خانوادهام با میل مرا به جبهه فرستادند
به گزارش خبرگزاری برنا ازقزوین؛ تماس كه میگیرم؛ صدای آرامی دارد، خیلی با ادب سلام و علیكی میكند و شروع میكند به معرفی خودش، میگوید: علی اصغرآقاجانی، جانباز 50 درصد، متولد سال 1339 در محله شیخ آباد قزوین، تك پسر خانواده و 6 خواهر.
از دوران كودكی میگوید: بعد نوجوانی در مدرسه شهید بابایی و بعد هم هنرستان. زمان كودكی خود را اینطور معرفی میكند:« در دوران كودكی در مدرسهای در خیابان خیام كنونی درس میخواندیم. مدرسهای بود در كوچه حمام پاك. در مسیر مدرسه ما عرق فروشی و میكده بزرگی بود آن روزها وجود همین میكدهها و عرق فروشیها چنان تنفری را برای ما و بچههای همكلاسیمان به وجود آورده بود كه حاضر بودیم از چند كوچه دور بزنیم ولی از جلوی آن خانه با آن بوی تعفن رد نشویم.
آقاجانی میگوید: شاید این هنر انقلاب بود كه از بین این همه زشتی و كثیفی فرزندانی پرورش داد كه اسطورههای این كشور شدند، فرزندانی كه با جان خود از امام و كشور دفاع كردند و در نهایت پیروزی رابرای ما به وجود آوردند.
می گوید هنرستان میرفته كه انقلاب شده. به قول خودش پای ثابت همه تظاهراتهای ضد شاه بوده. ادامه كه میدهد میشود فهمید از پدرش خیلی میترسیده؛ خودش میگوید: آن روزها نه تنها در خانه ما در اكثر خانوادهها پدرسالاری بود. پدر نقش یك نیروی موثر در خانواده را داشت كه گاهی هم به زور متوصل میشد؛ این را كه میگوید خودش هم میخندد، میگوید كم هم كتك نخوره است.
آقاجانی ادامه میدهد: پدر بنا بود، بعدها خودم هم شدم كارگر و زیر دست پدر كار كردم. تا زمانی كه دیگر خودم یك پا اوستا شده بودم. تا این كه جنگ شروع شد. صبحها كارگری میكردیم و شبها نگهبانی میدادیم در كوچهها وخیابانهای شهر.
توضیح میدهد: آن روزها هنوز نهادها و سازمانهای امروزی شكل نگرفته بودند. كشور شرایط خاصی داشت از یك طرف انقلاب نوپا بود. از طرفی دیگر دشمن حمله كرده بود.
خب در داخل هم مشكل داشتیم. گروههای خاصی بودند؛ مجاهدین خلق، پیكاریها افرادی دیگر كه سعی داشتند هر طور شده به نظام ضربه بزنند برای همین جوانان خودشان به صورت خودجوش در خیابانها نگهبانی میدادند.
اصغر آقا میگوید: حرفی بود كه خودمان زده بودیم. تعهدی بود كه خودمان داده بودیم. باید پایش میایستادیم. حتی اگر سازمانی وجود نداشت خودمان كه بودیم. میرفتیم به مردم كمك میكردیم. تلاش میكردیم خیلی دنبال نام و نشان و سازمان و این حرفها نبودیم. تنها من هم نبودم خیلیهای دیگر خودمان شهر را تقسیم میكردیم. مواظب خاموشیها بودیم. مراقب این كه كسی از این شرایط استفاده نكند.
او میگوید: نسل ما نسل قناعت و صرفه جویی بود، هم سنهای من خوب بلدند یك كفش را چطور باید وصله زد یا یك لباس را چطور میشود بیشتر پوشید. ما در زمان محرومیت زندگی كردیم به همین دلیل هم امروز توقع زیادی نداریم. كودكی ما در زمان مشكلات شاه و ایران بود كه همیشه كمبود و جود داشت بعد از آن خرابیهای شاه و درگیریهای انقلاب و بعدش جنگ و سالها بعدش هم مشكلات و خرابیهای جنگ به هر صورت این شرایط از ما نسلی صرفه جو به بار آورد.
آقاجانی میافزاید: مرزهای عقیدتی مرزهای عجیبی هستند. آن روزها هم روزهای عجیبی بود. در میدانها و در میان تظاهرات و حتی در خانوادهها میدیدیم دوستان قدیمی ما روبه روی ما ایستادهاند، این اعتقادها بود كه دیده میشد نه چهرهها
از شهادتها میگفت و از اعزام به جبهه: آن روزها بچه ها قبل از اعزام به جبهه بانك خون میرفتند. قبل از رفتن قدری خون اهدا میكردند كه اگر بعدها مجروحی داشتیم به آنها خون تزریق بشود. البته آن روزها روزهای ابتدایی جنگ بود. شهادت خیلی زیاد بود.
هر كس میرفت شهید برمیگشت. اوضاع جنگ هم نابه سامان بود. دشمن قوی بود و كشور نوپا. تازه همین مقاومتهای اندك را هم خود مردم میكردند. كسی نبود بچهها را هدایت كند.
آقاجانی میافزاید: سال 1360 بود. 6 ماه از شروع جنگ میگذشت، من هم رفتم. مثل خیلیهای دیگر در پادگان كلاسهای رزمی میگذاشتم. بچهها باید آماده میشدند و به دلیل كمبود نیرو از هر كسی كه چیزی بلد بود استفاده میشد. تا روزی كه در بین انتخابیهای 3 گردان ویژه برای هوابرد انتخاب شدیم. آموزشهای یك ماهه را گذراندیم. و بعد در سوسنگرد مستقر شدیم.
او ادامه میدهد: بعد از چند عملیات و مدتی ماندن در جبهه در منطقه رملی فكه مستقر شدیم. تا مدت 2،3 ماه برنامهریزی و طرح و نقشه انجام میشد، شبها كانالكنی داشتیم و صبحها برنامههای پدافندی، دشت دشت وسیعی بود باید كانالهای زیادی كنده میشد. همه چیز را برای علمیات فتح المبین آماده میكردیم.
همه تلاشمان این بود كه دشمن متوجه حضور ما نشود. خوشبختانه خوب هم عمل میكردیم. به دلیل كمبود امكانات همیشه سعی میكردیم دشمن را غافلگیر كنیم. البته ماهوارههای دشمن، ستون پنجمها و جاسوسهایی هم بودند اما خب بازهم كمتر پیش میآمد كه عملیاتی لو برود، یا این كه پیروز نشویم. چون واقعا بچهها با جان و دل كار میكردند. خدا هم همراه ما بود. این را همیشه حس میكردیم.
آقاجانی درادامه این گفت و گو میگوید: یكشب قبل از عملیات فتح المبین بود. دشمن از تحركات و گویی ستون پنجم خود مطلع شده بودند كه ما قصد چه كاری را داریم. آن شب همه خسته بودیم. مسیر طولانی را با بارهای سنگین مهمات طی كرده بودیم. چند دقیقهای از خواب راحت ما نگذشته بود كه متوجه شدیم دشمن به ما حمله كرده است. شب سختی بود، نه آمادگی داشتیم نه توانایی و نه قدرت مقابله اما همه میدانستیم كه در صورتی كه نتوانیم مقاومت كنیم تمام برنامهریزیهای چند ماه بی نتیجه خواهد بود.
او آن شب را یكی از سختترین شبهای مبارزه در جبهه دانست و در خصوص مجروحیتش گفت: در طی عملیاتهای بعدی بر اثر اصابت گلوله كالیبر پایم را از دست دادم.
از او میپرسم؛ آقای آقاجانی، بعد از مجروحیت اولین چیزی كه از والدین خود شنیدی چه بود: توضیح میدهد وقتی مرا به بیمارستانی در مشهد منتقل كردند تا یك مدتی خبری از جایی نداشتم، یعنی در شرایطی نبودم كه شمارهای یا آدرسی را به یاد آورم. شرایط خوبی نبود. هر از گاهی میگفتند پا عفونت كرده و چند سانتی بیشتر از پا را قطع میكردند.
تا بالاخره حالم كه قدری خوب شد با خانواده تماس گرفتم؛ آنها كه احتمال شهادت من را میدادند از تماسم خوشحال شدند و واكنش خاصی در خصوص قطع شدن پایم نشان ندادند حتی نیامدند دنبالم. همین كه بدانند زنده هستم برایشان كافی بود، آن روزها همه این طوری بودند. روحیه بالای آنها ما را هم امیدوار میكرد.
از او میپرسم پایش كه قطع شد، چه حسی داشت، گفت: در ورزشهای رزمی نهایت كار مرحله ایست كه فرد از هر نظر كامل شود، وقتی پایم قطع شد احساس كردم، خدا مرا كامل كرد، دیگر نیازی نبود تمرین كنم؛ خدا به من یاد داد.
می گوید: این مشكلات برای من لذت بخش بود؛ این كه حتی یك پا نداشته باشم هم محدودیتهایی داشت اما همیشه این را نشان افتخار خودم دانستم.
آقا جانی بیان كرد: یكی از مشكلاتی كه این روزها كشور ما با آن درگیر است این موضوع است كه امروز ارتباط بین نسلی قطع شده است و این وظیفه ماست كه رابطهای خوب و مسالمت آمیز با جوانان برقرار كنیم.
وی میگوید: ما باید از گذشتگان بیاموزیم، چطور میشد كه پدران ما با تعداد زیادی فرزند و مشاغلی مانند بنایی و كارگری و از طرفی بیسوادی طوری بچه تربیت میكردند كه امروز افتخارات نظام ما هستند ولی پدران امروز جامعه ما با سطح سواد بالا، كارمند همیشه با مشكلات تربیتی در خصوص 2 فرزند خود هستند؟
این جانباز و رزمنده دفاع مقدس ادامه میدهد: شاید پدران امروز جامعه ما برخی از ارزشها را فراموش كردهاند. اما باز هم ما شاهد جوانانی هستیم كه من مطمئنم برای نظام و انقلاب از جان خود هم خواهند گذشت.
آقاجانی میگوید: مردم خوبی داریم، عشق به وطن از ابتدا در رگهای مردم ما وجود داشته و دارد و لذا همین حس سبب شده تا ایران ما در تمام مراحل با قدرت هر چه بیشتر بتواند در مقابل دشمنان بایستد.
وی میگوید: امروزه ما به موفقیتهای فراوانی در زمینههای مختلف علمی دست یافتهایم كه این خود نشان تلاشگر بودن جوانان ماست. جوانانی كه آینده كشور ما را خواهند ساخت.
در پایان از او میپرسم، پشیمان نیستید؟ این همه تلاش كردید و برای این نظام جان خود را به خطر انداختید آن وقت حتی سالی یك روز كه به شما اختصاص دارد را برای شما برنامهای تدارك نمیبینند( روی سخنم با همه آن مسئولینی است كه شاید وظیفه داشتند روز جانباز را برای این افراد كه شاید چشم انتظار هم بودند جشن بگیرند) آقاجانی میگوید: ما برای جشن به جبهه نرفتیم. من خانوادهام را محروم نكردم كه روزی برایم جشن بگیرند. هدف ما چیز دیگری بود هدف ما رسیدن به آن نهایتی بود كه شاید آرزویش را داشتیم.
میگویم همه جانبازان كه مثل شاه فكر نمیكنند؛ پاسخ میدهد: البته همه ما میدانیم در یك چنین مناسبتهایی جانبازان، خانوادههای آنها و به خصوص خانوادههای شهدا چشم انتظارند، اما باید این را هم در نظر داشت كه در یك چنین شرایط اقتصادی و به خصوص همزمان شدن این روز بزرگ با حماسه انتخابات شرایط را برای برگزاری چنین مراسمی مهیا نكرد.
او اعتقاد دارد شاید در این شرایط برگزار نشدن این مراسم نفع بیشتری داشت، چرا كه این احتمال هم وجود دارد كه بعضی افراد بخواهند از جانبازان در بازیهای سیاسی خود استفاده كنند كه این دور از اخلاق و منش دینی و سیاسی ماست.
در پایان میگوید: من از هیچكس ناراضی نیستم؛ گلهای هم ندارم. ما وظیفه خود را انجام دادیم این كه دیگران در هر مسئلهای وظیفه خود را انجام میدهند یا نه بستگی به شرایط دارد. شاید اگر امروز هم شرایط لازم پیش بیاید خیلیها خیلی از وظایفشان را انجام دهند.
و در آخر این كه پایش را تقدیم انقلاب كرده برای خود افتخار میداند و میگوید: این روزها خیلی از افراد به دلایل مختلف یكی از اعضای بدن خود را از دست میدهند، تصادف، بیماری یا هر علت دیگری میتوانست سبب قطع شدن پای من شود، اما خدا را شاكرم كه این افتخار را دارم كه بگویم، یك پای من كه هیچ؛ همه جانم فدای انقلاب و كشور اسلامیام است.