمرد انگشت ابهام خود را از سایر انگشتان جدا کرده به آن اشاره می نمود. در این موقع آرینا ولاسونا نزدیک او شد و سر سفید خود را به سر سفید او تکیه داد و گفت: چه می شود کرد واسیا؟ پسر تکه جداشده ایست، او مثل عقاب است، بخواهد می آید و بخواهد می رود. اما من و تو مانند کنده های درختانیم که در کنار هم نشسته ایم و از جا حرکت نمی کنیم. فقط من همیشه و پیوسته با تو خواهم بود، چنان که تو هم پیوسته با من خواهی بود. واسیلی ایوانویچ دست ها را از صورت خود برداشت و زن و دوست خود را چنان در آغوش کشید که در جوانی هم آن چنان در آغوشش نگرفته بود. آرینا بر دل مصیبت زده او مرهمی نهاده بود.

نظر شما