شبانه با پاكبان محل؛

از سلفی شبانه تا صبحت‌های خصوصی با شهردار

|
۱۳۹۳/۰۶/۰۸
|
۱۵:۳۶:۰۲
| کد خبر: ۲۱۵۹۳۲
از سلفی شبانه تا صبحت‌های خصوصی با شهردار
شب و سكوت خیره كننده اش همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدایی كه می‌آمد خش خش جاروی پاكبانی بود كه بر روی زمین كشیده می‌شد و آهنگ دلنشینی به سكوت شب داده بود.
قم - خبرگزاری برنا:
صدایی كه از عمق وجود یك كارگر شهرداری یا همان پاكبان بود و وقتی نزدیك‌تر می‌شدی زمزمه‌ای را هم نجوا می‌كرد.

اول گفت حرف نمی‌زنم و باید كارم را انجام دهم و وقتی گفتم كه هم پای تو راه می‌آیم تا هم به كارت برسی و هم با من صحبت كنی قبول كرد.

اسمش الله ورد حقیر زمان بود و می‌گفت 6 سال است كه در شهرداری كار می‌كند و امروز به شهرداری منطقه هشت (پردیسان) آمده.

سر و وضعش مرتب و با ظاهری آراسته بود كه می‌گفت دو پسر دارم كه مشغول تحصیل هستند و با درآمدی كه دارم سعی می‌كنم زندگی در حد خودم برای آنها داشته باشم.

بهترین شغلی كه دوست داشت معلمی بود و هنوز هم دوست دارد كه یك روز معلم بشود وقتی دلیلش را جویا شدم، گفت برای اینكه خودم سواد چندانی ندارم و دوست دارم باسواد شده و دیگران را هم باسواد كنم. البته این پاكبان محل ما، شاطری نانوایی را هم دوست دارد و از آرزوهایش این بود كه یك نانوایی داشته باشد.

خیلی ساده و بی ریا بود نه از واتساپ و وایبر چیزی می‌دانست و نه كسی او را به جنبش آب یخ دعوت كرده بود، اصلا نمی‌دانست كه این جنبش چی هست و می‌گفت ما به دنبال زندگی ساده هستیم.

در خصوص خانواده‌اش پرسیدم كه آیا با كار تو مشكل ندارند كه حقیقت را اینگونه گفت: من مشكل ندارم خانواده‌ام هم نمی‌گویم كه مشكل ندارند، اما كنار آمدند و چاره‌ای هم نیست.

از شهردار قم از او پرسیدم و گفتم می‌دانی كیست؟ گفت: دلبری را می‌شناسم شهردار خوبی است و اگر بخواهم حقیقت را بگویم از قبلی‌ها بیشتر برای شهر دل می‌سوزاند این را من كه در شهرداری به عنوان یك كارگر ساده هستم متوجه می‌شوم.

می‌گفت دلبری را هنوز از نزدیك ندیده‌ام اما چند باری از دور دیده‌ام و اگر یك روز از نزدیك او را ببینم به او می‌گویم خدا قوت، برای شهر خیلی زحمت می‌كشی.

احساس كردم با این حرف‌هایی كه می‌زند شاید ترسیده و یا اینكه نمی‌خواهد جلوی من بر علیه شهردار صحبت كند اما وقتی از برخی به راحتی انتقاد می‌كرد متوجه شدم كه حرفش‌هایش از روی حقیقت است و نه ترس.

می‌گفت: شهردارهای قبلی هم برای شهر زحمت می‌كشیدند اما با ما ارتباط برقرار نمی‌كردند و حتی پیش ما هم نمی‌آمدند.

در مورد حقوقش پرسیدم كه گفت: حتی یك روز هم حقوق من عقب نیفتاده اما برخی همكاران شركتی من هستند كه 40 روز یكبار حقوق می‌گیرند.

هنگامی كه به جارو كردن كنار بلوار مشغول بود، ماشینی از كنارش عبور كرد كه كمی ترسید از او در مورد امنیت شغلیش پرسیدم كه گفت: واقعا امنیت نداریم، دیدید كه وقت پیش دو نفر از همكارانم فوت كردند و متاسفانه مردم مراعات نمی‌كنند و این خیلی بد است. یك روز یك ماشین با سرعت به پهلوی من زد و من پرت شدم، اما با سرعت رفت و صبر نكرد.

صحبت‌هایش هر چند شیرین بود اما دیگر وقت نداشت و می‌گفت كه باید بروم و بعد از یك سلفی با همان سادگی رفت و باز هم صدای خش خش جارو بود كه سكوت شب را می‌شكست.
نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه