سایر زبان ها

صفحه نخست

فیلم

عکس

ورزشی

اجتماعی

باشگاه جوانی

سیاسی

فرهنگ و هنر

اقتصادی

هوش مصنوعی، علم و فناوری

بین الملل

استان ها

رسانه ها

بازار

صفحات داخلی

شکستگیِ بزرگ؛ روایتِ یک استخوان، یک نسل، یک توهم!

۱۴۰۵/۰۵/۰۶ - ۰۷:۵۷:۳۱
کد خبر: ۲۳۷۱۰۰۲
صدای خرد شدن استخوان، در هیاهوی جمعیت گم شد؛ اما صدای خرد شدنِ یک «توهمِ چنددهه‌ای»، در سکوتِ مبهوتِ نسلِ پیشین پیچید.

آن روز در ایران‌مال، تنها پای یک یوتیوبر نمی‌شکست؛ آن روز، دیوارِ شیشه‌ای و غبارآلودِ تلویزیون بود که زیر چکمه‌های بی‌تابِ نوجوانانی فرو می‌ریخت که سال‌ها بود نامشان در هیچ روزنامه‌ای چاپ نشده بود. ما ایستاده بودیم و با چشمانی حیرت‌زده، غروبِ خدایانِ قدیمیِ آنتن را تماشا می‌کردیم؛ خدایانی که ناگهان دریافتند تاج و تختشان، نه با شورش، بلکه با بی‌توجهیِ محضِ نسلی تسخیر شده است که جهان را در جیبش حمل می‌کند.


طوفانِ بی‌نام‌ونشان‌ها در حراجیِ توهم 


رویدادی که قرار بود در حصارِ امنِ یک ایونتِ محدود برگزار شود، ناگهان به میدانِ جنگِ یک سیلابِ انسانی بدل گشت. ده‌ها هزار نوجوان، با چشمانی برق‌زده و قلب‌هایی که برای دیدنِ «نیما» می‌تپید، کنترلِ فضا را از دستِ برگزارکنندگان ربودند و در نهایت، خودِ قهرمانِ این طوفان نیز در امواجِ خروشانِ هوادارانش زخمی شد. اما زخمِ پایِ نیما، تنها بهانه‌ای بود برای آشکار شدنِ یک پرسشِ بنیادین؛ چگونه ممکن است ده‌ها هزار نوجوان برای دیدنِ فردی جان‌فشانی کنند که بخشِ عظیمی از نسلِ دهه‌ی شصت و هفتاد، حتی نامش را نیز نشنیده‌اند؟ پاسخ این معما، نه در کالبدِ نیما، که در زلزله‌ی عمیقِ نظامِ رسانه‌ایِ ما نهفته است. ما دیگر در یک «جهانِ مشترک» نفس نمی‌کشیم.


جهان‌های موازی در جیب‌های ما؛ پایانِ «حافظه‌ی مشترک» 


نسل‌های پیشین، فرزندانِ «آتشِ اردوگاه» بودند؛ رسانه‌هایی فراگیر که همه را دورِ یک تجربه‌ی مشترک جمع می‌کرد. همه یک مسابقه را می‌دیدند، با یک مجری می‌خندیدند و مجموعه‌ای یکسان از بت‌های فرهنگی را به رسمیت می‌شناختند. رسانه، حافظه‌ی مشترکِ جامعه بود. اما نسلِ امروز، فرزندِ خوانده‌ی «الگوریتم‌ها» است. هر نوجوان، رسانه‌ی اختصاصی و جهانِ منحصر‌به‌فردِ خود را در جیبش حمل می‌کند. الگوریتم‌های یوتیوب و تیک‌تاک، برای هر فرد کهکشانِ جداگانه‌ای می‌سازند؛ کهکشانی که شاید هیچ نقطه‌ی اشتراکی با کهکشانِ والدینش نداشته باشد. در این اتمسفرِ عجیب، دو نفر می‌توانند زیرِ یک سقف زندگی کنند، اما در دو بُعدِ کاملاً متفاوت از هستی رسانه‌ای تنفس کنند. پدر، نامِ یک یوتیوبر را هرگز نشنیده است، و فرزند، او را مهم‌ترین ستونِ خیمه‌گاهِ زندگیِ روزمره‌ی خود می‌داند. این دیگر صرفاً یک «شکاف نسلی» نیست؛ این «گسلی وجودی» در نظامِ مرجعیت است. نسلِ پیشین، اعتبارش را از نهاد‌های رسمی و قابِ تلویزیون می‌گرفت، اما نسلِ جدید، مرجعیت را از دلِ کد‌های الگوریتمی استخراج می‌کند. الگوریتم، خدایِ جدیدِ دیده‌شدن و فراموشی است.


معدن‌کاری در رگ‌های «توجه»؛ وقتی عشق، الگوریتم می‌شود

 
در علومِ ارتباطات، سال‌هاست که از «اقتصادِ توجه» سخن می‌گویند، اما شاید هنوز عمقِ این حقیقت را درک نکرده باشیم. در این بازارِ بی‌رحم، ارزشمندترین سرمایه دیگر نه نفت است، نه طلا، و نه حتی اطلاعات؛ کمیاب‌ترین و گران‌بهاترین منبعِ هستی، «توجهِ انسان» است. یوتیوبر‌ها و اینفلوئنسرها، در میدانِ جنگی می‌جنگند که هدفش تصاحبِ دقیقه‌های زندگیِ مخاطب است. هر دقیقه‌ای که نوجوانی صرفِ تماشایِ محتوایِ یک تولیدکننده می‌کند، تکه‌ای از سرمایه‌ی توجهِ خود را به او واگذار کرده است. از این منظر، تقلیلِ محبوبیتِ نیما به گزاره‌ی سطحیِ «نوجوان‌ها طرفدارِ افرادِ توخالی شده‌اند»، تنها مکانیزمی دفاعی برای پنهان کردنِ ناتوانیِ ما در درکِ این پدیده است. مسئله، عمق یا سطحِ محتوا نیست؛ مسئله، پیروزیِ مطلق در اقتصادِ توجه است. نوجوانِ امروز، ساعت‌ها با او می‌خندد، با او می‌نالد و به تدریج احساس می‌کند او را می‌شناسد. روان‌شناسان به این پدیده‌ی شگفت‌انگیز «رابطه‌ی شبه‌اجتماعی» می‌گویند؛ پیوندی یک‌طرفه که از نظرِ احساسی، برای مخاطب کاملاً واقعی و خونین است. به همین دلیل، دیدارِ حضوری با آن چهره، چیزی فراتر از ملاقات با یک تولیدکننده‌ی محتواست؛ گویی قرار است دوستی قدیمی، که سال‌ها از پشتِ شیشه‌ی گوشی با او دردِ دل کرده‌اند، را در آغوش بگیرند.


غبارِ غرور بر چشمانِ «پدرخوانده‌ها» 


شاید بزرگ‌ترین تراژدیِ نسلِ ما این باشد که هنوز با قطب‌نمایِ رسانه‌ایِ بیست سال پیش، در طوفانِ امروز مسیریابی می‌کنیم. ما هنوز تصور می‌کنیم شهرت باید از فیلترِ تاییدِ تلویزیون و روزنامه‌ها عبور کند تا «واقعی» باشد، در حالی که نسلِ جدید، سال‌هاست از آن دروازه‌های زنگ‌زده عبور کرده است. مرکزِ ثقلِ تولیدِ شهرت و مرجعیت، از رسانه‌های فراگیر به سمتِ پلتفرم‌های الگوریتمی کوچ کرده است؛ پلتفرم‌هایی که نه بر اساسِ ملاحظاتِ نهاد‌های رسمی، که بر اساسِ ضربانِ قلبِ مخاطب عمل می‌کنند.
استخوانِ نیما جوش خواهد خورد؛ زخمِ پایِ یک یوتیوبر با گچ و استراحت درمان می‌شود، اما زخمِ بی‌اعتباریِ رسانه‌های سنتی، مرهمی در تاریخ ندارد. آنچه در ایران‌مال رخ داد، یک ازدحامِ ساده یا یک حاشیه‌ی اینترنتی نبود؛ زلزله‌ای بود بر گسلِ فراموش‌شده‌ی «تغییرِ نقشه‌ی قدرت». نوجوانانِ ما، قهرمانانِ خود را از دلِ الگوریتم‌ها زاییده‌اند و ما هنوز در جست‌وجوی آنها در ویترینِ خاک‌گرفته‌ی روزنامه‌ها و قابِ سردِ تلویزیونیم. بیایید به جای تمسخرِ این سیلاب، شنا کردن در آن را بیاموزیم؛ پیش از آنکه دیر شود و در جزیره‌ی تنهاییِ «پدرخوانده‌های» فراموش‌شده، تنها بمانیم.

یادداشتی از حسین زوارزاده
کارشناس ارتباطات و رسانه

نظر شما