بعثت

بعثت

عبدالمجید فرایی
۱۳۹۲/۰۳/۱۸ - ۰۴:۳۱:۱۷

کاش ای تصویرگر، غارحرا را می کشیدی
گاه بعثت، جلوه‌یی نور هدا را می کشید
احمد محمود را، در لحظه های عشق و عرفان
کاشکی، زیبائی ذکر و دعا را می کشیدی
شعله ای افتاده هی سوزاند، جان جان عالم
در همان حالت، حبیب کبریا را می کشیدی
لحظه لرزیدن اندام گل، چون بید آنجا
گوشه ای از حال تسلیم و رضا را می کشیدی
آن زمان که جبرئیل، گفتا بخوان، امّی چه خواند
کاش، لبخند دلارای خدا را می کشیدی
آن زمان که گفت: با شرم و حیا خواندن ندانم
با همه توش و توان، شرم و حیا را می کشیدی
واژه واژه، اقراً باسم ربک، می فرمود مولا
با همان لحن و ظرافت، واژه ها را می کشیدی
در زمانی که بشارت داده شد، هستی پیمبر
از زبان پاک او، حمد و ثنا را می کشیدی
کاش، ای تصویرگر، در لحظه های ناب بعثت
شادی افلاکیان و انبیا را، می کشیدی
از ضمیرم می زند فریاد، آوائی غزلخوان
نقش روی جانفزای آشنا را می کشیدی
ذره ای ناچیزم اما، دل شده دیوانه او
در دل تنگم، تو نقش مصطفا را می کشیدی
رشته ای برگردنم، افکنده مولا از محبت
خوش به حالم، هر طرف رفتی، گدا را می کشیدی
کاشکی، در سایه چتر رسول الله خاتم
این حقیر دردمند و بینوا را می کشیدی
شکر نعمت ای (فرائی)، گر ز دلت تو برآید
با زبان شعر از آن سو، عطا را می کشیدی