مهدی برونسی در گفت و گو با برنا

برای شهید برونسی بیت المال، بیت الحال نبود

|
۱۳۹۰/۰۷/۰۲
|
۱۴:۳۸:۴۱
| کد خبر: ۷۸۲۱۹
برای شهید برونسی بیت المال، بیت الحال نبود
پدرم که از این قضیه خبر نداشته، در مقابل جمله های بچه‌های شهری در پادگان که به او می گفتند« خوش به حالت رفته ای در ناز و نعمت» می ماند.

به گزارش برنا در توصیف پدرش می گوید ایشان کارگر ساده بودند، یک بنا؛بنایی که سواد زیادی نداشت و در نگاه رهبر معظم انقلاب جز عجایب و استثنائات انقلاب بود. یک کارگر ساده که در زمان جنگ، صدام برای سرش جایزه تعیین کرد و به درجه و مقامی رسید که زمان و مکان شهادت خود را از حضرت فاطمه زهرا(س) شنید.

مهدی برونسی فرزند دوم شهید عبدالحسین برونسی است، تحصیلاتش کارشناسی علوم سیاسی بوده و در حوزه نمایندگی سپاه کار می کند. می گوید: پدرش ارادت  زیادی به اهل بیت(ع) و خصوصا حضرت فاطمه زهرا (س) داشته است. تعریف می کند وقتی در عملیاتی، گردان از پیشروی باز می ماند،پدرش با سجده ای طولانی و توسل به ائمه گردان را از میدان مین در منطقه عراق رد می کند، بدون اینکه کسی زخمی شود و یا مینی منفجر شود و وقتی تخریب چی‌ها بعد از گردان به منطقه می آیند در معمای این کار می مانند. 

فرزند دوم شهید عبدالحسین برونسی تاکید می کند که پدرش به لقمه حلال و حرام اعتقاد زیادی داشته است و وقتی در زمان شاه،تقسیمات اراضی در روستاها انجام می شود در اعتراض به کار عوامل طاغوت از روستا به شهر می آید. در اوایل زندگی در لبنیات فروشی کارگر می شود و یکی دو هفته ای بیشتر نمی تواند کار کند. به همسرش می گوید:«جایی که می روم نجس شد! فردی که به مردم لبنیات می‌فروشد آب را با شیر مخلوط می کند و من به عنوان شاگرد، باید جنس را دست مردم بدهم؛ راضی نیستم اول زندگی لقمه حرام وارد زندگی ام شود.

حاج خانم می گوید:«روستاها و زمین‌های شاه را رها کردی گفتی اینها نجس است آمدی شهر حالا می‌خواهی چه کار کنی.»عبدالحسین برونسی جواب می دهد:«می‌روم سراغ کار دیگری.» یک هفته ای در سبزی فروشی کارگر می شود اما باز هم دوام نمی آورد. حاج خانم می گوید: باز بهانه ات چیست؟ می گوید:« سبزی فروش، سبزی ها را با آب و گل قاطی می کند تا سنگین شود .به دست من می دهد تا به مشتری بدهم من راضی به این کار نیستم.»فردای آن روز بیل و کلنگ و تیشه ای به دست می گیرد و رو به همسرش می گوید:« می خواهم لقمه حلال را سر گذر و با کارگری بدست بیاورم.» و بعدها می شود اوستا عبدالحسین بنا که دشمن از شنیدن اسمش به وحشت می افتد.

مهدی برونسی ادامه می دهد:بر خلاف عده ای که الان بیت المال برایشان بیت الحال شده است پدرم به بیت المال حساس بود. شبی برادرم ابوالفضل در سن 5 و 6 سالگی دستش می شکند و پدرم او را بغل می کند تا به بیمارستان ببرد و دائم در کوچه برای پیدا کردن ماشینی راه می رود؛ مادرم می گوید:«چه کار می کنی ماشین سپاه دم در خانه است، بچه را با ماشین به بیمارستان ببر.» حاج آقا می‌گوید:«من ماشین را برای مسایل شخصی با خود نیاورده ام، این ماشین برای کارهای جنگ و سپاه است.» یادم می آید پدرم در زمان حضرت امام(ره) به خاطر رشادت‌هایی که داشت به مکه برای انجام فرایض حج اعزام شد و وقتی از سفر برگشت تلویزیون رنگی بزرگی به خانه آورد. ما تلویزیون نداشتیم؛ ذوق زده شده بودیم و دور تلویزیون حلقه زدیم تا پدرم جعبه اش را باز کند. مادرم می گوید: بچه ها منتظرند چرا بازش نمی کنی؟ پدرم لبخندی می زند و می گوید:«تلویزیون را برای استفاده نیاورده ام. تلویزیون را خریدم تا با قیمت مناسب تری بفروشم و پولش را به سپاه به خاطر هزینه سفرم بپردازم.» همچنین زمانی که پدرم فرمانده تیپ بود روزی برایمان فرش و ماشین لباسشویی آوردند. پدرم با دیدن آنها به مادرم می گوید:« حاج خانم باز وضعت خوب شده است، ماشین لباسشویی خریده ای؟ تا نگویی چه کسی این لوازم را آورده وارد خانه نمی شوم.»مادرم توضیح می دهد که یکی از همرزمان پدرم آنها را از سپاه آورده است. پدرم ناراحت شده به همرزمش در تماسی می گوید:« چرا برای من این لوازم را آورده ای؟» همرزمش اشاره می کند شما فرمانده تیپ هستید، روی موکت می نشنید فرش ندارید، حاج خانم با دست لباس می شوید. پدرم جواب می دهد اینها را به تشکیلات برگردانید و رو به مادرم می گوید:« وقتی من شهید شدم و این لوازم را برای شما آوردند می توانید استفاده کنید، این لوازم برای خانواده شهداست.» 

طواف پیکر شهید برونسی و تنی چند از شهدای گمنام به دور حرم رضوی را اینجا ببینید. 

پسر دوم شهید برونسی همچنین درخصوص مبارزه با هوای نفس این شهید بزرگوار  توضیح می دهد: گرچه بسیاری از جوانان این دوره گرفتار هوای نفسند، اما پدرم در زمان قبل از انقلاب در سه ماه آموزشی سربازی خود در بیرجند با موضوع عجیبی روبرو می‌شود. در تقسیم بندی سربازها، عبدالحسین جوان به خانه ای طاغوتی اعزام می شود تا گماشته و نوکر آن خانه باشد. پدرم که از این قضیه خبر نداشته، در مقابل جمله های بچه‌های شهری در پادگان که به او می گفتند« خوش به حالت رفته ای در ناز و نعمت» می ماند. وقتی به خانه سرهنگ طاغوتی اعزام می شود، چشمش به خانمی می خورد که با وضعی نامناسب در خانه انتظارش را می کشیده است؛ تا این صحنه را می بیند آنجا را ترک می کند. مسوول پادگان از این عمل عبدالحسین جوان ناراحت می شود 18 سربازی که برای تمیز کردن توالت ها انتخاب کرده بود کنار می گذارد و به شهید برونسی می‌گوید باید به تنهایی توالت ها را تمیز کنی تا آدم بشوی. بعد از سه هفته مسوول پادگان به اطرافیانش می گوید:« بروم ببینم این دهاتی آدم شده است یا نه؟ اما شهید برونسی در جواب او می گوید:« من به آن خانه بر نمی گردم و اینجا را به آن خانه ترجیح می دهم. »

مهدی برونسی در رابطه با حواشی بازگشت پیکر مطهر پدرش توضیح می دهد: از همان ابتدا پیگیر قضیه بودم در جلسه ای رسمی بچه های حفظ و نشر آثار بدون آنکه خانواده ام اطلاع داشته باشند، اعلام کردند پیکر پدرم پیدا شده است و من این موضوع را از طریق پیامک از طرف دوستانم متوجه شدم و به خانواده اطلاع دادم. اما خانواده ام اظهار بی اطلاعی کردند و این خبر را شایعه خواندند؛نیم ساعت بعد از اعلام رسمی پیدا شدن پیکر، به من اطلاع دادند از مسوولان حفظ ونشر آثار به منزل ما می آیند تا آنجا اعلام کنند که پیکر شهید را پیدا کردند. در خانه اعلام شد سربند لبیک یا خمینی، قرآن توجیبی، سکه ده ریالی، مقداری استخوان و پلاک پیدا شده است. زمانی که این خبر را در خانه اعلام کردند کسی از خانواده، همرزمان و یا نویسندگان پیکر را ندیده بود ولی متاسفانه نویسنده ای و همرزمی اعلام کردند ما این پیکر را به عنوان پیکر شهید قبول نداریم چرا که شهید گفته بود پیکرش بر نمی گردد.

پسر شهید برونسی با اعلام این مطلب که پدرم با قطعیت مکان و زمان شهادت خود را اعلام کرده بود و صدای ایشان هم موجود است اما اظهار کرده بود: «من آرزو می کنم و امیدوارم که جنازه ام برنگردد» گفت:پدرم هیچ وقت نگفته بود که مطمئنم جنازه ام بر نمی گردد. در خانه ما اعلام شد شهید پیکر بدون سری دارد و همان موقع برخی اذعان کردند که برونسی از سوی همرزمانش که به عقب جبهه برده شده است، سر داشته است. در حالیکه در خانه ما اعلام شد پیکر بعد از 27 سال برگشته و ممکن است استخوان های سر متلاشی شده باشد.

در خانه ما برخی تشکیک ایجاد کردند که قرآن توجیبی همراه پیکر پیدا شده،مگر نه اینکه محل شهادت،مکان پرآبی بوده است چطور ممکن است قرآن در جیب او پیدا شده و سالم باشد. در حالی‌که از قرآن تنها دو جلد و نرمه های قرآن باقی مانده بود.

همان روز نویسنده ای با روزنامه ها و سایت ها از طرف خودش مصاحبه کرد و گفت: خانواده شهید برونسی پیکر را قبول ندارند.من به این نویسنده گفتم عجله نکن ما هنوز پیکر را ندیدیم.
 
شک و شبهه از طرف خانواده نبود، از طرف یکی از نویسنده ها بود که خوشبختانه این شبهه ها با آزمایش دی ان ای و  دیدن پیکر از سوی همرزمان و خانواده حل شد.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه