پدیده بی رحم پناهندگی

خاک غریب

|
۱۳۹۲/۱۱/۱۱
|
۱۴:۳۹:۴۲
| کد خبر: ۱۶۱۵۰۲
خاک غریب
هایم همان کمپ هایی است که آدمهای از اینجا مانده و از آنجا رانده را درونش زندانی می کنند تا برای اقامتشان تصمیم گیری کنند

خبرگزاری برنا-از ساعت 8 شب روبروی مونیتور، آن لاین نشسته ام تا برسد قرارمان ساعت 8 بود و حالا نیم ساعتی گذشته. می خواهم بی خیال ماجرا بشوم که صدای زنگ ندا می دهد که بالاخره به خانه رسیده. خیلی خوشحال و خندان سلام و علیک می کنیم. بر عکس تمام روزهایی که قرار می گذاشتیم و حرف می زدیم این بار تصویرش واضح تر از همیشه است و هر چند دقیقه یک بار هم ارتباطمان قطع نمی شود. حالا 2 سالی می شود که در یک شرکت ایرانی- آلمانی مشغول به کار است و 10 سال است که از ایران مهاجرت کرده. یعنی به بیان رک و راست تر حالا 10 سال است که به آلمان پناهنده شده. می دانستم که دوست ندارد خاطرات "هایم" نشینی اش را برای هیچ کسی تعریف کند.(هایم همان کمپ هایی است که آدمهای از اینجا مانده و از آنجا رانده را درونش زندانی می کنند تا برای اقامتشان تصمیم گیری کنند.) قول گرفته که من هیچ سوالی نکنم و او خودش حرف بزند. من با چشمان گرد شده به تصویرش نگاه می کنم و او موهای مواجش را پشت سرش جمع می کند و با لبخند شیرینی می گوید:«خوب! فکر کنم بد نباشه شروع کنیم...
تو که شرایط خانواده  من رو به خوبی می دونستی... بعد از اتفاقاتی که برای اون ها افتاده بود، و عدم پذیرش من در هیچ شغلی و خیلی مسائل پیچیده دیگه، تصمیم گرفتم دیگه ایران نباشم. با وجود کار خوب و حقوقی که داشتم می خواستم جایی زندگی کنم که من رو دوست داشته باشند. با وجودی که پتمامی شئونات زندگی ایرانی رو رعایت می کردم اما همیشه از هر اقلیتی بیشتر در اقلیت بودم...»
اینجای حرف که می رسد، انگار داغ تمام سال ها تازه می شود، داغ تشییع جنازه  مادرش که بدون او برگزار شد و داغ همه سال هایی که مهر آدم دیگر بودن را با خودش حمل می کرد. فنجان چای را توی تصویر کوچم مونیتور می بینم که توی دستش می چرخد. جرعه ای می نوشد وادامه می دهد:«من از یونان رفتم. شاید این رو بارها شنیده باشی که ایرانی هایی که از یونان به عنوان کشور ترانزیت استفاده می کنند، از ترس اینکه مبادا به ایران تحویل داده بشن، خودشون رو افغانی معرفی می کنند. خوب منم همین کار رو کردم! تمام اون مدت یه افغانی جنگ زده بودم با کلی خاطراتی که برای خودم ساخته بودم تا در صورت نیاز تحویل بازجوها بدم. اما خوشبختانه کار من به اون جا نکشید و بعد از یک هفته اقامت در یونان تونستم وارد خاک آلمان بشم. اما اونجا تازه سختی ماجرا برای من شروع شد.در فرودگاه پلیس متوجه جعلی بودن اوراق هویتم شد و من رو تحویل زندان دادن.2 ماه تمام توی زندان با آدم هایی طرف بودم که هیچ ربطی به هم نداشتیم. کی باورش می شد که من فوق لیسانس مدیریت دارم و حالا همدم یک عده زن چاقوکش و مواد فروش شدم؟ اما چاره ای نبود. راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم و دیگه هم راه برگشتی برای خودم متصور نبودم. باید می موندم و تا آخرش می رفتم...»
جرات نمی کنم بپرسم چرا باید تا آخرش می رفت، قرارمان همین بود. قرار بود من سکوت کنم و او حرف بزند...
«بعد از دو ماه وارد کمپ پناهندگی شهر بایرن شدم. اینجا همون کمپیه که بیشترین آمار خودکشی پناه جویان رو داره. یک کمپ بسیار کوچک و شبیه به زندان. همه چیز در این کمپ ها اشتراکیه.از حمام و دستشویی بگیر تا لباسشویی و آشپزخانه. کمپ مجردها و متاهلین توسط پارچین از هم جدا شده. من توی کمپ مجردها با 5 تا پناهجوی دیگه از پاکستان، بوسنی، مجارستان، ارمنستان و هند هم اتاق بودم. می دونی تو از روزی که وارد آلمان می شی حق انتخاب محل سکونتت رو نداری. و بر طبق یک قانون به اسم رزیدنس فلیشت حق خروج از محدوده ی جغرافیایی رو که برات تایین کردند هم نداری.وقتی اولین بسته غذایی در کمپ بهت تحویل داده می شه، در واقع تو وارد مرحله جدیدی از زندگیت به اسم هایم نشینی شدی.تو وقتی وارد هایم می شی تهیه خیلی از چیزها با خودته.یعنی سوسیال و دولت چیز زیادی در اختیارت قرار نمی ده. چیزهایی مثل آبگرمکن، کمد، کابینت رو باید خودت تهیه کنی. البته اون ها رو با کوپن هایی که سوسیال در اختیارت قرار می ده تهیه می کنی.یک مقرری خیلی کمی هم ماهیانه دولت در اختیارت قرار می ده.اما خبری از کلاس زبان و رفت و آمد با آلمانی ها نیست. تو یه خارجی کثیفی که به خاطر یه زندگی بهتر مجبوری هرجور توهینی رو تحمل کنی.»
اینجای صحبتش که می رسد، دیگر صدایش را نمی شنوم، مثل تمام این مدت باز پارازیت پشت پارازیت ارتباطمان را قطع می کند. بی خیال ماجرا دستگاه را خاموش می کنم که تلفن خانه ام زنگ می زند. گوشی را بر می دارم و می بینم صدای غمگین همیشگی خودش است. می گوید:«چونه م گرم شده. می خوام یه چیزایی رو بگم که تا حالا به هیچ کس نگفتم... روز اولی که رسیدم توی هایم می دونی چی شد؟ سقف اتاقمون خراب شد. 20 اسفند بود. چون تمام اتاق های هایم پر شده بود، مجبور شدن برامون وسط حیاط برامون چادر برزنتی بزنن. هم اتاقی هام همه چیز رو انداختن گردن من! گفتن من بد قدم بودم و همه چیز رو خراب کردم... بعدش می دونی چی شد؟ می دونی؟»
نه می دانم و نه می خواهم بدانم چه بر او گذشته... با صدای بلندی می گوید:«هوا انقدر سرد بود که تمام استخوان هام درد گرفته بود. پتو نداشتم و هنوز هم کوپنی نبود که بتونم تهیه کنم. کاپشنم را محکم دورم پیچیده بودم و توی زمین بازی نشستم و به فوتبال بازی کردن پسرها نگاه کردم. اما یک دفعه دیدم یکی از طبقه سوم هایم خودش رو جلوی چشمام پرت کرد پایین و مغزش کف موزاییک ها له شد. حتما از خودت می پرسی من چیکار کردم؟ هیچی! همون جوری صاف نشستم سرجام. یعنی تا خواستم بلند شم یکی از پسرها که فوتبال بازی می کرد گفت: جم نخور! بری طرفش پرتت می کنن بیرون... من همون جا نشسته بودم اما فکر می کردم... فکر می کردم چه فرقی می کنه. الانم جایی برای خواب ندارم...»
می دانم که 1 ماه بعد از این ماجرا خبر مرگ مادرش را می شنود و زندگی اش دگرگون می شود. اما حالا بیشتر از 4 سال است که حکم پناهندگی اش آمده و زندگی معمولی خودش را با تمام دغدغه هایش شروع کرده. هر چند همیشه خدا پناهنده است و رنگ پاسپورتش هم آبی است. اما فکر می کند به اینکه این آپارتمان 35 متری اجاره ای در منطقه فقیر نشین شهر هم که باشد، حداقل مال خود خودش است و لباس شویی اش را با کسی قسمت نمی کند و دیگر بیماری های پوستی آزارش نمی دهد. حالا زندگی برایش در آلمانی که آفتاب ندارد فقط قابل تحمل است، جایی که با آرزوها و دنیای خیالی قبلی اش فرسنگ ها فاصله دارد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر