با زندگی زوج‌‌های موفق آشنا شوید/۷

همیشه اهل داد و بیداد بودم/آرامش شوهرم حافظ زندگی‌مان شد

|
۱۳۹۰/۰۷/۲۸
|
۰۸:۰۸:۳۱
| کد خبر: ۸۲۶۷۶
همیشه اهل داد و بیداد بودم/آرامش شوهرم حافظ زندگی‌مان شد
من این زندگی بی‌دغدغه و سرشار از آرامش را مدیون اخلاق همسرم هستم؛ او با صبوری و متانت، به زندگی من آرامش می‌داد.

به گزارش خبرنگار «نیمرخ» برنا، بسیاری از ما از زندگی‌هایی که به مشکل برخوردند و نهایتاً به طلاق منجر شده‌اند کم و بیش چیزهایی می‌دانیم؛ اما در خصوص زندگی افراد موفق چطور؟

در تلاشیم در سلسله گزارش‌هایی به زندگی چند زوج موفق و عاشق بپردازیم و فاکتورهایی که منجر به شکل‌گیری یک زندگی عاشقانه و آرامش بخش شده پیدا کنیم شاید که بتواند الگویی باشد ارزشمند برای جوان‌ترها...

در این مطلب با زنی آشنا می‌شوید که با وجود خواستگارهایی که به ظاهر از لحاظ مالی و چهره مورد تایید اطرافیان بودند، با پسری آزاده که چهره زیبایی هم ندارد، ازدواج می‌کند و خوشبختی خود را مدیون آرامشی است که همسرش به او داده است.

اعظم 40ساله در مورد زندگی خود چنین می‌گوید: من به دلیل اینکه دختر آخر خانواده بودم، یک جورایی بیشتر مورد لطف و محبت پدر و مادرم بودم. از لحاظ چهره و روابط اجتماعی هم، شاید بهتر از خواهران و برادرانم بودم؛ به همین دلیل خواستگارهای زیادی داشتم.

تقریبا 18ساله بودم که بعد از گرفتن دیپلم، پسری به نام« علی» به خواستگاری من آمد. علی 4سال عمر خود را به اسارت در عراق گذارنده بود. اکثر دوستان و اطرافیان با ازدواج من و علی مخالف بودند، چون علی 12سال از من بزرگتر بود و چهره زیبایی نداشت. پدرم تنها کسی بود که با ازدواج من و علی موافقت کرد.

علی در یک خانواده متشخص و متدین بزرگ شده بود و به دلیل تعصبی که به کشورمان داشت، به جنگ رفت. در جنگ تحمیلی براثر اینکه از طرف عراقی‌ها گلوله‌ای به دست او اصابت کرده بود، خون زیادی از بدنش خارج شده و بیهوش شده بود. بعد از اینکه به هوش آمد، در بیمارستان عراقی‌ها بود.

با اینکه خواستگارهای فراوان، خوش‌تیپ و پولدار داشتم، اما نمی‌دانم چرا به علی علاقه پیدا کرده بودم، چون اولین معیار ازدواجم «اخلاق خوب» بود که علی آن را داشت. علی پسری متین، با ایمان و مورد اطمینان بود.

وضع مالی پدر علی بسیار خوب بود و چون آنها از بستگان دور پدرم بودند، به این وصلت راضی بودند، به همین دلیل جشن عروسی باشکوهی برای من و علی گرفتند. دلیل دیگری که آنقدر برایمان خرج کرده بودند، این بود که آنها همیشه آرزوی برگشتن علی به ایران و همین طور ازدواج او را داشتند و با ذوق و شوق تمام برای ما جشن گرفتند.

در زندگی مشترک‌مان، متاسفانه من اخلاق خیلی تندی داشتم و سر مسئله کوچکی داد می‌زدم؛ ولی وقتی می‌دیدم علی ساکت نشسته و حرفی نمی‌زند، خودم خجالت می‌کشیدم و دست از داد کشیدن برمی‌داشتم. بارها با خودم فکر می‌کردم اگر او هم مثل من داد و بیداد می‌کرد، هر روز باید با هم جنگ می‌کردیم و کارمان به طلاق می‌کشید.

من این زندگی بی‌دغدغه و و سرشار از آرامش را مدیون اخلاق همسرم هستم. او با صبوری و متانت، به زندگی من آرامش می‌داد.

بعد از 15سال مستاجری، با قناعت در زندگی‌ام، خانه کوچکی خریدیم و الان هم در آن خانه زندگی می‌کنیم. برای من اصلا خانه بزرگ ملاک نیست؛ چون دلمان بزرگ است.

هر تقاضایی که از علی داشتم و در توان او بود، برایم انجام می‌داد. هیچگاه کمبودی در زندگی خود چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ عاطفی احساس نکردم.

خداوند بعد از چند سال یک پسر و یک دختر به من عطا کرد و فرزندانم، زندگی گرم ما را با وجود خودشان گرمتر کردند.

همسرم هیچگاه علاقه‌ای به بازگو کردن دوران اسارتش ندارد و من هم اصراری به این موضوع نداشتم. هرموقع من لباس زرد رنگی می‌پوشم به من می‌گفت:« لطفا لباس زرد رنگ نپوش، زیرا مرا به یاد دوران اسارت در عراق می‌اندازد»

علی هیچ وقت درباره اینکه کشورمان به جنگ رفته و 4سال در عراق اسیر شده، فخر فروشی نکرده و در مورد آن دوران با کسی حرفی نزد. این فروتنی و تواضع علی، باعث شد که مرا بیشتر عاشق خودش کند.

و حالا بعد از گذشت 22 سال از زندگی مشترک، هنوز عاشقانه همسرم را دوست دارم و هر روزی که به زندگی مشترک من اضافه می‌شود این عشق عمیق‌تر می‌شود.

نظر شما
captcha
پیشنهاد سردبیر
پرونده ویژه