از طلوع خیابان‌ها تا غروب اشک

|
۱۴۰۵/۰۴/۱۶
|
۱۷:۵۱:۲۸
| کد خبر: ۲۳۶۳۰۴۳
تشییع
بهار طاهری، فعال حوزه رسانه در یادداشتی که به مناسبت تشییع آقای شهید ایران در تهران نوشته است، آورده: از روز‌های جنگ، یک حس در من مانده است؛ هر وقت مردم را در خیابان می‌بینم، آرام می‌شوم. حتی اگر هیچ‌کدامشان را نشناسم. از همان روزها، پرچم ایران برایمان تبدیل به یک زبان مشترک شد؛ زبانی که دیگر نیازی به کلمات ندارد. کافی است پرچم را ببینی تا بدانی کنار تو، کسی ایستاده که دلش برای همین خاک می‌تپد.

بهار طاهری در یادداشتی نوشت: از ساعت شش صبح، خیابان‌های تهران بیدار بودند. مردم آرام‌آرام می‌آمدند؛ پیر و جوان، زن و مرد. بعضی پرچم ایران در دست داشتند، بعضی تصویری از آقا و بعضی فقط آمده بودند تا در آخرین بدرقه، کنار هم‌وطنانشان باشند.

همه‌چیز روی روال بود. جمعیتی میلیونی در خیابان‌ها حضور داشت، اما نظم، آرامش و احترام، اولین چیزی بود که به چشم می‌آمد. انگار همه از قبل می‌دانستند امروز فقط روز عزاداری نیست؛ روز آبروی تهران و ایران است.

از روز‌های جنگ، یک حس در من مانده است؛ هر وقت مردم را در خیابان می‌بینم، آرام می‌شوم. حتی اگر هیچ‌کدامشان را نشناسم. از همان روزها، پرچم ایران برایمان تبدیل به یک زبان مشترک شد؛ زبانی که دیگر نیازی به کلمات ندارد. کافی است پرچم را ببینی تا بدانی کنار تو، کسی ایستاده که دلش برای همین خاک می‌تپد.

روز تشییع هم همان حس بود، اما با غمی مشترک؛ و شاید خشمی مشترک؛ از همه آنچه در این مدت بر سر ایران آمد. با این حال، هیچ‌کس اجازه نداد این خشم، جای وقار را بگیرد. مردم حواسشان به هم بود. اگر کسی خسته می‌شد، برایش جا باز می‌کردند. اگر کسی حالش بد می‌شد، چند نفر به کمکش می‌رفتند. همه یک هدف داشتند؛ این تشییع باید در شأن رهبر ایران برگزار شود.

انگار همه می‌خواستند به دنیا نشان دهند که این ملت، حتی در سوگ هم، استوار می‌ایستد. من اما، مثل همیشه، غرق کار بودم. بین جمعیت گم شده بودم. عکس می‌گرفتم، خبر می‌فرستادم، مسیر را دنبال می‌کردم و لحظه‌ها را ثبت می‌کردم. آن‌قدر درگیر کار بودم که نفهمیدم چند ساعت گذشته و چند کیلومتر راه آمده‌ام. تا اینکه در اتوبان شهید لشکری، خودرو حامل پیکر وارد مجموعه صنایع هوایی شد.

در‌ها آرام بسته شدند. همه‌چیز تمام شد. مثل پایان یک فیلم؛ فیلمی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست به آخرین سکانسش برسد.

همان‌جا ایستادم. دیگر نه دوربینی برای بالا آوردن مانده بود، نه خبری برای ارسال. فقط سکوت بود. نشستم. درست وسط اتوبان‌های تهران.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی روی آسفالت خیابان‌های این شهر بنشینم و گریه کنم. روز‌های جنگ هم گریه کرده بودم؛ اما نه فقط برای آدم‌ها. برای پل‌هایی که زخمی شدند، برای ساختمان‌هایی که فروریختند، برای خیابان‌هایی که بوی دود گرفته بودند و حتی برای خاک این سرزمین.

آن روز‌ها فهمیدم آدم فقط برای آدم‌ها اشک نمی‌ریزد؛ برای وطنش هم گریه می‌کند. برای ایران؛ و با همه این غم، هنوز یک باور در دلم زنده است.

ایران از این روز‌های سخت عبور خواهد کرد. نه، چون سختی‌ها کوچک‌اند، بلکه، چون مردم این سرزمین بزرگ‌اند. چون در سخت‌ترین روزها، کنار هم می‌ایستند. چون غریبه‌ها زیر پرچم ایران، خانواده می‌شوند و چون هنوز باور دارم، بزرگ‌ترین سرمایه این کشور، مردمش هستند.

برای همین، با همه اشک‌هایی که آن غروب روی آسفالت تهران ریختم، هنوز امیدوارم. چون ما هستیم. چون کنار هم هستیم؛ و تا وقتی پرچم ایران، زبان مشترک دل‌هایمان باشد، ایران خواهد ایستاد.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه